Rooz

کتک درد دارد، درد، فرياد!

سولماز شريف - سه شنبه 30 مرداد 1386 [2007.08.21]


sharifi.jpg


تا به حال برايتان پيش آمده که نور سفيد و تند فلش دوربين عکاسي چشمهايتان را بيازارد؟ لحظه اي، ضربتي و عميق. اگر حواسمان به هر جاي ممکن و ناممکني مشغول باشد، فلش دوربين تمرکز را به هم مي زند و مجبور مي کند تا به لنز کوچک دوربين خيره شويم اما پس از دو ثانيه و پس از ثبت تصوير موردنظر، سوزش چشمان به کلي فراموش مي شود. زندگي ما نيز چنين است. از دردها چشممان مي سوزد اما بعد فراموش مي کنيم. شايد مردان دادگاههاي فعالان کمپين يک ميليون امضا نيز اين دردها را فراموش کرده اند. شايد هم اصلا نديده اند چرا که خود آنان يکي از فلش هايي بودند که چشم انسانها را آزردند. انسانهايي که به آنان پناه آوردند.

فلش اول:

مرد جوان بر اساس توافقي که با همسرش کرده، هنگام تعيين محضر خانه براي اجراي صيغه عقد ازدواج، با محضر دار صحبت مي کند که تمام شروط ضمن عقد را رعايت کند و کليه حقوق مطرح شده در آن شروط را به همسرش دهد. محضر دار مي پذيرد و روز عقد فرا مي رسد. خطبه عقد جاري مي شود و در آن حرفي از شروط ضمن عقد به ميان نمي آيد. دختر جوياي ماجرا مي شود که محضر دار مي گويد: "شگون ندارد. ما تنها حق سفر و حق تحصيل را مي پذيريم." دفتر شلوغ است و مهمانها بسيار. جاي چانه زدن نيست. محضر دار نيز اين را مي داند. خطبه جاري مي شود.

فلش دوم:

پيرزن به سان ابر بهار اشک مي ريزد. چه تلخند اين اشکها. غم، خشم، ضعف را مي توان در اين مرواريد هاي ريز ديد. غمگين از دوري فرزندش است. خشمگين است که چرا دامادش اجازه نمي دهد، دختر چند خيابان اينطرفتر به ديدار مادرش بيايد و احساس ضعف مي کند که چرا نمي تواند حق خود و دخترش را از مرد نامرد پس گيرد. اشک مي ريزد و به جان پسرانش غر مي زند که چرا به دامادش گفتند بالاي چشمت ابروست تا بهانه کند. ديگر ده سالي مي شود که دختر و نوه هايش را از آن سوي خيابان مي بيند. از کنار هم رد مي شوند بي آنکه حتي به هم سلام کنند. تنها نگاههاي تلخشان است که در ميان نگاههاي مردم حلقه مي زند. دختر طلاق نيز خواست اما مرد نا مرد بچه ها را گروگان گرفت. قاضي هم به اين خانواده پناه نداد و گفت: "زندگيت را بکن." دختر به مرگ تدريجي ادامه داد.

فلش سوم:

مرد جوان با تازه عروسش به محضر خانه ديگري مي روند و تقاضا مي کنند که مابقي شروط ضمن عقد را به زن بدهند. اين بار محضردار مي گويد: "اکنون که خطبه عقد جاري شده، ديگر شروط ضمن عقدي در کار نيست. کار از کار گذشته است." دختر قانون رو مي کند. ابلاغيه قوه قضاييه نشان مي دهد و کارت خبرنگاري بر روي ميز مي گذارد: "پس با من مصاحبه اي مي کنيد و از دلايل و منطقتان براي رد ابلاغيه قوه قضايه مبني بر قانوني بودن شروط ضمن عقد مي گويد." هول برش مي دارد: "آخر اين شروط زندگي ها را از هم مي پاشد. پسران جوان چه گناهي کرده اند که گول دختران را مي خورند!"

مرد جوان اعتراض مي کند که: "يک سکه طلا بيشتر مهريه اين خانوم نيست که امروز هم مي توانم آن را پرداخت کنم. چه نيرنگ و حيله اي مي تواند در کار باشد؟ اينکه حقوق هر دوي ما برابر باشد چه مکري در بر دارد؟ "

محضر دار کماکان بر حرف خود ايستاده و مي گويد:" نه جوان! شما خاميد و اسير افکار روشنفکرانه شده ايد! نمي دانيد با خود چه مي کنيد!من نمي توانم شاهد بدبخت شدن شما باشم. مگر آنکه خود ضمانت زندگي خودتان را بر عهده بگيريد!!"
آني است که دستان دختر به دور گردن محضر دار حلقه شود. "مگر کسي از شما ضمانت خواست؟ !!"
با چه بدبختي محضر دار راضي مي شود و کليه شروط را که اينک نام وکالت دارد، به دختر مي دهد.

فلش چهارم:

در سايت کمپين يک ميليون امضا از غم مادري نوشته شده که دختر و نوه هايش را مدتهاست نديده و يک بار که دختر پنهاني براي ديدار مادرش آمده، به شدت کتک خورده است. از قول مادر مي نويسد که تقاضاي طلاق فرزندش را به دادگاه تقديم کرده اما قاضي توصيه کرده که "به دخترت بگو زندگي اش را بکند. کسي که براي اين حرفها طلاق نمي گيرد!"
حرفهايي که قاضي از آنان ياد مي کند، ضرب و شتم و گروگانگيري بچه هاست. اين بار نيز مرد قانون بر ناحقي پافشاري مي کند.

فلش پنجم:

مرد پا به سن گذاشته و از بنيه خوبي برخوردار است. دخترش را مي زند. بر سر هر بهانه اي او را کتک مي زند و اين را حق خود مي داند. روزي که مادر براي طلاق به دادگاه رفت، دختر نيز به عنوان شاهد و شاکي در دادگاه حاضر شد. قاضي بر سر دختر نوجوان 19 ساله فرياد زد: "من اگر دختري مثل تو داشتم، مي کشتمش. از پدرت شکايت مي کني؟ "

دختر که تصور ديگري از قاضي داشت و اين عنوان را برازنده يک مرد عادل مي دانست، پس از مکثي که از شوک خارج شد، گفت: "دختر شما هم اگر پدري مثل اين مرد داشت، آرزو مي کرد مي توانست بکشدش."
قاضي ديگر هيچ نگفت هرچند در روند حکمش نيز تغييري نداد.

فلش ششم:

"گيس بريده" داستان دختري است که پدري شکاک و متعصب دارد با خانواده پدري که مرد را به استفاده از ضرب و شتم براي تربيت دختر تشويق مي کنند. دختر پس از مدتها، از پدرش به دادگاه شکايت مي کند. قاضي حرف دختر را باور نمي کند تا اينکه خود با يکي از صحنه هاي خشونت وي روبرو مي شود و پس از آن با همکار ديگرش به شور مي نشيند. مکالمه اين دو قاضي که تنها به پشتوانه طول درمان پزشکي قانوني، قدرتمند است به نتيجه جالبي منجر مي شود.

دو همکار به اين نتيجه مي رسند که تعداد دختراني که در اين شرايط به قانون پناه مي آورند بسيار اندک است و اگر امروز به اين دختر کمک نکنند هيچ معلوم نيست که فردا خبر قتل وي توسط پدرش و يا خود کشي اش را در روزنامه نخوانند. همچنين اين احتمال را هم مي دهند که در جمع دختران فراري ديده شود. در نتيجه پدر به زندان محکوم مي شود. البته به اين دليل که فيلم است. چرا که تصور فيلمنامه نويس هم از قاضي، يک مرد عادل است.

حرف آخر

به تازگي دو نفر ديگر از فعالان کمپين يک ميليون امضا به حبس محکوم شده اند و گويا اين روند کماکان ادامه دارد. هيچگاه مشخص نشد چرا مردان قوه قضاييه به جاي تصورشان در خصوص براندازي دختران و پسران ايران با جمع آوري امضا، اين خاطرات خود را مرور نمي کنند. هر يک از آن مردان مي توانند صدها نمونه از اين دست را رو کنند. چرا يک لحظه به خود نمي گويند تلاش امروز اين بچه ها همان فرياد آنهاست. به جرات مي توان گفت هر خانواده اي در ايران امروز، دستکم يک تجربه از سورفتارهاي نامردان را در ميان اقوام خود ديده است. نابرابري حقوق زن و مرد، حکايت تازه اي نيست. نيازي به آموزش و تحريک ندارد. يک نگاه به دور و اطراف کافي است براي يافتن حداقل يک نمونه. از هر خط اين روايتها، دردي مي بارد. مي توان کتک زد اما نمي توان جلوي فريادش را گرفت. کتک، بي عدالتي درد دارند. درد نيز فرياد دارد. فرياد نيز صدا. اين يک قانون است نمي توان تغييرش داد.

قضات امروز يادشان رفته دختراني را که از هراس پدران و شوهرانشان به آنان پناه آوردند؟ فراموش کردند که به هر کدامشان چگونه پاسخ دادند. نديدند روزهايي را که دفاتر اسناد رسمي که زير نظر قوه قضاييه مشغول به کارند، براي تفاوقي بين طرفين چگونه بر ناعدالتي خود اصرار کردند. نپرسيدند که چرا آنان خود را مسئول سعادت دامادها مي دانستند و عروسها نه؟ !

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.