Rooz

با اين اعتراف ها چه مي کنيد؟

نوشابه اميري nooshabehamiri@yahoo.com - چهارشنبه 3 مرداد 1386 [2007.07.25]

po_noshabeh_01.jpg

اين مقاله بر اساس يک فرض نوشته شده است؛ فرضي که احتمالش کم نيست: اعتراف تلويزيوني عبدالله مومني. نه فقط او، که همه دانشجويان و ديگراني که اين روزها در سلول 209 اوين به سر مي برند. هاله اسفندياري، کيان تاجبخش.... و بسياري ديگر.

با هم به سلول ها برويم؛ سلول هايي سرد و سيماني. سلول هايي بايک در. درهايي که تنها از سوي برادران بازجو و به سوي اتاق هاي بازجويي باز و بسته مي شود. سلول هايي لبالب بود ازخواب هاي آشفته و دردهاي متراکم. دردهاي هزاران ساله.

راه از خانه تا سلول نيز گويي ساليان سال است که دست نخورده: توهين و تحقير. ضرب و شتم. کلام هاي رکيک، نسبت هاي ناروا، بستن چشم بند، فرو کردن سر زير صندلي تا نبيني به کجا مي برندت [و بيشتر براي آنکه مردمان نبينند که چه مي برند و چگونه] و....

مي رسي به زندان. جايي که نمي داني کجاست. صداهاي هراسناک، فرمان هاي بي معنا، قژقژ خشک درها،..... و آنگاه در آوردن لباس؛ عريانت مي خواهند که در اين عرياني، از راه جسم روحت رازخمي کنند. سپس پرتاب به جايي بين زمين و هوا. بدون هوا. سلول.

همه راهي يکسان مي روند. نه يک کلمه بيش و نه يک کلمه کم. و داستان آغاز مي شود.
آقاي بازجو! نه؛ برادر بازجو! حاج آقا [که گذشتگان دکترش مي خواندند] شروع مي کند. بردن و آوردن هاي بي شمار. سئوال هاي تکراري. تکرار. تکرار

حرام داشتن خواب از اسير. دزديدن شب با چراغ هايي که خاموشي نمي گيرند. سکوت سلول ها که نمي شکنند جز با پخش نوار ضجه زندانيان ديگر. با صداي زني که التماس مي کند. با صداي مردي که مي شکند. با صداي کودکي که کمک مي طلبد.

و سپس انتظار. انتظارهاي طولاني. بي خبري. و باز ناگهان بازجويي. باز بيدار نگاهداشتن. باز صداي ضجه. باز سکوت. باز نور....

عاقبت زنداني مي گويد و او مي نويسد: جاسوسي، مشارکت در انقلاب مخملي، وابستگي به بيگانه، فساد جنسي.... [به همه اعترافات نگاه کنيد. کسي جز اينها گفته؟]

و: پي بردن به اشتباه بعد از فکر کردن در سلولي اين چنين. نه؛ تمام نشد. ادامه دارد: سپاس از برادران که فرصت پي بردن به اشتباه را فراهم آوردند.

باز گرديم به فرض اول که هيچ فرض عجيبي هم نيست. فرض کنيم آقايان چنين قصد کرده باشند که سلول عبدالله مومني هم به دوربين هاي تلويزيوني، راه داشته باشد. اين در هم باز شود. او هم بنشيند و چونان همه آنان که پيش از او اين راه برفتند، باز بگويد: جاسوس. انقلاب مخملي. ارتباط با بيگانه..... و لابد سپاس از برادران...

او اولي نخواهد بود، همان گونه که آخري. اما سئوال اين است که اين فيلم ها را مي خواهيد چکار کنيد وقتي هيچ کس به آنان باور ندارد؟

همه هم باور کنند. خودآنان که فيلم هاي اعتراف را مي سازند چه؟ خود آنان که مي دانند نشريه چهار جوان دانشجو، جعلي است چه؟ همانان که مي دانند عبدالله مومني، کلامي نگفته جز در راه آزادي و استقلال ميهن، آنها چه؟

از زدن رقيب خوشحاليد؟ با هراس هاي شبانه تان چه مي کنيد آنگاه که مي دانيد آنچه قربانيان تان مي گويند، همان است که "ملت" مي گويد؟وقتي مي دانيد دست از روي ماشه که برداريد، تنها خدايتان، شايد، فرياد رس باشد.
به صداي مردمان گوش نمي سپاريد، به سکوت هاي خودتان که سرشار از ناگفته هاست، دل بسپاريد.

و کلامي با عبدالله مومني و همه آنان که شايد در اين لحظه، شکستن سکوتي را انتظار مي کشند يا لحظه اي خواب را که روزهاست از آنان دريغ شده؛ بنديان 209.

عبدالله! هم ميهنم!

ما با شما و شمايان درد مي کشيم. با يکايک شما بي خوابي را تجربه مي کنيم. به پاي ميزهاي بازجويي مي رويم. اتهاماتي يکسان را مي شنويم. در سکوت و انتظار، تنها ماندن را مزمزه مي کنيم. باورمان مي شود که فراموش شده ايم. کس ديگري مي شويم؛ کسي که او را به خويش شباهتي نيست.

اما، برادرم، هم ميهنم، همدردم! سازندگان سلول هاي اين چنيني در تاريخ کم نبوده اند. آنچه اينان مي کنند، ديگراني هم کرده اند وباز نيز خواهند کرد. با نام دين يا با هر نام ديگر. ليک، اگر اين سلول ها هنوز هست، معناي ديگر آن اين است که جهان هرگز امن جاي سازندگان اين سلول ها نبوده و نخواهد بود. آنان ساخته اند و بسياراني چون تو، شاهدي بوده اند بر سست بنيادي اين بناها. آنان همگي مانده اند بي نام: "آقاي دکتر" يا "حاج آقا"؛ شمايان اما به هزار نام مانده ايد و خواهيد ماند.


بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.