نامه فرزندان عبدالله مومني
امير رضا و حميد رضا مومني - سه شنبه 2 مرداد 1386 [2007.07.24]

دقيقاً روز چهارشنبه بود مورخ 27/4/86 در حدود ساعت 5 آيفون به صدا درآمد، خواهرم آيفون را برداشت وقتي به خواهرم گفتم چه كسي بود، گفت از نيروي انتظامي هستند. من سريع از پنجره نگاه كردم، كسي نبود خوب دقت كردم توجهم به يك ماشين جلب شد، يك دفعه ديدم مردي كه دستبند خورده بود از ماشين بيرون آمد، خوب نگاه كردم آن مرد پدرم بود، دم در خانه دستبندهاي او را باز كردند. من فكر كردم كه او آزاد شده اما اين بيش از يك رويا نبود.
در خانه به صدا درآمد. در را باز كردم و ديدم چند مرد كه خود را مامور اطلاعات معرفي كردند به همراه پدرم وارد خانه شدند. آنها وقتي ميخواستند وارد شوند به مادرم يك برگه مجوز گشت خانه را نشان دادند و وارد خانه شدند. من وقتي پدرم را ديدم بسيار خوشحال شدم. به ياد ميآورم از زماني كه چشمانم به دستانش گره خورد او را همچون كوهي استوار ديدم. او مرا بوسيد و وارد خانه شد.
اشك در چشمانم حلقه زده بود. آن مردها به ما گفتند كه همه در يك گوشه بنشينيم. من براي پدرم يك ليوان آب آوردم و او مرا در بغل خود جاي داد. آن مردها تمام خانهمان را زير و رو كردند. وضع ظاهري پدرم خيلي بد بود. او بسيار لاغر شده بود و صدايش كاملاً تغيير كرده بود. نميدانم پدرم جز درس و كتاب خواندن و از حق خود دفاع كردن چه گناهي داشت كه بايد اين همه بلا سرش ميآمد. آن مردها نميدانستم دنبال چه چيزي ميگشتند كه حتي در حمام و دستشويي و در داخل پلاستيك شكر و برنج و وسايل عموي شهيدم را هم ميگشتند. پدرم بسيار نگران بود. مادرم تعريف كرد كه در موقع تعويض لباس آثار كبودي بر روي بدن پدرم بود.
آنها حدود دو ساعت بعد با تعداد زيادي از وسايل پدرم مانند كتاب، سيدي و جزوه رفتند و پدرم را هم بردند و بابا با آن مردها رفت. وقتي او رفت انگار نور از خانهمان رفته بود. درست است كه قيافه پدرم عوض شده بود و صدايش تغيير كرده بود ولي هنوز همان بابا عبدالله بود مهربان و با اراده و چشماني از مهر زلال. به ياد ميآورم لحظه خداحافظي را كه چشمان نگران ما بابا را ميپاييد و حلقههاي اشك چشمانمان تند تند صورتمان را خيس ميكرد. در اين هنگام آسمان هم نمي زد آخر ما هم خدايي داريم كه هم حافظ ماست و هم حافظ بابا.
منبع: ادوار نيوز
