توصيهاي از سر دلسوزي به مسئولان
احمد زيدآبادي - پنجشنبه 11 مرداد 1386 [2007.08.02]

با وجود همه تنگناها و فشارها، با وجود همه بيعدالتيها و بيدادگريها و با وجود خشمي كه هر از گاهي از درون ما فوران ميكند، من همچنان معتقدم كه فروپاشي نظام جمهوري اسلامي، كمكي به ما نميكند و راه اصلاح، كم هزينهترين مسير براي كشور و مردم ماست.
براي اين موضوع ميتوانم ساعتها استدلال كنم.
اينكه نظام سياسي كنوني قابل اصلاح هست يا نيست، شايد بحثي عبث باشد چرا كه هر گونه استدلال له يا عليه آن، مبتني بر فرضهاي غيرقابل آزمون در عرصه عيني است.
قاعدتا هنگامي كه رهبران و تصميمگيران اصلي يك كشور به ضرورت اصلاحات پي ميبرند و آن را در دستور كار خود قرار ميدهند، اصلاحات عملا رخ ميدهد، هر چند كه پيش از آن هزار دليل منطقي در ناممكن بودن اصلاحات اقامه شده باشد.
منظور من از اصلاحات، جابجايي افراد و تغيير نامها نيست. اينكه در راس نظام سياسي چه كساني باشند، مهم نيست و اينكه نظام چه نامي را براي خود ميپسندد نيز مهم نيست.
آنچه مهم است اين است كه دولت حاكم، وظايف معمول خود را به عنوان يك دولت ملي انجام دهد، كشور را از درگيري با نظام بينالملل دور نگه دارد و حقوق مردم را تا حد كشوري مانند بنگلادش، رعايت كند.
در واقع، حد انتظار من از اصلاحات همين است، هر كس بيش از اين را ميخواهد ميتواند براي به دست آوردنش تلاش كند!
اما چرا مسئولان جمهوري اسلامي در برابر اين حد اقل خواستهها مقاومت نشان ميدهند؟ آيا واقعا همه آنها افرادي به غايت خودخواه و بياعتناء به منافع كشورند؟
من سربازيام را در دانشگاه امام حسين گذراندم و شهادت ميدهم كه اكثر سپاهيان بلند مرتبه و ميان رتبهاي كه آنجا خدمت ميكردند، از فرزندان شريف اين مرز و بوم بودند. آنها اغلب، سالهاي زيادي از عمر خود را در جنگ ايران و عراق گذرانده بودند و با وجود درجههاي بالا، وضع مالي چندان مناسبي نداشتند. برخي از ميان رتبهها بعد از ظهرها براي امرار معاش مسافر كشي ميكردند و ظاهرا اين چيزي نيست كه كسي آن را باور كند.
البته طبق معمول چند آدم عصبي و تند مزاج هم بودند كه در آن دوره در حاشيه بودند و شايد به همين دليل آزاري هم نداشتند.
حتي زماني كه اسير دست بازجوها بودم و روزگار را در زندان ميگذارندم، در ميان تشكيلات قضايي و بخصوص در بين پرسنل زندان اوين و حتي زندان 59 ماموران شرافتمند بسياري را ديدم كه به قيمت به خطر انداختن موقعيت خود، مرا و ديگر دوستان را ياري ميدادند.
در حقيقت، نگاه من به آنان، نگاه سياه و سفيد نبود. در اوج فشارها، آنها را برادر خود ميدانستم و هيچ وقت هم نسبت به آنها بياحترامي نكردم.
حاج علي كه آقاي بهنود و آقاي نبوي و همينطور آقاي گنجي او را خوب به خاطر دارند و ميدانند كه در انجام وظيفه خود به عنوان زندانبان از بازرس ژاور چيزي كم نداشت، در طول مدتي كه من در انفرادي 240 بودم، مرا مانند فرزندش دوست ميداشت و هميشه ميگفت من شرمنده اخلاقت هستم! من هم به نوبه خود به پيرمرد احترام ميگذاشتم و او را نسبت به مشكلاتش دلداري ميدادم.
در واقع، ما كه اصلاح طلب نام گرفتهايم، تا همين چند سال پيش هيچ حس كينه و عنادي با آنها كه در بدنه نظام مسئوليتي دارند، نداشتيم و آنها نيز چنين حسي نسبت به ما نداشتند.
ناگهان اما توفاني به پا خاست. افرادي خشن و نيرنگباز از زواياي تاريك و حاشيههاي پنهان به وسط ميدان آمدند و فضا را از كينه و دشمني آكندند.
من به جلال خداوند سوگند ميخورم، برخي از كساني كه در اين دوره از كنج عزلت به متن صحنه آمدند و به آزار بي گناهان دست زدند، نه فقط بويي از دين استشمام نكردهاند بلكه با هر نوع اصول اخلاقي و انساني هم بيگانهاند.
آنها آمدند و تخم نفرت را پراكندند. از مخالفان و منتقدان نظام، در نزد هواداران ساده دل خود هيولا ساختند و از مجموعه نظام نيز در نزد مخالفان و منتقدانش چهرهاي ديو صفت ترسيم كردند.
اينك آن افراد ساده دلي كه با انگيزه دين خواهي از حكومت طرفداري ميكنند، بي گمان همه اصلاح طلبان را افعيهاي خداستيز ميبينند و آنان كه با انگيزه آزادي خواهي به انتقاد از نظام برخاستهاند همه حاميان نظام را هيولاهاي سودپرستي كه دين را بازيچه دنيا قرار دادهاند، مينگرند.
اين تصويرهاي متقابل، تا چه اندازه با واقعيت منطبق است؟
من بر اين باورم كه از واقعيت به دور و به خيال نزديك است. آنچه سبب اين خيالپردازي دو طرفه شده، نبود ارتباط است.
ما به عنوان اصلاح طلبان بايد اذعان كنيم كه به وظيفه اصلاح طلبانه خويش در ارتباط گيري با رقيبان خويش عمل نكردهايم.
البته در سالهاي اخير، بزرگان طرف مقابل، اجازه تماس ما را با نيروهايشان ندادند، اما در زماني كه بدنه آنها خواهان نوعي تعامل و گفتگو بود، ما از بيم متهم شدن به همراهي با آنها، تن به اين ارتباط نداديم و در عمل تسليم نفرت خويش شديم.
ار بحث دور نيفتم. اصل سخنم اين است كه در بطن نظام حتي نهادهايي كه ما از آنها هراسانيم، افراد نيك سرشت بسياري يافت ميشود، اما اين افراد در سايه حضور طيف خشن و بدنهادي كه به صحنه آمده و ابتكار عمل را به دست گرفته است، ديده نميشوند.
سوالم اين است كه چرا نظام سياسي، زمام خويش را به دست اين طيف ماجراجو و خشونت طلب داده و ميخواهد با نام آنها شناخته شود؟
رفتارهايي كه اين روزها با دانشجويان و مطبوعاتي ها و ساير اقشار منتقد و معترض ميشود، به خلاف تصوري كه طيف محدود خشونت طلب دارد، نشانه قدرت نظام محسوب نميشود، بلكه علامت از دست رفتن اعتماد به نفس است.
در واقع با اين بگير و ببندهاي بي اساس، همگان نوعي ترس نظام سياسي از شرايط جامعه را نتيجه ميگيرند، ترسي كه در نگاه خارجيان هيبت و اقتدار نظام را به كلي به باد ميدهد.
من اگر علاقمند به فروپاشي نظام سياسي بودم، از اين وضعيت احساس شادي ميكردم، اما ميدانم كه فروپاشي ممكن است مصيبت ما را دو چندان كند.
آنچه اين روزها در اطراف ايران و در خاورميانه ميگذرد، خواب را از چشم من ربوده است. به عينه ميبينم كه ائتلافي بسيار قدرتمند عليه كشور در حال شكلگيري است و كشور را به تنگنايي تاريخي خواهد انداخت.
اگر از اين ماجرا احساس خطر نميكردم، بيگمان با زباني ديگر با اهل قدرت سخن ميگفتم و چنين ملتمسانه از آنان تقاضاي درايت و هوشياري نميكردم. اما وامصيبتا كه شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حائل!
تاكنون چنين ميپنداشتم كه تهديدهاي خارجي ممكن است به صاحبان قدرت آسيب برساند، اما كشور از گزند حوادث در امان خواهد بود، اينك اما هول و هراس مرا برداشته و چنين ميبينم كه بهمني كه آماده سقوط است، ابتدايش شايد در كنترل كسي باشد، اما انتهايش ميتواند اين مرز و بوم را بر باد دهد.
من به همه مسئولان كشور ميگويم كه اگر محتاج التماسيد، ما التماس ميكنيم، اگر نيازمند تملقيد، ما تملقتان را ميگوئيم، اگر ميخواهيد ما نفس نكشيم، حاضريم داوطلبانه روانه زندان شويم، اگر عاشق حكمراني هستيد، ما تا آخر عمربه آن تن ميدهيم، فقط شما را به خدا، اين مملكت را به نقطهاي نرسانيد كه علي براي كوفه پيش بيني كرد، آنگاه كه با اندوه و درد فرياد برآورد: اي كوفه چنان ميبينم تو را كه..... (خدا هرگز چنين چيزي را بر ايران نپسندد)
