پوپوليسم ايراني
عليرضا علوي تبار - سه شنبه 12 تیر 1386 [2007.07.03]

استفاده از واژه پوپوليسم (مردمانگيزي) براي توصيف دولت كنوني (قوه مجريه و اكثريت قوه مقننه) موجب جلب توجه به اين مفهوم و تلاش براي تعريف دقيق آن و بحث از چگونگي برآمدن و قدرت گرفتن آن شده است.
واقعيت آن است كه ارائه تعريفي از پوپوليسم كه همه مصاديق آن را پوشش دهد كار دشواري است.
اينكار بهويژه هنگامي كه درصدد فهم بهتر مصاديق ايراني آن باشيد باز هم دشوارتر ميشود! اما به اجمال شايد بتوان با برشمردن چند ويژگي حدود مفهومي اين واژه را روشنتر ساخت.يكم. پوپوليسم ميتواند ابزاري باشد كه در خدمت جريانهايي با ايدئولوژيهاي متضاد قرار گيرد.
هم چپگرايان، هم راستگرايان، هم دموكراتها و هم اقتدارگرايان ممكن است در مقاطعي از ابزار پوپوليسم براي پيشبرد مقاصد خويش بهره گيرند. ايدئولوژيهاي مختلف هر كدام پيرامون يك «ارزش بنيادي» سامان مييابد، ارزشهايي چون برابري اجتماعي، آزادي فردي و همبستگي اجتماعي. اما پوپوليسم بيشتر يك شيوه برخورد و روش حركت است تا ايدئولوژي بامحتواي مشخص.
دوم. پوپوليسم فعلا نهادهاي سازنده حكومتهاي مبتني بر «نمايندگي» را مورد حمله قرار داده و بيارزش تلقي ميكند، نهادهايي چون احزاب و رقابتهاي حزبي، مجالس قانونگذاري و رويهها و شيوههاي زمانبر آنها، ديوانسالاريها و فرآيندهاي تصميمگيري در آنها و نقش فنسالاران در تصميمگيريهاي عمومي از جمله نهادهايي هستند كه از نظر پوپوليستها مانع ايفاي نقش «مردم» ميشوند و از اينرو محكومند.
سوم. پوپوليسم با چندگونگي و تنوع سر ناسازگاري دارد. از نوعي يكپارچگي و يكدستي و يگانگي عمومي دفاع ميكند و به انكار تمايزها و تفاوتها تمايل دارد. پوپوليسم با تنوع نهفته در جامعه مدني مخالف است.
چهارم. پوپوليسم معمولا نخبهستيز است. هر فرد يا گروهي كه به دليلي از توده مردم متمايز شده و از نظر اجتماعي سرآمد و نخبه تلقي شود مورد بيمهري پوپوليستها قرار ميگيرد.
روشنفكران، كارآفرينهاي موفق اقتصادي، سياستورزان حزبي و حرفهاي، فنسالاران (تكنوكراتهاي) شناخته شده از جمله نخبگاني هستند كه تيغ تيز پوپوليستها به سوي آنهاست.
پنجم. پوپوليسم گرايش دارد كه فرآيند تصميم گيري در امور عمومي را ساده كند و آن را متناسب با درك عرفي عوام كند. فرآيندهاي پيچيده فنسالارانه و توسل مداوم به نظريهها براي راهبري تصميمگيري در امور عمومي با خشم پوپوليستها مواجه ميشود.
درك و داوري عامه مردم براي آنها معيار و ملاك بسيار خوبي است كه مبناي تصميمگيريها و خطمشيهاي عمومي قرار گيرد. از نظر پوپوليستها آنها كه مشكلات را احساس ميكنند بهترين تحليل و راهحل را نيز براي آن ارائه ميكنند.
ششم. پوپوليسم استفاه از «نظريه توطئه» را براي ريشهيابي مشكلات تشويق ميكند. هميشه گروهي يا ائتلافي از گروههاي مختلف وجود دارند كه مشكلات را بهوجود آورده و در حال طرحريزي براي ايجاد مشكلات تازه هستند.
اگر مشخصات كلي فوق را براي تعيين حدود مفهومي واژه پوپوليسم (مردمانگيزي) كافي بدانيم، ميتوانيم به بحث از پوپوليسم پس از انقلاب بپردازيم. به نظر ميرسد كه پس از انقلاب ميتوان از وجود دو جريان يا گرايش پوپوليستي سخن گفت؛ يكي «مردمانگيزي چپ سنتي» و ديگري «مردمانگيزي راستافراطي». مردمانگيزي چپ سنتي اگرچه در دهه 60 پرقدرت و بانفوذ بود، اما هيچگاه نتوانست قدرت را بهطور كامل در اختيار بگيرد و ناگزير هميشه در كنار «راست سنتي و محافظهكار» و «فنسالاران و عملگرايان» به اداره امور ميپرداخت.
به علاوه مجموعههايي از روشنفكران فعال نيز وجود داشتند كه اينجا و آنجا در مقابل روشها و شيوههايش ميايستادند و مقبوليت را از آنها ميگرفتند. چپسنتي مردمانگيز هيچگاه نخواست يا نتوانست به طور كامل به حذف روشنفكران يا فنسالاران اقدام كند و از اينرو هيچگاه مردمانگيزي خالص را به نمياش نگذاشت.
ضعف نهادهاي مدني (احزاب سياسي، انجمنهاي صنفي و...) و شرايط جنگ سالهاي دهه 60 موجب تناسب نسبي مردمانگيزي چپسنتي با جامعه در كل ميشد و كم و بيش اينگونه از مردمانگيزي جدي تلقي ميشد و ناظران آنرا خندهآور يا رياكارانه ارزيابي نميكردند.
اما مردمانگيزي راست راديكال كه با انتخابات دوم شوراهاي شهر به تدريج قدرت سياسي را به طور كامل در اختيار گرفت در بستر متفاوتي شكل گرفته و رشد كرده است.
قبل از توضيح ويژگيهاي اين بستر بد نيست به اين نكته اشاره كنم كه گرايش راست راديكال در جوامع ديگر در درون خود دو جهتگيري متفاوت را تجربه كرده است؛ گاه جريان راست افراطي گرايش اشرافسالارانه داشته و به دنبال محوريت اقشار و گروههايي با خصايص ذاتي مطلوب بوده است، مانند راستافراطي ايتاليا به رهبري موسوليني. اما گاه جريان راست افراطي با رويكردي مردمانگيزانه به سياست پرداخته و نوع پوپوليستي را به نمايش گذاشته است، مانند راستافراطي آلمان به رهبري هيتلر. بنابراين نبايد راست افراطي را در همه جهان پوپوليست تحليل كرد. راست افراطي فرانسه (بهرهبري لوپوئن) نيز رويكرد پوپوليستي به مسائل دارد.
مردمانگيزي راست راديكال كه در ايران با حذف ساير گرايشها و به تبعيت واداشتن راست محافظهكار و سنتي بر قدرت مسلط شده است در شرايط خاصي به قدرت رسيده كه وضعيت متفاوتي را از شرايط دهه 60 نشان ميدهد.
جامعه كنوني ما به شدت به چندگونگي و تنوع رسيده است و از يكدستي و سادگي سالهاي دهه 60 در آن خبري نيست. جامعه كنوني ما نزديك به دو دهه از شرايط جنگي فاصله گرفته است و نسل جديدي در آن برآمده كه تصور و احساسي از شرايط جنگي ندارد.
فناوري جديد امكان انحصار رسانهاي را از ميان برده است و تجربه نزديك آزادي نسبي مطبوعات (در يك دوره از دوران اصلاحات) تصور عمومي را نسبت به ارزيابي ادعاهاي رسانههاي رسمي دگرگون ساخته است. به علاوه جامعه با امكان ايفاي نقش انتقادي و مهاركننده بخشهايي از قدرت در مقابل بخشهاي ديگر آشنا شده است.
تجربه مجلس ششم كم و بيش نشان از امكان كنترل و توازنبخشي در ميان نهادهاي مختلف قدرت دارد. مجموعه اين شرايط باعث ميشود كه تكرار مردمانگيزي در اين دوران بيشتر صورتي كميك به خود گيرد و از جانب ناظران، جدي تلقي نشود.
اما اين وضعيت كميك (تكرار تراژدي به صورت كمدي) مانع از طرح اين پرسش كه چرا دوباره پوپوليسم به قدرت بازگشته است، نميشود. به نظر ميرسد پاسخ به اين پرسش با توجه به چند واقعيت ممكن باشد.
گسترش بياعتمادي نسبت به سياست و زوال حرفهاي كشور را بايستي جدي تلقي كرد. چالش دروني ميان سياستورزان، حملات مداوم روشنفكران به سياستورزان حاضر در صحنه، تبليغ مداوم رسانههاي فراگير حكومتي در مورد يكي بودن همه درگيريهاي حاضر در صحنه، ذهنيت بدبين بهطور تاريخي شكلگرفته عامه مردم ما و خطاهاي اساسي سياستورزان مطرح و شناختهشده كشور، همگي زمينه را براي آنكه مردم اعتماد خود را به سياستورزان شناختهشده از دست بدهند فراهم ساخت.
بهويژه در مورد دولت اصلاحات مردم به تدريج به اين نتيجه رسيدند كه تنها مشكل دولت اين نيست كه «نميگذارند»، بلكه اين دولت «نميتواند» و شايد هم «نميخواهد». گرايش به سوي چهرههاي ناشناخته توام با نوعي قهر از چهرههاي شناختهشده بود.
نقش حمايتي يك حزب شبه نظامي سراسري را از اين جريان پوپوليستي در قدرت گرفتن آن نبايد از ياد برد. حمايت نيرويي با امكانات سراسري، سلسله مراتب و قدرت بالا براي تهديد و تطميع. به علاوه ميتوان نشانههاي يك تصميمگيري اساسي در ساختار قدرت را نيز در ميان ملاحظه كرد.
تصميمي كه امكان بهرهگيري از همه نهادهاي قانوني بيرون از نظارت دموكراتيك را براي پوپوليستها فراهم ميآورد.تركيب نامتجانس و متشتت اصلاحطلبان را كه قدرت عمل و كارايي را از آن ميگرفت نيز بايد بر اين مجموعه افزود.
اصلاحطلباني كه برخي براي «كسب قدرت»، برخي براي «حفظ قدرت» و برخي براي «اصلاح قدرت» آمده بودند، نميتوانستند از يك استراتژي و مشي واحد تبعيت كنند. همين تركيب نامتجانس امكان «اعمال قدرت» و «اظهار قدرت» را از آنها ميگرفت و اينگونه بود كه شد آنچه شد
منبع: هم ميهن
