اصغر آنتوني کويين
نوشابه اميري nooshabehamiri@yahoo. com - سه شنبه 12 تیر 1386 [2007.07.03]

در سينماي ايران چهره سرشناسي بود که مي گويند در شروع هر فيلم تازه، خبر از آن مي داد که "نقش اول اين فيلم را آنتوني کويين بازي مي کند". فرق هم نمي کرد که داستان، داستان جواني خوشروي باشد يا پيرمردي خنزرپنزري. و سرآخر فيلم با حضور چه کسي ساخته مي شد؟ به قول سينمايي ها: "با اصغرشون".
حکايتي که حالا نه در عرصه سينما، که در زندگي روزمره با آن روبه رو هستيم: فيلمي به نام "مهرورزي" که با حضور نفرت و انتقام و دروغ ساخته شد. فيلمي "برکشيده" از شرايطي خاص که قرار بود "آنتوني کويين" در آن بازي کند، اما به "محمود" ختم شد.
از اينکه قرار بود کشور بشود کشور"مهرورزي" اما به تمامي شد "بند 209"، مي گذريم. از نان وسفره و نفت هم گفتن تکراريست. سخن گفتن از رقم سازي و آمار پردازي به نشانه پيشرفت در دوره اي دو ساله ـ که اگر آنتوني کويين هم بود باز چنين نمي شد ـ ديگر موضوع خنده ايست تلخ. باز خواني بوسه زدن بر دست معلم خويش، در همان حال که معلمان همه کودکان آن مرز و بوم در فشارند براي اعتراف به جاسوسي و مزدوري بيگانه، جز برانگيختن احساسي که به آن مي گويند "نفرت"، ثمري ندارد. تکرار اين سخن که گفتند دانشگاه هابايد سئوال کنند و انتقاد و زنده باشند و پويا، و درست در همان هنگام که طناب دار جوانان وطن را مي بافتند و داغ و درفش آماده مي کردند جز آشوبيدن دل، به هيچ نمي انجامد.... به هر حال فيلم "مهرورزي"، تا آن زمان که پلاکاردش از سردر سينماها پايين بيايد، يا پايينش بياورند، روي اکران است.
سخن اما بر سر کارگردانان اين فيلم است؛ آنان که روزگاري از بونوئل، تارکوفسکي، برسون... سخن مي گفتند و اينک به تماشاي "ايرج قادري" نشسته اند. آنان که عدالت را بشارت مي دادند و اينک شاهدان چهچه زن بي عدالتي هستند؛ آنان که از صدور انقلاب به گستره گيتي مي گفتند و اينک در چشمان مردماني گرسنه و خسته، زل زده اند و مي خوانندشان:اراذل و اوباش. خطابشان مي کنند مامور و مزدور.
هم آنان که بشارت صلح داشتند و اينک از تريبون هايشان جز جنگ و ويراني، صداي ديگري بر نمي آيد. معظميني که تا دندان مسلح بودن در برابر مردماني خلع سلاح شده را، "شجاعت" مي خوانند. همان ها که... سخن با اينان است:
مردم، تماشاگران عام، را مي توان با ضرب و زور به تماشاي فيلمي نشاند بي مايه. گفته اند و مي توان گفت: ايهالناس! شما همقدان اين بازيگريد. مي توان تمامي بليت هاي فيلمي را خريد به نشانه اينکه محبوبست. مي توان صفحات همه روزنامه ها را خريد که از هيچ نگويند جز از بازيگر "ما". حساب سازي براي اينکه بگوييم اين فيلم پر فروش است، دشوار نيست. چاپ عکس يادگاري با "آرتيست اول" فيلم هاي آمريکاي لاتين هم شدنيست. منتقدين را هم مي توان وادار به تحسين از اثري کرد که از "بار" هنر خاليست.... خيلي کارها مي شود کرد؛ اما:
آنان که سابقه سينما سوزي دارند، همان ها که براي پايين کشيدن فيلم ها، اکران ها را دريده اند، همان ها که نگاتيو فيلم ها را به آتش کشيده اند، فيلمنامه هارا قيمه و قرمه کرده اند، پروانه و مجوز نداده اند... بايد به يادداشته باشند که بهترين فيلم هاي تاريخ هم براي هميشه بر اکران نمانده اند. مي توان اين روز را به تعويق انداخت؛ مي توان سي دي قاچاق درست کرد و روانه بازار؛ مي شود از ساختن فيلم هاي بعدي جلوگيري کرد. مي شود مارمولک يک و دو و... ساخت. مي شود... اما، در هر حال چهارشنبه ها در همه جاي دنيا، روز عوض کردن فيلم است. روزي که اصغرها، به ضرورت واقعيت، جاي به آنتوني کويين ها مي دهند.
تن به نظارت شوراي اکران بسپاريم. اين سخن عقل است.
