ارتباطات موازي
نوشابه اميري nooshabehamiri@yahoo.com - سه شنبه 26 تیر 1386 [2007.07.17]

يکي از نزديکانم براي يک "مذاکره کاري" چند روزي به پاريس مي آمد. ميزبان، برايش بليت "فرست کلاس" فرستاده بود. قرار شد ديدار و مذاکره که به پايان رسيد، شبي هم ميهمان ما باشد.
چون کار به پايان رسيد، نوبت من شد که او را بردارم و به خانه بياييم. تلفني به او گفتم از صاحبخانه بپرس نزديک ترين ايستگاه مترو کجاست. پرسيد. پاسخ اما عجيب بود: نمي داند! گفتم: پس آدرس را بده، خودم پيدا مي کنم. پرسيد. گفت: خيابان فوش. از خيابان هاي موازي شانزه ليزه و از گران ترين محلات پاريس. معروفست که جاي شاهزاده هاي عرب و ثروتمندان ديگر نقاط جهان است. گفتم: دوستت حسابي پولدار است. کارش چيست؟ گفت: خودش مي گويد وارد کننده دارو، ولي "دلال" دارو کلمه درست تريست.
اينطوري بود که من هم به خانه اي در خيابان فوش رفتم. جايي افسانه اي که پاگردش از آپارتمان ما بزرگ تر بود. خانم صاحبخانه با ربدوشامبري از ابريشم و پر، دستي به ناز به سويم دراز کرد. کلفت فيليپيني، قهوه اي جلويم گذاشت و همزمان راننده خبر داد که ماشين حاضر است. خانم عازم "سالن ماساژ" بود. همين طوري پرسيدم: شما ايران هم مي رويد؟ اخمي کرد[بي آنکه صورت کشيده شده اش نشاني از چروک بگيرد] و گفت: من از آن کثافت خانه حالم به هم مي خورد.
اگر اين حرف در ارتباط با حکومت گفته بود، به خاطر رعايت آزادي بيان، هيچش نمي گفتم؛ اما ايران بحث ديگريست. با اخم[که هيچ جاي صاف در صورتم باقي نمي گذارد]گفتم: شمايان اگر چنين نگوييد چه کسي بگويد!
بعدتر دانستم که آپارتمان خيابان فوش، کوچک ترين استراحتگاه خانم آقاي دلال است. آپارتمان بزرگ تر در لندن است؛ بزرگ ترش در نيويورک و خانه در.... نه! نه در ايران؛ که در دبي. همسرش از شرکاي تجاري"برادران" است و کارش "تروريسم تلفني". مي خرد و مي فروشد و سخت هم مخالف آمريکاست. تحريم که باشد بهتر مي توان دلالي کرد.
اين داستان از آن روي گفتم تا برسم به واقعيت هاي موازي در ايران. واقعياتي که بر اساس آنها، يکي مي ميرد از ناداري؛ ديگري خواهد مرد از بسيار داري. از اين واقعيت که سردار مقيم کيهان مي تواند رابطه خارجي ايران را به چنان تنگنايي بيندازد که وزير خارجه [نمي دانم آقاي متکي در تعريف دولت جمهوري اسلامي در کجا مي گنجد، اما به هر حال در تعاريف عام جهاني وزير مهمي است] دوان دوان به عذرخواهي شيخ بحرين برود، بي آنکه هيچ ذهني "مشوش" شده باشد، هيچ امنيتي در خطر قرار بگيرد، هيچ مدعي العمومي برآشفته شود و هيچ.... اما از آن سوي، سخن گفتن روزنامه نگاران، جملگي اقدام عليه امنيت تلقي شود و زندان در پي داشته باشد و بر آشفتن دادستاني که آفتابه نگهدار امنيت ملي شده است.
و از اين واقعيت که بسيجياني به نام دانشجو، در پناه نيروهاي انتظامي و امنيتي مملکت از در و ديوار سفارت انگليس بالا بروند، پرچم سفارت ديگر به آتش بکشند، نارنجک به سفارت سوم بيندازند و... باز هيچ ذهني مشوش نشود، هيچ امنيتي به مخاطره نيفتد، هيچ نظامي تهديد نشود و... اما شش دانشجو، تکرار مي کنم شش دانشجو، تحصن مظلومانه شان داغ و درفش در پي داشته باشد که امنيت را به خطر انداخته ايد، اذهان مشوش کرده ايد و اقدام عليه امنيت ملي کرده ايد و... [که اگر اينان آن گونه که مي گويند حسين مولايشان بود، بر اندوه آن جمع شش نفره همان سان مي گريستند که بر مظلوميت هفتاد و دو تن]
و باز به اين واقعيت مي انديشم که خانم آقاي دلال، ايران را کثافت خانه مي خواند و همسرش، نشريه اي براي دردانه اش در نيويورک مي خرد با پول هاي ايران؛ و دخترکان جوان ما در ايران هر روز در غم بستن روزنامه اي زانوي غم به بغل مي گيرند و به جرم سخن گفتن از حقوق انساني خود، راهي اوين مي شوند و حکم شلاق برايشان مي برند به نشانه تحقير. او ايران را کثافت خانه مي خواند با آنکه حکومتش همه چيز بر او روا داشته و اينان ايران را عاشقند با آنکه همه چيز بر آنان حرام شده.
به اين مي انديشم که روستايي زني مي ماند در انتظار اعدام؛ چرا که به عشق سلام گفته است و خانم آقاي دلال ـ بگوييم خانم هاي آقايان دلال ـ در بازار، عشق مي خرند به مدت کوتاه، بي عقوبتي در انتظار. روستايي مردي، سنگسار مي شود به حکم اسلام آقايان؛ و آقايان دلال، به حکم همين آقايان، روستاهاي ايران را مي فروشند؛ خاک ايران را مي فروشند. نه، بر توبره اش مي کشند که سهم بالاتري ها هم، کلان باشد.
آري؛ در ايران دو دنياي موازي در کنار هم خودنمايي مي کند. دو خط موازي. دو خطي که به هم رسيدن شان در کار نيست، به حکم منطق. مگر آنگاه که منطق از معادلات حذف شود که در آن صورت "بنياني" برافکنده خواهند شد. همه آنچه فعالين دانشجويي، زنان، کارگران، معلمانف روزنامه نگاران، دلسوختگان.... مي گويند براي مقابله با حذف منطق از معادلات است؛ و همه آنچه نيروهاي موازي مي خواهند، زندگي در دنيايي بدون فرمان، بدون ترمز و بدون منطق. به لشگر" منطق" ياري رسانيم اگر غم ايران داريم.
