Rooz

صد روز تنهايي

مهرانگيز کار - پنجشنبه 25 مرداد 1386 [2007.08.16]

po_mehrangiz_kar_01.jpg

هاله اسفندياري صد روز تنهايي را پشت سر گذاشته و شايد از آن بيش را پيش رو دارد. کيان تاج بخش صد روز تنهايي را پشت سر گذاشته و شايد از آن بيش را پيش رو دارد. از سرنوشت علي شاکري خبري نيست که نيست. "تنهايي" مجازاتي است که دوستداران ايران آن را مانند يک تقدير و سرنوشت از پيش تعيين شده و تاريخي بايد تحمل کنند. گفته مي شود هاله اسفندياري در پايان صد روز تنهايي روي صندلي چرخدار نشسته و پياپي او را با صندلي چرخدار از سلول انفرادي به جايي مي برند و سپس به همان سلول باز مي گردانند. گفته مي شود هاله پوستي شده است بر استخوان. سرخي چشمهايش زير پوست صورت دويده و رنگ آن را تغيير داده است. هاله تبديل شده است به تصويري بي روح. از آن هاله پر شور که صبحانه اش يک فنجان قهوه بود، ناهارش يک پياله ماست و ورزش روزانه اش ترک نمي شد و بي وقفه کار مي کرد چيزي باقي نمانده است. دعا دعا مي کنيم خبرهاي رسيده صحت نداشته باشد. اما چگونه مي توان آرام گرفت؟ شاهدي آنگونه که بايد در ماجرايي چنين شگفت انگيز حضور ندارد. وکيل مدافع همچون ما که فرسنگ ها از ماجرا دور افتاده ايم از هاله بي خبر است. او را به ديدار موکل راه نمي دهند. مادر سالخورده اش که نزديکي هاي اوين زندگي مي کند همچون ما که فرسنگ ها از او دور افتاده ايم از هاله بي خبر است. مادر که هر لحظه ممکن است چشم بر هم نهد از ديدار يگانه دختر 67 ساله اش محروم مانده است. او نيز صد روز تنهايي پر درد را تحمل کرده است. او اصالتا اتريشي است و پس از ازدواج با پدر هاله، ايران را همچون بهشت برين يافته و هرگز در بدترين شرايط مانند انقلاب و جنگ خاک ايران را ترک نکرده است. مادر هاله بي گمان با خود مي انديشد: چرا در سرزميني که به آن عشق مي ورزد چنين بي رحمانه با او رفتار شده است؟

کيان تاج بخش در يکصدمين روز از آن تنهايي ژرف با سر و صورت اصلاح نشده و چين هايي بر چهره و نوميدي مطلق ديده شده و گفته مي شود پس از آنکه او را براي حضور در نمايش امنيتي، تلويزيوني مثل بازيگران آراسته اند و سر و صورتش را صفايي داده اند تا بتواند متن ديکته شده را روي صحنه بازي بخواند و به بينندگان بباوراند که در شرايط مطلوبي به سر مي برد، ديگر روي سلماني به خود نديده و او را مثل تفاله دور انداخته اند.

همه کساني که تنهايي از اين نوع را تجربه کرده اند مي دانند چه رنگ و بويي دارد. مي دانند تنهايي هاله و کيان مثل ابر خاکستري است. تب آلود است. با کابوس و هذيان درآميخته و بوي مرگ مي دهد. اما خود مرگ نيست!... در ورطه اين تنهايي مرگ تبديل به "آرزو" مي شود. آرزويي که بيش از رهايي، تمنايش از دل مي گذرد. جايي که مرگ رويا است، زندگي کابوس است. براي تنهاياني از تبار هاله و کيان دعا کنيم. آيا اين تنهايي که بر هاله و کيان يکصد روز است تحميل شده حاصل يک سوء تفاهم است يا علامتي است از جهل کساني که قادر نيستند دوست و دشمن خود را از هم جدا کنند. اين هردو که تنهايي شان صد روزه شده دوست بوده اند، نه دشمن. آيا آنها با وجود تحمل بار تنهايي و انزوا همچنان دوست باقي مانده اند؟ دستگاه امنيتي ايران يک کارخانه دشمن سازي است. دوست را وارد لوله هاي مخوف اين کارخانه مي کند و دشمن تحويل مي دهد. توليد کارخانه ساليان سال است همين است.

صد روز تنهايي، اگر تحقير، توهين، فشار عصبي و فيزيکي هم در کار نباشد به خودي خود ويرانگر است. شخصيت و کرامت انساني را تخريب مي کند. انسان را به پوچي مطلق مي رساند. به تدريج خاطرات گذشته و خطوط چهره عزيزاني که از ديدارشان محروم مانده از ديوارهاي تنهايي مي گريزد.

در منجلاب تنهايي ديرپا نام ها و يادها دور ودورتر مي شود. آن کس که تنها مانده تصور مي کند همه آن دوستان و خويشان و ياران، او را پشت ديوار تنهايي رها کرده و به دنبال کار خود رفته اند. تنها مانده براي کاستن از بار تنهايي که مشقت بارترين شکنجه است، دست در دست بازجو مي گذارد. چشم بر لبان او مي دوزد و مي گويد هرآنچه را بازجو در طلب آن است.

يکي از کساني که مدتها در برهوت اين شکل از تنهايي در زندان هاي غير قانوني ايران غوطه خورده است مي گفت بار تنهايي بر شانه هايم چندان سنگين بود که دلم مي خواست بازجو سراغم را بگيرد. يعني همان که از رنگ خون و هق هق گريه هايم لذت بي حساب مي برد. هم او را مي خواستم تا بيايد و با مشت و لگد و پس گردني من را از ظلمت غريب خود بيرون بکشد.

سلول زده در هم شکسته ديگري مي گفت تا مدتها با آن تنهايي وصف ناشدني خوب سر مي کردم. هر روز صبح سحرگاه به خود مي قبولاندم هنوز در آغوش خانواده ام هستم. در خيال زندگي خانوادگي روزانه را بازسازي مي کردم و زمان را مي کشتم، پيش از آنکه زمان من را به قتل برساند. مي گفت در خيال براي دخترهايم صبحانه مي چيدم. يکي يکي همه چيز را از يخچال بيرون مي آوردم. نان گرم مي کردم. لقمه مي گرفتم و به دقت مواظب بودم چيزي توي اين سفره خيالي کم و کسر نباشد. بعد در خيال مي رفتم اتاق دخترها. آنها را با نوازش دست بيدار مي کردم. با هم سر سفره مي نشستيم و صبحانه مي خورديم. بعد ميني بوس مدرسه مي آمد. زنگ مي زد و يکي را با خود مي برد. همه در خيال اتفاق مي افتاد و من به خود آموخته بودم تا به همه خيال ها عينيت بدهم. سپس خودم پشت رل مي نشستم و دربزرگراه مدرس مي راندم تا دختر دانشجويم را به دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي برسانم. سلول زده مي گفت دوران اين زندگي هم تمام شد و چون تنهايي به طول انجاميد و از دو صد روز گذشت، ديگر چهره دخترهايم را به خاطر نمي آوردم. يادم رفته بود چه شکلي هستند. مثل کرم روي زمين سرد سلول پيچ و تاب مي خوردم و از درد پاهاي مجروح، دنده هاي شکسته و شانه هاي ضرب ديده زير مشت و لگد مي ناليدم و مي گريستم.

سلول زده ها مي دانند تنهايي حتي اگرشکنجه جسمي هم در کار نباشد از حد و اندازه معيني که مي گذرد، جنون مي آورد. انسان هذيان زده را براي تمام عمر معلول مي کند. شايد جاي زخم هاي شکنجه جسمي ترميم بشود، ولي ياخته هاي شکنجه شده مغز و اعصاب و روان هرگز ترميم نمي شود. تازه هزاران هزار سلول کينه ورزي و انتقام خود را در بدن سلول زده تکثير مي کند.

هاله و کيان يکصد روز تنهايي را پشت سر نهاده اند. به کدام جرم؟ به جرم آنکه خواسته اند ايران در طبقه بندي هاي سياسي در جايي قرار بگيرد که بهانه جويان به سويش شليک نکنند.

به کدام جرم؟ به جرم آنکه خواسته اند از ايران و تحولات درون زاي آن و ظرفيت هايش تصوير روشني به زورمندان جهان ارائه بدهند تا شايد به آنها بباورانند ايران سرزميني است که در شرايط صلح به بالندگي مي رسد و ايرانيان را با روحيه تروريستي کاري نيست. ايران سرزميني است که بايد آن را از چشم کارشناسان مقيم ايران ديد و شناخت و نه سياست بازان دوستدار تجاوز و حمله و ويرانگري. با ايران بايد دور ميز مذاکره نشست.

درد آشناياني که هاله آنها را به ويلسون سنتر دعوت مي کرد با آنکه خود قربانيان تندروي هاي امنيتي بودند مي آمدند و مي خواستند بر اذهان کساني که اراده کرده بودند در خلاء درباره ايران تصميم گيري کنند نور آگاهي بتابانند.

آيا اين شيوه ها از نگاه عقلا جرم است يا از نگاه ديوانگان؟ اگر يک رژيم سياسي در جهان پيدا شده که با وجود برخورداري از حمايت شهرونداني مانند هاله و کيان، از سايه خودش مي ترسد و به آنها شليک مي کند با آن چه بايد کرد؟

هاله و کيان تنهايي شان صد روزه شد. آنها را مي توان نمادي از تنهايي ايرانياني برشمرد که نمي دانند به کدام جرم ناکرده تنها مانده اند و نمي دانند چرا سياست خارجي کشورشان به انزوا عشق مي ورزد. حال آنکه سياست خارجي هنرش اين است که ديوارهاي انزوا را پيرامون شهروندان بشکند.

هاله و کيان در يکصدمين روز تنهايي نمادي شده اند از "ديپلماسي انزوا" که سياست خارجي ايران آن را ساليان سال است در پيش گرفته و زيان هايش را در ستون منافع ثبت مي کند و اسم اين بيلان را مي گذارد "سند استقلال ملي"!

هيلاري کلينتون در نخستين روزهايي که تنهايي هاله در سلول انفرادي آغاز شد از او با لقب "بانوي مذاکره" ياد کرد. بانوي مذاکره از جان مايه مي گذاشت تا باب جنگ و حمله را ببندد و باب مذاکره را بگشايد. بخش جنگ دوست حکومت ايران بانوي مذاکره را پاس نداشت. او را پشت ديوار تنهايي حبس کرد. شايد از آن رو که با صلح خصومت مي ورزد و شايد از آن رو که مذاکره را مثل پول نفت و ديگر داشته هاي ملي ارث پدري و حق انحصاري خود مي داند و معتقد است اختيار جنگ و صلح با زورمندان تندرو است و شهروندان شايسته و ميانه رو حق نزديک شدن به ميز مذاکره را ندارند. حتي اگر ميانه روهاي ديني باشند!

هاله و کيان تنهايي شان صد روزه شد. راستي تنهايي ملت ايران چند روزه شده است؟ بياييد باهم روزها و شب هاي تنهايي خود را بشماريم و حساب کنيم همه ما درون و بيرون کشور چه اندازه مشقت کشيده ايم تا در منجلاب تنهايي که بر ما تحميل شده خود را زنده نگاه داريم.

تنهايي هاله و کيان که هر دو دوستان يک جمهوري اسلامي ميانه رو بودند، صد روزه شد. حساب کنيد تنهايي ملت ايران را. حساب کنيد درجات تنهايي منتقدان و مخالفان جمهوري اسلامي ايران را.

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.