آيا اميدي هست؟
مهدي شيرزاد - یکشنبه 14 مرداد 1386 [2007.08.05]

اين جمله اي بود که از مادر احمد قصابان شنيدم. من، احمد را نمي شناسم. او را هرگز نديده ام. تنها يکي، دو بار ذکرخيرش را از يکي از عزيزانم شنيدم. اما جمله اش جرقه اي بود که خرمن درونم را به آتش کشيد. مادرش مي گفت؛ آخرين باري که با احمد تلفني صحبت کردم، او از من پرسيد؛ "مادر، آيا اميدي هست؟" و او پاسخ داده بود؛ "آري پسرم، اميدي هست، خدايي هست،" مادرش وقتي اين گفت وگو را مي گفت، قطرات اشک بود که نرم و آرام از چشمانش بر آغوش گونه هايش آرام مي گرفت؛ به همان لطافتي که شبنم بر برگ گل مي نشيند؛ به همان آرامشي که هر طفلي در آغوش مادر حس مي کند؛ نرم و آرام اشک مي ريخت و زير لب براي پسرش دعا مي کرد. من، مادر احمد را هم اولين بار بود مي ديدم. اما حس کردم گويي ساليان سال است صلابت او را مي شناسم. فقط کافي است قدري تاريخ خوانده باشيد. فقط کافي است قدري در کوچه ها و خيابان هاي اين شهر قدم زده باشيد. فقط کافي است به دور و بر خود دقيق تر بنگريد. در و ديوار، با اين صلابت غريبه نيست. مدت هاست اين آب و خاک چنين مادراني را به ديده، ديده است. و شما، محال است زندان رفته باشيد و از خود نپرسيده باشيد؛ "آيا اميدي هست؟"
نمي دانم چرا وقتي ترکيب اشک و لبخند توأم با رضايت از فرزند مادر احمد را ديدم، ناخودآگاه به ياد قرآن افتادم؛ قرآن، فرزند را مايه روشني دل و ديده مي داند. فرزند صالح، براي هر پدر و مادري، روشني چشم است. اميد زندگي است. اين را از عمق نگاه هر مادري مي توان خواند. از طنين صداي هر پدري مي توان شنيد. به حقيقت، نمي دانم خود، مايه روشني چشم مادر هستم يا نه؟ ولي اگر احمد بيايد، حتماً به او خواهم گفت؛ احمد جان، شکر خدا کن که مايه روشني دل و ديده مادرت هستي، اين، کم نعمتي نيست. درک اين نعمت براي هر کسي ميسر نمي شود. به طور عادي هر مادري فرزندش را دوست دارد. اما فهم اينکه واقعاً فرزند، مايه روشني چشم مادر است، به سادگي ميسر نمي شود. پژواک اين صدا رهايم نمي کند؛ "مادر، آيا اميدي هست؟" ندايي در درونم مدام زمزمه مي کند؛ قسم به اشک مادر که اميدي هست، قسم به اشک مادر که اميدي هست، قسم به اشک مادر که اميدي هست،
خدايا، آيا احمد اين ندا را مي شنود؟ آيا مي شنود؛ قسم به اشک مادر که اميدي هست؟ آيا مي فهمد بهترين نشانه اميد، همين اشک مادر است؟ اين اشک، دل را صيقل مي زند. دل صيقل خورده بهتر روشني مي يابد. اين اشک، آيينه مهر است؛ چشمه زلال است؛ پاک و پاک کننده، شبنم بهار است؛ لطيف و طرب انگيز، نمودار «تجربت» است؛ آيا احمد با پوست و گوشت و استخوان حس مي کند نااميدي آن روزي است که اين اشک، نباشد؟ و اي همه مردم ايران، مي خواهم فرياد کنم. مي خواهم از ته دل داد بزنم. بدانيد؛ من، امروز تابلوي زيبايي ديده ام. سيماي زني باوقار که چهره اش اشکي پر صلابت و لبخندي پررضايت را با هم ترکيب کرده بود. و بعد از مدت ها سرخوشم که هنوز هم چيزي هست که بتوان آن را زيبا يافت، پس اميدي هست.
منبع:خبرنامه امير کبير
