آقاي شاهرودي! سنگ ها را چه كنيم؟
مسيح علي نژاد - دوشنبه 8 مرداد 1386 [2007.07.30]

صدايش از پشت خطوط پر سر و صداي مخابرات ايران مثل سنگ مي خورد به لاله هاي گوشم. صداي قاضي اصحابي را مي گويم. هم او كه حكم سنگسارش براي جعفر و مكرمه جنجال به پا كرد.
انعكاس صداي سنگ، نه ببخشيد، انعكاس صداي قاضي اصحابي كه در سرم مي پيچد، مغزم انگار مي خواهد از جا كنده شود.كمي هم روستايي و ساده است صدا، پس چطور ممكن است...اه دارم بي ربط مي گويم، مي دانم. اهالي تاكستان مي گفتند اولين سنگ را خودش به مرد محكوم به سنگسار زده است.
بار و بنه سفر مي بستم كه "حميد مافي" خبرنگار پيگير و پركار قزوين، خبر هماهنگي مصاحبه با قاضي را داد. شگفتا كه پيش شرط موافقت قاضي اصحابي براي مصاحبه، معرفي يك خبرنگار تهراني بود و نه محلي، ما هم كه كسي از پيشاني ما نمي خواند كه از قضا محلي هستيم و از لهجه مان هم لابد كسي چيزي عايدش نمي شود، موافقت خودمان را به جناب قاضي اعلام كرديم!
اما هنوز نمي دانم صدايش واقعا سرد و سنگي بود يا من با پيش داوري، گوش مي سپردم به هر آنچه كه او مي گفت و مي پنداشتم كه چنين است، آنچنان كه او نيز در صدد دفاع از خود بود تا به آنچه هجمه مطبوعاتي و رسانه اي عليه خود مي پنداشت پاسخ گويد.
به هر حال او كه وظيفه خود را قضاوت و نه تشخيص مصلحت كشور مي دانست اين بار اما صلاح ديد كه خبرنگاري را به درگاه بپذيرد تا كرده و كردار خويش را سزا و هجمه و هشدار ديگرن را ناسزا اعلام كند. دريغا كه در اين رهگذر نه هيچ عايد ما شد و نه هيچ عايد خود او كه يا آب ما به يك جوي نرفت و يا سفر زود هنگام من او را از شر سماجتم رهاند.
مي دانم كه خبرنگاران محلي كماكان، بيش و پيش از ما از تاكستان تا تهران طي طريق كرده و مي کنند تا مبادا پس از سنگسار جعفر اين بار سنگسار ديگري در خفا و بي صدا، هياهو خلق کند و خلقي را براي جمع آوري گند عالمگير يك خطا به تب و تب اندازد اما يادمان باشد كه اين از خلق و خوي عجيب ماست كه تا حادثه رخ ندهد فرياد نمي زنيم يا اگر زديم تا چند فرسخي بيش نخواهد رفت اين صداي خفه شده در گلو.
پس ما که نتوانستيم کسي قاضي اصحابي را دريابد تا مبادا به گفته بزرگان شهر! باز خودسري كند و جمعي در سوگ سنگسار شدن كس ديگري مويه كنند و جمع ديگري از سوز خودسري قاضي گلايه كنند. اگر كسي از مويه ما ديگر دلش ريش نشود بي شك با گلايه بزرگان هم كسي دلش خوش نمي شود كه بگويد: هان پس تصميم گيران اصلي يك كشور اسلامي مخالف اجراي سنگسار اند و اين تنها يك خودسري بود و بس.
صدايش مثل سنگ مي خورد به لاله هاي گوشم و انعكاسش در سرم مي پيچد:
ـ بلاخره مي خواهيد مكرمه را هم مثل همسرش جعفر سنگسار كنيد يا اينكه حكم ديگري داريد؟
ـ فعلا كه اقاي شاهرودي دستور داده اند پرونده مكرمه را برايشان ببرم تا بررسي كنند.
ـ پس فعلا سنگسار متوقف شد؟
ديگر سنگي پرتاب نشد، نه، ديگر صدايي از آن سوي خط نمي شنوم و تلفن قطع شد. شايد ديگر سنگي پرتاپ نشود؟ يا اينكه بايد قاضي اصحابي را پيدا كرد و از او خواست كه پرونده را زودتر به رئيس قوه قضاييه برساند تا حداقل اين بار پيش از آنكه "در اشك غرقه شويم"، آقاي رئيس چيزي بگويد!
دفعه نخست لابد نامه و ناله اين همه عالم و آدم به گوش آقاي رئيس نرسيد، اين بار چه؟ آقاي شاهرودي! مقصد جناب اصحابي، از تاكستان به تهران بود و مقصد من کمي طولاني تر. من كه رسيدم به مقصد، آقاي اصحابي چه؟ ايشان رسيدند خدمت شما؟ حتما رسيدند. خب چه دستور مي فرماييد؟ ما آماده براي اجراي اوامر ايستاده ايم آقاي رئيس، بفرماييد سنگ ها را چه کنيم؟
چه حكايت غريبي دارد سنگ بازي در اين سرزمين كه هر روز بايد به انتظار بخشش و عفو ملوكانه ايستاد و باز هم غائله به غايت غمناك سير شود و اين قاعده پا برجا.
منبع: وبلاگ مسيح علي نژاد
