زماني براي توقف؟
احمد زيدآبادي - سه شنبه 16 مرداد 1386 [2007.08.07]

تابستان سال 82 كه بحران هستهاي ايران اوج گرفت، با اكبر گنجي در بند متهمان مالي در زندان اوين به سر ميبرديم.
با بالا گرفتن تنش بين ايران و آمريكا، به اكبر گفتم كه: ما تا به حال با سخنرانيها و نوشتههامان تلاش ميكرديم تا از حكومت ويشگون بگيريم به اين اميد كه از خواب برخيزد و به تقاضاهاي عيني جامعه پاسخ دهد، اما اينك وزنهاي چند تني از بالا رها شده و به سوي حكومت در حركت است، بنابراين شرايط كاملا تازهاي در حال ظهور است كه ممكن است ما نقشي براي بازي در آن نداشته باشيم.
به عبارت ديگر، حرفم به آقاي گنجي اين بود كه در ستيز بين آمريكا و ايران، نيروهايي مانند ما دچار تناقض خواهند شد به طوري كه عدهاي ممكن است از بيم آمريكا به حكومت پناه ببرند، عدهاي ديگر از بيم حكومت به آمريكا نزديك شوند و عدهاي نيز ناخواسته نقش هيزم اين مناقشه را بازي كنند بدون آنكه در اين نقش سودي براي آنان متصور باشد.
البته اكبر در آن زمان تصور ميكرد كه حكومت براي بقاي خود به زودي سازش خواهد كرد و من نيز بر اين گمان بودم كه بحران به سرعت بالا خواهد گرفت و به نقطه اوج خود خواهد رسيد.
گذشت زمان اما نشان داد كه پيش بيني ما دو تن دقيق نبوده است. حكومت البته بعد از تابستان آن سال نرمش نشان داد، اما بحران را حل نكرد. بحران ادامه يافت اما فورا به نقطه اوج هم نرسيد و وارد مرحلهاي از فراز و نشيب شد.
با اين همه، اكنون به نظر ميرسد كه بحران هستهاي ايران پس از چهار سال فراز و فرود، در حال نزديك شدن به نقطه اوج است و ديگر بين همه اهل سياست اين اجماع وجود دارد كه اگر اتفاق غير قابل پيش بيني رخ ندهد، بحران هستهاي ايران در ماههاي آينده به مرحله سرنوشت ساز خود وارد خواهد شد.
تناقض ناشي از اين وضعيت اما همچنان گريبان اصلاح طلبان را رها نكرده است. به تصور من، مجموعه كساني كه اصلاح طلب ناميده ميشوند، برنامه و بخصوص استراتژي روشني ندارند و بر اساس غريزه حركت ميكنند.
غريزههاي ما را هم چند نهاد حاكم با بگير وببندها و برخي رفتارهاي خشن خود تحريك ميكنند و جهت ميدهند و ما هر لحظه به سمتي ميدويم، اما نميدانيم به كجا.
در واقع، آنچه همه ما را به خروش ميآورد، همان ستمهاي دورهاي است كه به فعالان حوزههاي مختلف سياسي و اجتماعي وارد ميشود و خارج از آن، هيچ برنامه و حتي تحليل دقيقي از شرايط كشور نداريم.
حال كه به ياد ميآورم، ميبينم كه در همان سالهاي اصلاح طلبي نيز غريزه ما را به پيش رانده است، اما غرايز ما در آن زمان به يك سلسله سرمايههاي انباشته شده اجتماعي در بطن جامعه متكي بوده و نتايج مثبتي در برخي برههها به بار آورده است، اما با فرسايش آن سرمايه، نقش ما نيز بيرنگ شده است.
واقعيت فعلي ما اصلاح طلبان اين است كه دور هم جمع نميشويم، دستور كار مشتركي نداريم و جز نق زدنهاي تكراري به حكومت كاري نميكنيم. در عين حال، اگر دور هم نيز جمع شويم، در نگاه يكديگر احمق جلوه ميكنيم، دعواهامان بالا ميگيرد و بازار بدبيني و اتهام گرم ميشود.
عجيب است كه حكومت، از سر همين نقها هم نميگذرد و هر از چندي با يورش به نقطهاي، جمعي از افراد بيگناه را به اتهامهاي رنگارنگ دستگير ميكند و تحت فشار ميگذارد.
آخر اين هم شد زندگي كه ما براي خود تعريف كردهايم؟
شرايط اما از اين هم بدتر خواهد شد. طي ماههاي آينده فشار خارجي بر حكومت افزايش خواهد يافت. من تا كنون يكي از سناريوهاي محتمل را اين ميديدم كه حكومت در برابر فشار فزاينده خارجي و براي خنثي سازي آن، صورت كم رنگي از آشتي ملي را در دستور كار خود قرار دهد، اما ديگر دارد به اثبات ميرسد كه چنين درايتي در دستگاههاي تصميمگير وجود ندارد.
آنان در واقع، روحيه بسيار بچهگانهاي دارند و قادر به واقع بيني يك فرد بالغ نيستند. در مرحله نخست هر گونه نابساماني و خطر را انكار ميكنند و وقتي خطر به مرحله ظهور عيني رسيد، سهمي براي خود در ظهور آن قائل نميشوند و در پي كساني ميگردند تا آنان را مسبب نابساماني معرفي كنند.
در چنين شرايطي هشدار و نصيحت، اثري معكوس دارد، امكان ايجاد تشكيلات قانوني موثر براي اعمال فشار به قدرت سياسي نيز صفر است و تنها چيزي كه ميماند، تعرضهاي لفظي بياثر و خسته كننده و بلكه چندش آوري است كه ما به طور فردي يا جمعي براي راحتي وجدانمان از آن بهره ميگيريم و بعد، جامعه آنها را به حساب مبارزه ميگذارد و حكومت هم از سر آن نميگذرد!
ترس من از آن است كه ما در شرايط پيچيده در حال ظهور نه فقط تاثير مثبتي بر تحولات نداشته باشيم، بلكه با چند اظهار نظر تند و بيحاصل، هدف سهل الوصولي براي فرو نشاندن خشم حكومت از فشارهاي خارجي شويم!
از اين رو، به پندار من، به جاي حركت بر مبناي غرايزمان، بهتر است مدتي درنگ و بلكه توقف كنيم تا دست كم بدانيم كه به كدام سو در حركتيم.
عجيب است كه نوشتههاي اخير اصلاح طلبان – از جمله خود من – پر از ناله و فرياد شده است، نالهاي كه نشاني روشن از ناتواني و بلكه درماندگي و استيصال ما در برابر شرايطي بغرنج دارد. آه از اين سياهچالهاي كه گريزناپذير در انتظارمان بود!
به نظرم ما بايد به وضعي كه داريم اعتراف كنيم، با سيلي صورت خويش را سرخ نگه نداريم و بي جهت مردمي را كه به تنگ آمدهاند به خود اميدوار نكنيم.
به هر حال صداقت بهتر از رياكاري است هر چند كه خيليها را به گريه وادارد!
بنابراين، پيشنهاد من در درجه نخست اين است كه كليه نيروهاي اصلاح طلب براي مدت شش ماه، از هر آنچه كه رنگ و بوي سياست دارد قهر كنند و عرصه سياست را به مدعيان جاه طلب آن واگذار كنند. اين اقدام را بسياري از دوستان اصلاح طلب ما انفعال نام خواهند گذاشت. شايد انفعال باشد، اما انفعال بهتر از فعاليت بينتيجه و پرهزينه است و بدون شك تبعات مثبتي در پي خواهد داشت.
توصيه ديگرم اين است كه اگر حكومت ريشه همه ناكاميها و ناكارامديهاي خود را در وجود همين دويست – سيصد نفر فعال سياسي و اجتماعي ميداند، اين دويست – سيصد نفر بدون هر گونه اعتراضي به صورت داوطلبانه و دسته جمعي خود را به زندان اوين معرفي كنند تا هم خيال جمهوري اسلامي راحت شود و هم فعالان ما احساس انفعال و بويژه عذاب وجدان ناشي از سكوت و بيعملي نداشته باشند.
ميدانم كه خواهيد گفت، هيچكس نميآيد! اگر نميآيند ديگر چه ادعايي؟
چيز ديگري فعلا به ذهن من نميرسد. اما همه آنچه گفتم به معناي نااميدي از مجموعه شرايط نيست. هنوز امكان تصور بروز سناريوهاي خوشبينانه نسبت به اوضاع ايران وجود دارد، شايد تحولي در دل ساختار قدرت رخ دهد و كشور را از فاجعه برهاند، اما ما در شكل گرفتن چنين سناريويي كارهاي نيستيم.
