باز هم در باره سكوت
احمد زيدآبادي - سه شنبه 30 مرداد 1386 [2007.08.21]

اينكه آدمي براي روحيه دادن به خود و ديگران، در اوج ضعف و استيصال از پيروزي قريبالوقوع و غلبه بر طرف مقابل سخن بگويد، البته كار مذمومي به نظر نميرسد، اما بي اعتنايي به واقعيات و تنگناها و چشم فرو بستن بر آنها صرفا براي ايجاد روحيه نيز از منطق به دور است.
واقعيت اين است كه جامعه ايراني در شرايطي بس بغرنج به سر ميبرد و ما – يعني اصلاح طلبان – فرمولي جادويي براي تغيير اوضاع در دست نداريم. البته نه فقط فرمولي جادويي در دست نداريم، بلكه در ميان تناقضهاي بيشماري كه بخشي از آنها در ذهن و ضمير ما ريشه دارند و بخشي در واقعيت بيرون، گرفتار شدهايم و نميدانيم به كدام سو برويم.
آيا كسي باوري جز اين دارد؟ هر كس دارد و فكر ميكند كه ميتوان استراتژي منسجم و معقولي را براي عبور از اين بن بست طرحي كرد، بفرمايد تا من يك بار و براي هميشه، اين نوع سخن پراكني را رها كنم.
اما اگر همگي به اين باور رسيدهايم كه نميتوان يك استراتژي روشن و شفاف كه اولا باعث فروپاشي مملكت نشود، ثانيا، خشونتي در پي نداشته باشد، ثالثا منجر به تغييري مسالمتآميز براي ظهور دولتي قانونمند، شايسته سالار، پاسخگو و كارامد شود، و رابعا، اكثر اقشار و طبقات اجتماعي آن را بپذيرند و بر مبناي آن عمل كنند، طراحي كرد، پس آيا شايسته نيست، خود زبان به اعتراف بگشائيم و از مخمصهاي كه در آن گرفتار شدهايم، با مخاطبان خود سخن بگوييم؟
مي دانم كه برخي از دوستان خواهند گفت كه من خود با راي ندادنم در انتخابات رياست جمهوري، مسئول بخشي از اين بن بست بيسابقهام و بايد در اين باره پاسخگو باشم.
اي كاش واقعا راي من و امثال من همانقدر تاثيرگذار بود كه اين دوستان فكر ميكنند!
اين دوستان تصور ميكنند كه اگر آقاي هاشمي رفسنجاني و يا آقاي معين به رياست جمهوري رسيده بود، اوضاع دلنشينتر از وضع كنوني بود.
من چنين باوري ندارم، البته نه بدين علت كه آقاي معين يا آقاي رفسنجاني را بهتر از آقاي احمدي نژاد نميدانم بلكه بدين دليل كه معتقدم ساختاري كه همراه با شكست اصلاحات در ايران از اول سال 1379 شكل گرفت، به طور جبري به نقطهاي ميانجاميد كه اكنون با آن مواجهيم، صرف نظر از اينكه چه كسي بر كرسي رياست جمهوري مينشست.
اي كاش تاريخ ميتوانست به صورت موازي در دو حالت مختلف حركت كند تا به حاميان پر و پا قرص شركت در انتخابات نشان داد كه رياست جمهوري آقاي معين و يا آقاي رفسنجاني، تنها وضع را پيچيدهتر ميكرد و هزينه تاريخي هولناكي بر دوش اصلاح طلبان ميگذاشت. اما دريغ كه تاريخ فقط يك صورت دارد و در باره چگونگي صورتهاي بديل آن، تنها ميتوان به استدلال ذهني توسل جست، اما استدلالهاي ذهني در كجاي تاريخ، كسي را مجاب كرده است كه اكنون بكند.
باري اگر اوضاع بغرنج كنوني، محصول گريزناپذير شكست اصلاحات بوده است و استراتژي منسجمي نيز براي خروج از اين وضع قابل طراحي نيست، بنابراين، ما نبايد آن را به رسميت بشناسيم؟
بسيار بزرگاني در تاريخ بودهاند كه در برخي شرايط خاص، ميدان را براي ايفاي نقش موثر، مناسب نديدهاند و پا پس كشيدهاند. آموزه امروز ما اما ظاهرا اين است كه بدون توجه به اوضاع و احوال و آرايش نيروها بايد در وسط ميدان بايستيم و تيرهايي را كه از هر طرف شليك ميشود، به جان بخريم تا كار سياسي كرده باشيم!
شايد براي كساني كه سياست را براي سياست ميخواهند و نه براي كسب نتيجه كه بنا به وظيفه عمل ميكنند، اين مساله موجه باشد، اما كسي كه سياست را براي بهبود اوضاع ميخواهد، قطعا به نتيجه و پيامد كار خود نظر دارد و بر مبناي آن حركت ميكند.
در مجموع من گمان ميكنم كه نيروهاي اصلاح طلب ايراني در ده سال پيش به صورتي زودهنگام در صحنه سياسي ايران ظاهر شدند و چوب اين عجله خود را نيز خوردند.
بر همين اساس، من در سال 76 به شدت مخالف به قدرت رسيدن آقاي خاتمي بودم و بر همين مبنا تحليلي هم براي مجله ايران فردا نوشتم و تاثير چنين رويدادي را بر ارايش سياسي آن روز ايران برشمردم، اما در ميان هيجان و هياهوي آن دوره، چيزي كه خريدار نداشت، همان مطلب بود كه حتي چاپ هم نشد.
البته پس از راي بالاي مردم به آقاي خاتمي، من نيز به سلك حاميان ايشان در آمدم به اين اميد كه آن راي بالا توازن قدرت در ايران را تغيير دهد، اما خيالي بود خام. از همين رو، به مجرد اينكه مطبوعات دوم خردادي را در سال 79 توقيف كردند، از خاتمي خواستم كه در اعتراض به آن استعفاء دهد تا شايد جاني براي جنبش اصلاحي باقي بماند اما اين نيز در در آن فضا خريداري نيافت.
جالب آنكه برخي از دوستان اصلاح طلب، درخواست استعفاي آقاي خاتمي را در جهت خدمت به محافظه كاران تفسير كردند، اما محافظه كاران همين درخواست را مستند اتهام براندازي عليه من در دادگاه قرار دادند.
البته من در اينجا نمي خواهم وسط دعوا نرخ تعيين كنم و مدعي شوم كه هر چه من گفتهام و يا ميگويم، درست بوده و از آن ديگران غلط. بويژه در مورد شرايط كنوني، نميتوان چنين ادعايي داشت كه شرايط بس پيچيده است و اظهار سخني درست در حكم كيميا.
با اين حال، گمان ميكنم كه آنچه در باره يك جنبش سكوت گفتهام قابل تامل باشد. البته اگر نخبگان ايراني حاضر به حركتي هماهنگ و مسالمت آميز براي دستيابي به يك خواسته منطقي و قانوني بودند، من پيشنهاد سكوت نميدادم، اما ميدانم كه چنين حركت هماهنگي هر چند كه به لحاظ صورت منطقي آن، امكان پذير است (يعني اگر اراده كنند ميتوانند) اما در عمل و عينيت كه پايه هر استراتژي است، ممكن نيست. (يعني اينكه اراده نميكنند).
با اين حساب، سكوت به عنوان اعتراض، خود حركتي است.
اين حركت قاعدتا بياثر نيست بخصوص آنكه من بر اين باورم كه جناح تندرو حاكم براي توجيه بقاي خود، دائما نيازمند خرده بحران است.
خرده بحرانها در واقع مايه نجات تندروها هستند، وگرنه آنها در شرايط عادي، كاركردي ندارند. شرايط عادي حتي بزرگترين تهديد عليه آنهاست، چرا كه شرايط عادي كاركرد عادي از حاكمان ميطلبد و تندروها هيچگاه نميتوانند وظايف معمول دولتها را كه چيزي جز رونق و رفاه اقتصادي، رفع فساد و فقر و بيكاري، پيشبرد منافع ملي در عرصه خارجي و امثال آن نيست، انجام دهند.
تندروها به ايدئولوژي تندروانه متكياند و با ساز كردن آن، براي خود نيرو جذب ميكنند. شرايط عادي اما دشمن ايدئولوژي است و جايي براي شعارهاي تندروانه آن باقي نميگذارد. از اين رو، تندروها براي باز توليد ايدئولوژي خود از هر چه عادي است ميهراسند و نياز دائمي به بحران دارند، البته نه بحراني كه دودمان آنها را به باد دهد، بلكه خرده بحراني كه قادر به كنترل و مديريت آن باشند.
اگر ده سال پيش به جاي آقاي خاتمي، آقاي ناطق نوري رئيس جمهور شده بود، نظام سياسي به منظور انجام كارويژههاي عادي خود، به سمت اعتدال حركت ميكرد و اين ميتوانست براي نيروهاي اصلاح طلبي كه در لايههاي پنهان جامعه حضور داشتند، فرصتي براي نقش آفريني پايدار و موثر دهد، اما به قدرت رسيدن نابهنگام آقاي خاتمي، دستمايه تندروها براي بحران آفريني و در نتيجه بازتوليد يك ايدئولوژي در حال زوال و جذب نيرو براي آن شد و تمام قوت و قدرت اصلاح طلبان را فرسايش داد وبه تحليل برد به گونهاي كه ما امروز در اين نقطه ايستادهايم.
من گمان ميكنم كه جناح تندرو در ماههاي آينده نياز به خرده بحران داخلي دارد تا به وسيله آنها، مشكلات خود را از چشم هوادارانش بپوشاند.
از اين رو، تصور ميكنم كه سكوت اعتراض آميز ما، آنها را از دستيابي به خواستشان باز ميدارد.
به هر حال، چند ماه سكوت كه فاجعه نيست، دست كم به امتحانش ميارزد. مگر ما در حال رقم زدن سرنوشت جهانيم كه اين همه از سكوت وحشت داريم؟
