Rooz

چپ و حاكميت چپ‌نما!

مزدک دانشور - دوشنبه 1 مرداد 1386 [2007.07.23]

daneshvar.jpg

مردي شعر مي‌خواند و صداي رسايش توجهم را جلب مي‌كند. تلويزيون روشن است و شعر بلند با ريتمي پراحساس به پيش مي‌رود. صورت مردانه‌اي بر صفحه بي‌خط تلويزيون آشكار مي‌شود. با ابروهاي خشمگين و گره‌خورده و صدايي كه گويي پر از بغض و مبارزه است. ناگهان درمي‌يابم كه خواب نيستم و اين خسرو گلسرخي است كه اين بار نه در نواري كه لخ‌لخ‌كنان پيش مي‌رود، مي‌گويد: "من كه يك ماركسيست – لنينيست هستم..." و عرق سرد بر پيشاني‌ام مي‌نشيند و تا لحظه‌اي كه گيله‌مرد كتش را از روي صندلي برمي‌دارد و خطاب به عروسك نشسته بر جايگاه قاضي مي‌گويد: "من دفاعي از خودم ندارم... من مي‌نشينم." ميخكوب صحنه‌ها را نگاه مي‌كنم و گاه‌گاه پلك‌هايم را مي‌بندم تا اشك حلقه‌زده تصوير را تار نكند. بهت زده از ديدن چنين صحنه‌اي بر صفحة تلويزيون جمهوري اسلامي برمي‌خيزم و آن وقت است كه متوجه مي‌شوم موبايلم از تعداد SMSهاي پاسخ داده نشده در حال انفجار است. دوستان نيز چون من بهت زده‌اند.

تصاوير تظاهرات ابتداي انقلاب هميشه يادآور خاطراتي تلخ است. بخصوص كه صبح روزي تعطيل ناگهان شاهد اين باشي كه عكس بيژن جزني بر دوش تظاهركنندگان قرار گرفته باشد و سرودي خلقي دست‌ها را هماهنگ برهم بكوبد كه: "برزگر... كارگر... ما همه متحد مي‌شويم."

فيلم‌هاي مستند اسناد جالبي در رابطه با انقلاب ايران هستند و شبكه چهار فيلم‌هاي مستند ابتداي انقلاب را از آرشيوها بيرون كشيده است: تصويري از مصدق در رختخواب و درحالي كه اعلاميه انحلال مجلس را مي‌خواند باعث تعجب پيرمردهاي جبهه ملي‌تبار مي‌شود و ناگهان گوينده از پيروزي كودتا و كشته شدن "خسرو روزبه" سخن مي‌گويد.

دانيل اورتگا با همان هيئت قديمي – البته اين بار بدون لباس شبه‌نظامي – احمدي‌نژاد را در آغوش مي‌كشد و سپس براي جمعيت دست تكان مي‌دهد. تصوير مي‌ايستد و سرودي خوانده مي‌شود: "ال پو بلو، اونيدو خواما سِراونيدو..." استاديوم سانتياگو در غروبي خونبار به تپش واداشته مي‌شود تا مردم يكدل و يكصدا هرگز شكست نخورند.

سياست لبخند و چماق

هرچند كه تمامي اين فيلم‌ها و آرشيوها بريده بريده به نمايش درمي‌آيند و اكثراً در برابر درياي اطلاعاتي كه رويكرد رسمي صدا و سيما آن را تبليغ مي‌كند بسيار كمرنگ مي‌نمايند اما به نمايش درآمدن آنچه سال‌ها اكيداً ممنوع بوده بسيار نامنتظر است. هرچند كه نگارنده هيچگاه عقلانيت چنداني براي برنامه‌ريزان فرهنگي – سياسي صدا و سيما قائل نشده است. اما اين رسانة رسمي نمي‌تواند بدون دليل و ناگهاني به ياد "چپ‌ها" افتاده باشد.

"چپ‌هايي" كه در سال‌هاي شصت حضور قانوني‌شان را هم تحمل نكرد. در همان سال‌ها به سبك شورويِ دوران تصفيه‌هاي بزرگ آنها را به صفحه‌هاي تلويزيون آورد و سندهاي خيانتشان را بنا به اقرار خودشان به دستشان داد و همين افراد را كه زير شديدترين فشارها به گناهان ناكرده بسياري اعتراف كرده بودند در سال 67 به چوبه‌هاي دار سپرد و حتي كساني از اين "مرحمت" بهره بردند كه بعضاً دوران زندان خود را نيز پايان برده بودند و به "ملي‌كشي" مشغول و يا پيرمرداني 87 ساله كه در جنبش جنگل فعال بودند و يا نوجواناني كه جرمشان فقط فروختن روزنامه يا حداكثر "هواداري" از نيروهاي چپ بود.

چپ‌هايي كه در تمامي تاريخ‌هاي رسمي و كتاب‌هاي درسي نامي از آنان برده نمي‌شود چيزي از مبارزات آنان در دوران سياه رژيم پهلوي گفته نمي‌شود و حتي سنگ‌قبرهاي اين مبارزان نيز اگر نشاني از سازمان‌هاي متبوعشان داشته باشد، شكسته شده است و قطعه‌هاي مدفن شهدايشان همواره در معرض تسطيح و تخريب و در بهترين حالت بي‌اعتنايي قرار دارد.

چرا ناگهان چپ‌هايي كه حتي از داشتن يك NGO ثبت شده محرومند. مسؤولين سنديكايي‌شان در زندان‌هاي امنيتي به جرم ساماندهي يك سنديكاي غيرسياسي محبوس شده يا از كار اخراج مي‌شوند؛ فعالين دانشجويي‌اش مورد آزار و تهديد مداوم قرار دارند؛ از حق داشتن يك مطبوعة كثيرالانتشار محرومند؛ از رسيدن به مشاغل بالاي دولتي نه‌تنها بازداشته مي‌شوند كه هر آن امكان اخراج يا اشكال‌تراشي در رابطه با حرفه‌هاي خصوصي‌شان نيز وجود دارد؛ ناگهان عزيز مي‌شوند و تلويزيون 7 كانالة وطني به يادشان مي‌افتد؟

اين كنش آيا علتي غير از فشار بين‌المللي و شعارهاي چپ‌نمايانه دولت فعلي دارد؟

فشار از بيرون، چانه‌زني در داخل

در تبليغات راستگرايان، فشار بين‌المللي بر روي برنامه‌هاي هسته‌اي، شكل هجمه امپرياليستي به يك كشور مظلوم را به خود گرفته است كه مي‌خواهد از استعمار خارجي رها باشد و سوخت هسته‌اي‌اش را خود توليد كند. اما بايد به روشني اعتراف كرد كه سرمايه‌داري دولتي حاكم بر ايران ناتوان از ساختن و پرداختن توري تئوريك است كه تضاد سرمايه دولتي ايران و سرمايه قاهر جهاني را به شكل تضاد امپرياليسم و پيرامون نشان دهد. اين ضعف در ايجاد هژموني حاكميت را وادار كرده است كه به سراغ ماركسيست‌ها بيايد. چپ‌هايي كه دوباره شبح خود را نه اين بار بر اروپاي گريزان از انسانيت بلكه بر آمريكاي لاتين گسترانيده‌اند و دامنه رؤياهايشان به سراسر جهان در حال گسترش است. البته نبايد ناديده انگاشت، ماركسيست‌هايي چون جان ريز که احمدي‌نژاد را به بين‌الملل سوسياليست‌ها دعوت مي‌كنند و يا چون زيوگانف پرچم حزب‌الله را با افتخار در دست مي‌گيرند و يا چون چپ‌هاي لبناني بر پرچم داس و چكش عكس سيدحسن نصرالله را آذين مي‌بندند در ايجاد چنين رويكردي البته بي‌تقصير نيستند.

پس بي‌دليل نيست كه سربازان به سرداري رسيدة حاكم بر ايران مي‌پندارند كه چپ‌هاي ايران نيز چون همتايان خارجي خود براي راستگرايان افراطي كه با شعارهاي عوام‌پسندانه خود با چپ عكس يادگاري مي‌گيرند همدل مي‌شوند.

اما اين دوستان بايد بدانند که چپ‌هاي ايراني حتي اگر شط خونين سركوب را بتوانند به مغاك فراموشي بسپارند، نبود احزاب سنديكاها و انجمن‌هاي دفاع از آزادي و برابري شهروندان را ناديده بگيرند، عملكرد اقتصادي 25 ساله پس از انقلاب را كه نمي‌توانند از ياد ببرند كاهش شديد استانداردهاي بهداشتي، آموزشي، تغذيه‌اي افزايش شديد ناهنجاري‌هاي اجتماعي چون فحشا، اعتياد، قتل و... فروكاهش توازن صنعتي كشاورزي و توان رقابتي اقتصاد و... راناديده بگيرند.

طنز زمانه اين جاست كه حاكميت فعلي ايران براي به دست آوردن آبرو به آمريكاي لاتين تحت كنترل چپ‌ها گرمترين لبخندهاي خود را مي‌زند و با در آغوش گرفتن امثال هوگو چاوز مي‌خواهد خود را چون "آمريكاستيزان" آمريكاي لاتين نشان دهد با آنكه هيچ‌يك از دستاوردهاي اين دولت‌ها را در زمينه‌هاي مختلف اقتصادي و اجتماعي نيز نداشته و تنها به تشديد بيماري هلندي اقتصاد ايران كمك كرده است و آن گاه انتظار دارد كه چپ‌هاي داخل ايران كه به خوبي با ماهيت رفتاري حاكميت ايران آشنايند فريفته چنين عملكردهاي مقطعي و نمايشي‌اي شوند.

پس از 25 سال حاكميت شعارهايي را به ياد آورده است كه خط پنج ماده‌اي امام را در خود داشت و سياست اتحاد – انتقاد را. اما سرايندگان اين ترانه‌ها همان موقع و در كمال تعجب متوجه شدند كه "حداكثر صداقت قانوني" نيز نمي‌تواند انحصارطلبي جريان سرمايه را خنثي كند و وقتي به جرم كودتا جاسوسي و خيانت به وطن دستگير شدند تا پيش از اعدام در بهتي عميق به سر بردند، هرچند كه براي تاريخ پس از خود درس عبرتي "عميق" را به ارث گذاشتند.

در پايان بايد گفت براي جريان چپ فعلي ايران – اما – حداقل يك چيز روشن است شكل و ساختار حاكميت ايران به‌رغم همه شعارهاي بناپارتي عميقاً به سرمايه‌داري به عنوان شيوه توليد مستقر وابسته است و اين ساختار حاكميت اجازه هرگونه انعطاف واقعي را از آن گرفته است. چنانچه رقابت جناح‌هاي مختلف در داخل حاكميت هرگز منتهي به جذب مشاركت نيروهاي غيرخودي نشده است و نخواهد شد. و اين رويكردهاي مقطعي چيزي جز حمايت بدون اجر و منت را طلب نخواهد كرد.

نيروهاي چپ نيز بايستي براي شكستن تبليغات حاكميت در "همگونگي چپ آمريكاي لاتين و ضد امپرياليست با حاكميتي راستگرا رانتير و غيردموكراتيك بكوشند و لايه‌هاي درهم‌تنيده واژگان «وحدت‌طلب» را بشكافند. معناي حركت ضدامپرياليستي خود را مشخص كنند. رويكردهاي طبقاتي خود را به نمايش بگذارند و براي مشكلات امروز ايران راهكارهايي راديكال و ريشه‌اي در تقابل با عوام‌گرايي دولت فعلي مطرح كنند."

واضح است كه چنين حركتي در درون خود خطرهاي بسياري را دارد. اما خطرات بزرگتر زماني ظهور خواهد كرد كه آيندگان «پيشروان تاريخ» را به عملي متهم كنند و حاملان آگاهي به طبقات هدف را در راستاي رسالتشان مورد مؤاخذه قرار دهند... "زمان را دريابيم كه جاودان نيستيم. زمان را دريابيم كه در برابر آن پاسخگوييم."

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.