Rooz

ذات فرشته را به موهايش كاري نيست!

آسيه اميني - شنبه 29 اردیبهشت 1386 [2007.05.19]

asieamini.jpg

چندي پيش يك سايت اينترنتي نزديك به محافظه كاران نقد تندي نوشت با اين تيتر :" دورويي فمينيست هاي وطني در حتك حرمت به يك دختر دانشجو" .

اين يادداشت البته پاسخ به آن نوشته نيست. كه در اين صورت بهتر بود آن را براي ايشان ارسال مي كردم. اما به همان بهانه به تحرير درآمده است. درواقع فارغ از لحن دور از ادبي كه آن تيتر و نوشته داشت، توجه به موضع فعالان جنبش زنان در برابر يك موضوع اجتماعي، از سوي كساني كه تا كنون ناسزا را تنها پل ارتباطي با اين زنان مي دانستند، دليل اين نوشته شد. حال آنكه در اين گذار فرصتي نيز بود تا بسيار گذرا اشاره اي كنم به آنچه بر بخشي ازفرهنگ و هنر و هنرمندان اين ديار رفته و مي رود.

جاي بسي خوشحالي است كه حتا كساني كه تاكنون مشي شان در برابر جنبش زنان تنها نفي و انكار بوده، اينك به كاركرد مثبتشان در اثر گذاري واقف شده و آن را بدين شكل – حتا اگردوستانه به نظر نيايد- به زبان مي آورند.

از نظر نويسنده مطلب ياد شده، استادي به دانشجويش بي حرمتي كرده. اين بي حرمتي از نظر خود استاد بي حرمتي تلقي نشده. از نظر او يك رابطه استاد و شاگردي بوده. رفتار اين استاد از نظر برخي، تجاوز به حريم شخصي و باورهاي دانشجو بوده، در حالي كه از نظر استاد،‌ اين حركت،‌عملي طبيعي بوده براي رابطه اي دوستانه با شاگردان.

گيرم كه آن برخي، درست بگويند. گيرم كه استاد به باورهاي يك دانشجو، بي حرمتي كرده باشد، اما در برابر رفتار نادرست يك استاد 70 ساله چه بايد كرد؟ آيا بايد او را به دار آويخت؟ چنانكه اينك از تهمت ها و ناسزاها و بي حرمتي ها، در اين چند هفته طنابي ساخته اند؟ آيا بايد او را از ادامه آموزش به شاگرداني كه كسي به سواد و هنر زرين كلك در سرزمين مادري شان به تعداد انگشت نمي رسد،‌ محروم كرد؟

البته من انتظار ندارم كه مثلا براي نويسنده آن مطلب، مهم باشد چه كسي "تصوير" را وارد كتابهاي درسي كشورش كرد.

از او انتظار ندارم برايش مهم باشد كه چه كسي نخستين انيميشن داستاني كشورش را زماني حدود 35 سال پيش ساخت. 35 سالي كه در ازاي نمايش داده نشدن انيميشن هاي كساني چون زرين كلك،‌ صنعت تصويرگري و انيميشن ما در اشل روستايي اش باقي ماند و "والت ديزني"، شد والت ديزني امروز،‌ كه فرزند من و شما از هر فرصتي براي تماشاي جادوي انيميشن هاي آن سود مي جويد.

من انتظار ندارم اين نويسنده برايش مهم باشد كه نورالدين زرين كلك چرا از سرزمين تكنولوژي و صنعت و امكانات و پيشرفت، امريكا، به كشورش بازگشت تا سالها براي فراهم كردن و دور هم نگه داشتن گروه كوچك انيميشن سازهاي وطني (شاگردانش)،‌ با هر فرهيخته و نافرهيخته اي چانه بزند و ريش گرو بگذارد تا نتيجه هنر و كارهاي شبانه روزي شان مثلا در برنامه كودك نمايش داده شود.

احتمالا برايتان مهم نيست دانستن اينكه ما مثل زرين كلك نداريم. نه الان و نه در 50 سال گذشته و نه پيش تر از آن. چه شما اين را باور داشته باشيد و چه نه.

و لابد مهم نيست دانستن اينكه او مي توانست رفته باشد،‌ مثل بسياري ديگر از هنرمندان و نويسندگان و انديشمندان و دانشمنداني كه رفته اند. اما نرفت. رفت و بازگشت. چرا؟ چون به گمانش بذر هنرش بايد در دامان اين وطن گل مي داد. حتا اگر چون شمايي، با ناسزا و فحاشي از يك دوست دانشجو و همفكرتان دفاع كنيد.

شايد بگوييد كه نورالدين زرين كلك نيز بي حرمتي كرده و شايد حرفتان درست نيز باشد. اما آيا شما رسم بخشش را نيز چون رسم گفت و گوي بي ناسزا، نياموخته ايد؟ آيا او به پاس اين همه هنر كه به ديار مادريتان بخشيده ارزش اين را ندارد كه برويد و با او حتا با زبان نقد و انتقاد سخن بگوييد؟ آيا بايد او را به چهار ميخ بكشانيد و از فرصت استفاده كنيد تا هر كه را و هر چه را كه تا كنون باعث اعتلاي فرهنگ اين مرز و بوم بوده است، بگريزانيد؟

در نوشته اي ديدم كه از خيانتهاي زرين كلك، ‌يكي عضو بودنش در موسسه فرانكلين را نام برده اند. خنده ام گرفت و همزمان گريه نيز.

ياد كودكي ام افتادم و سري كتابهاي طلايي. كتابهاي زرد رنگي كه ما را با جادوي داستان آشنا كرد. پسر پرنده، ‌اردك سحر آميز،‌ كفش بلورين،‌ كيم، ‌گروگان،‌ سلطان ريش بزي،‌ وحشي كوچولو، خر آوارخوان، پشه بيني دراز، هانسل و گرتل و.... باور كن دوست من اينها را دارم بعد از 25 سال، ‌از حفظ مي نويسم! بعد از 25 سال هنوز نام تك تك آن كتابها و داستان ها با همه تصاويرشان جلوي چشم من است. مي داني چرا؟

گريه ام از اين است: كه موسسه امريكايي فرانكلين بلد بود از نورالدين زرين كلك چنان استفاده كند كه هنرش تا به امروز در ذهن ما حك شود. اما چند انتشارات ايراني چنين تاثيري بر فرهنگ كشور من در 28 سال اخير داشته اند؟!

چرا؟ چرا شما هنر استفاده از مغزهاي ايراني را نياموخته ايد و به قول شما شيطان بزرگ، از آن طرف دنيا توانسته بيايد و خائنانه! بهترين داستان هاي كودكي ما را بسازد؟ اما همان زمان در كنار سيندرلا و هانسل و گرتل، زرين كلكي از اين خاك و آب،‌ امير ارسلان نامدار نيز بسازد و چهل سال غمگنانه،‌ به كارتون دستسازش با حسرت بنگرد كه در كدام گوشه اين ديار خاك مي خورد؟

دوست عزيز آيا مي داني خانم ثمر،‌ خواننده اپراي ايراني،‌ نخستين اجراي اپراي زبان فارسي را با مضمون داستان كودكانه "گرگ و گوسفند،‌يا همان شنگول و منگول"،‌27 سال پيش با رهبري اركستر مضرابي استاد حسين دهلوي ساخت و 27 سال، همه مجريان آن اثر ماندگار حسرت به دل ماندند تا مگر روزي بچه هاي ايراني بتوانند به جاي سيل آثار هنري غربي،‌ دست پرورده هنر هنرمندان ايراني را نيز بشنوند و ببينند؟ و آيا مي دانيد كه خانم ثمر الان كجاست و چه مي كند؟! و حسين دهلوي كه سخت دست به گريبان بيماري است،‌ هنوز در لابلاي معدود گفته هايي كه از دوران اوج جواني اش به يادمي آورد، ‌از آن اثر شكوهمند با افتخار حرف مي زند؟

من به هيچ وجه زحمت بسياري از ناشران ايراني و افتخار آفرين امروز را ناديده نمي گيرم. اما مساله اين نوشته، اين نيست. مساله اين است كه "فرانكليني" كه شما امروز از آن چماقي ساخته ايد، در تمام كتابهاي داستاني و آموزشي اش، ‌يك غلط دستوري پيدا نمي شد! اما فقط نگاهي بيندازيد به وضعيت اسف بار كتابهاي كودكان در بازار نشر امروز. انبوه غلط هاي فاحش دستوري و غير دستوري را ببينيد. نگاهي بيندازيد به تصويرگري هاي كپي شده،‌ بي هنر و پر از تركيب بندي هاي وحشتناك. نگاهي بيندازيد و اگر در دركتان از هنر و ادبيات براي لحظه اي هم كه شده عينك منطق را به جاي تعصب به چشم بزنيد، ‌شما هم گريه تان خواهد گرفت.

اين حرفها نفي زيركي موسسه هاي غربي در وارد شدن به فرهنگ و مهمتر از آن بازار فرهنگ شرق نيست. بلكه حكايت از خموشي و خمودي و بي تفاوتي و بد تر از همه كوتاهي و بي لياقتي ما دارد در پاسداشت فرهنگ غني ايراني و پاسداشت فرهيختگاني كه مولد اين فرهنگند.

دوست عزيز، ‌آقاي زرين كلك بدون شك اشتباه كرد اگر به موي سر يك دانشجوي دختر براي نشان دادن يك مثال دست زد. ايشان با شناختي كه از محيط هاي آموزشي ايران داشت نبايد اين كار را مي كرد و من به عنوان يك زن، ‌از جريحه دار شدن احساسات يك زن،‌ و حتا باورهاي اعتقاديش متاسفم.

اما تعجب نيز مي كنم. تعجبم از شماست كه انتظار داريد در شرايطي كه در روز روشن معاون حراست يك دانشگاه، پرونده حراستي يك دختر دانشجو را بهانه اي مي كند براي اين كه با او رابطه نامشروع جنسي برقرار كند،‌ در جامعه اي كه دختر 16 ساله اي اعدام مي شود به خاطر اينكه از 10 سالگي مكررا به او تجاوز جنسي شده است! در جامعه اي كه دختري 19 ساله محكوم به اعدام مي شود براي اينكه برادرانش به او مكررا تجاوز! مي كرده اند، در جامعه اي كه مردي زنش را مي فروشد تا فرزندانشان گرسنه نمانند و بعد هر دو محكوم به سنگسار مي شوند، و اگر نبودند همين فمينيست هاي دو رو! كه چون خاري نگاه شما را آزار مي دهند،‌ حالا هردو جايي بودند حوالي آنجا كه عرب ني انداخت، در جامعه اي كه انبوه زناني كه هر آينه در تجاوز دستي و خشمي و زباني،‌ تكه اي از باورها و اعتقادات و بيش از آن تكه اي از زندگيشان را از دست مي دهند، ... در چنين شرايطي شما اگر جاي اين فمينيست هاي دورو! بوديد، با اين شمار اندك و با اين تنگناي عمل و اين همه تير بلا كه از زمين و لابد آسمان، بر آنها مي بارد كدام را اهم مي دانستيد و كدام را مهم؟ به كدام پيش از ديگري مي پرداختيد ؟ وقتتان را و قلمتان را و جمعتان را صرف كدام مي كرديد؟

من از نوشته شما – فارغ از لحن غير مودبانه اش، خوشحالم كه بالاخره كسي با نمايندگي فكري شما نيز به زن، حرمتش و حريمش توجه مي كند و از اين بابت به خانم هاجر سليمي نمين تبريك مي گويم و صميمانه اميدوارم روزي در كشور ما آنقدر همه ستم ها و ناهنجاريهاي انساني و تجاوز به حريم زنان،‌ كمياب و ناياب شود كه تجاوز به موي سر يك دختر دانشجو از سوي استاد 70 ساله اش،‌ مهمترين مساله زنان ايران شود و همه به آن توجه كنند و درباره اش سخن بگويند. اما اطمينان دارم كه آن روز (روزي كه زنان هيچ مشكلي در نابرابري و بي عدالتي نداشته باشند) آن دختر دانشجو با خنده اي، استادش را مجاب مي كند كه: ذات فرشته را به كچل بودن يا نبودنش كاري نيست!

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.