تلاش براي دوختن زمين و آسمان
محمد قوچاني - دوشنبه 24 اردیبهشت 1386 [2007.05.14]

بنيانگذار و مدير هفته نامه مشهور فرانسوي؛ نوول ابزرو اتور زماني گفته بود: "ترجيح ميدهم همراه با سارتر اشتباه كنم تا در معيت آرن حق داشته باشم."
نام ژان پل سارتر روشنفكر مشهور فرانسوي را احتمالا بسياري شنيدهاند اما به نظر ميرسد كمتر كسي، جز دانشگاهيان، نام رمون آرن ديگر روشنفكر فرانسوي را در ايران به يادداشته باشند. اين در حالي است كه رمون آرن نهتنها در ميان فيلسوفان و ديگر روشنفكران تخصصي جايگاهي برجسته دارد بلكه حتي از زاويه شهرت سارتر همواره همپاي او حركت كرده است: آن دو در يك دانشسرا درس خوانده بودند و "چنان به هم نزديك شدند كه با هم پيمان بستند هر يك زودتر درگذشت، يادداشتي در سوگ ديگري در يادنامه دانشجويان دانشسرا بنويسد." اما كار روزگار اين بودكه سارتر «شاهد بازاري» و آرن «پردهنشين» باشد. نام سارتر را با همه كارهاي شگفتآورش تا حد سمپاتي مائو در صدر فيلسوفان و روشنفكران بزرگ قرن بيستم بنويسند و نام آرن از سطح كتب آكادميك فراتر نرود. علت اين واقعيت را در يك تضاد ميتوان جست. تضادي كه در جمله مدير آن مجله فرانسوي نيز خود را نشان ميدهد. تضادي كه برخاسته از ستيز انسان با خويش است. ستيز آرمان و واقعيت. بدون آنكه بخواهيم وارد جدلي فرعي شويم. امروزه كمتر كسي ترديد دارد كه در نبرد سارتر و آرن دست كم حق با سارتر نبود. "سيمون دوبوار در خاطرات خود روزي را به ياد ميآورد كه او و سارتر به اتفاق آرن و پاسكال پيا از گردانندگان روزنامه Combat در حال صرف ناهار بودند. آرن ضمن صحبتهاي خود ميگويد من نه آمريكا را دوست دارم و نه شوروي را، اما اگر جنگي بين آن دو درگيرد بيترديد آمريكا را انتخاب خواهم كرد. سارتر در پاسخ ميگويد من نه از استالينيسم دل خوشي دارم و نه از آمريكا، اما در صورت بروز جنگ جانب كمونيستها را خواهم گرفت." اين سخنان در اوج جنگ سرد بيان شدهاند اما در پايان آن تاريخ اكنون ميتوان فهميد چه كسي از واقعيت حرف ميزد و چه كسي از رويا. چه بسيار روشنفكران برجسته جهان كه در عصر جنگ سرد از مجسمه استبداد روشنفكري يعني اتحاد شوروي دفاع كردند همچنان كه بسياري از آنان پيش از اين از ناپلئون يا هيتلر و پس از آن از بوش يا پينوشه حمايت كردند. مهم نيست كه ولتر، هايدگر، فريدمن و سارتر و راسل هريك به نحلهاي از متفكران عصر روشنگري تعلق داشتند، مهم آن است كه اصولا روشنفكران همواره در پي آرمان و قهرماني روان هستند كه گاه آن را در قامت خلق ميجويند و گاه در چهره مردي كه ميتواند رفيق، پيشوا يا پرزيدنت نام گيرد. روشنفكري گرچه همواره بر اهل قدرت و سياست طعنه ميزند اما در افق نگاه خود حتي براي فرهنگ و معرفت نيز دور نمايه سياسي و حكومتي ميجويد. اما به محض آنكه حكومتي بر مبناي آرمانهاي روشنفكري تشكيل ميشود زمزمههاي نقد و نفي آن و تلاش براي دوري جستن از اين جيفه دنيوي آغاز ميشود. از قرن هجدهم بدين سو همه حكومتهاي مدرن بر اساس جشنها و انقلابهاي مدرن بنا شدهاند كه متفكراني مدرن اولين پيامآوران آن بودهاند. هم جمهوري فرانسه آرمان روشنفكران اين كشور در انقلاب كبير آن بود و هم جمهوري شوروي و جمهوري چين و جمهوريهاي ديگر تا جمهوري اسلامي كه كمتر روشنفكري به خصوص روشنفكران ديني ميتوانند نسبت نظريههاي خود با آن را در بدو تاسيس اين دولت انكار كنند. اما آرمان تا از آسمان بر زمين فرو ميافتد، خاكي ميشود، خواري ميكشد، در معرض بدگماني قرار ميگيرد و حتي نفي ميشود. روشنفكران عادت دارند ميان آنچه هست وآنچه بايد باشد فاصلهگذاري كنند و گاه يكي را واقعيت و ديگري را حقيقت ميخوانند و شگفتا كه بر خيال نام حقيقت ميگذارند! هيچ روشنفكري را در تاريخ مدرن نمييابيد كه بتواند با فراغ بال از حكومتي دفاع كند. آخرين باري كه اين اتفاق افتاد در عصر جنگ سرد بود كه روشنفكران پس از قرنها از حكمراني در سرزمين شوراها حمايت كردند و هنوز قرن بيستم پايان نيافته بود، توبه كردند. چه بسيار واژههاي برساخته روشنفكران كه در دست حاكمان معناي ديگر يافتهاند: عدالت اجتماعي نزد كمونيستها، آزادي و دموكراسي نزد ليبرالها، توسعه و سازندگي نزد تكنوكراتها، سنت و اخلاق نزد محافظهكاران، جنگ و صلح نزد بنيادگرايان و ديگران...
اما در ديگر سو عمل گراياني قرار دارند كه بيتوجه به آن آرمانگرايان جهان را به كام خويش ميخواهند. سياستمداران و فن سالاران دو رسته از اين رده نخبگانند عملگرايي سياسي و عملگرايي اقتصادي دو مكتب حاكم بر رفتار حكمرانان جهان است كه ما ايرانيان نيز كموبيش آن را درك كردهايم. هنگامي كه انقلاب مشروطه ايران به بنبست رسيد و روشنفكران رهبر آن انقلاب يا به باغ شاه رفتند يا باغ قلهك، از ميان همين جماعت گروهي بر آمدند كه عمله ظلمه شدند و استبداد مصلحانه را اداره كردند. از فروغي و داور كه بگذريم زندگي سيدحسن تقيزاده تندروترين و راديكالترين رهبر نهضت مشروطه جالب است كه در طلوع حكومت قانون چنان با نهاد قدرت سرستيز داشت كه نگذاشت مجلس سنا براي تعديل قوا شكل گيرد و شاه بييال و كوپال قاجار در حكومت مشروطه سهيم شود و در غروب اين حكومت و در عصر شاه مطلقهاي چون محمدرضا رئيس مجلس سنا شد. زندگي تقيزاده حيات نمادين روشنفكري ايراني است آن گاه كه آرمان از آسمان برخاك ميافتد و چه بسيار روشنفكران ايراني كه يا بر خاك افتادند يا در خاك شدند. فروغي، داور، خانلري و تقيزاده بر خاك استبداد افتادند و اراني و جزني و شريعتي و حنيفنژاد در خاك استبداد شدند. كار به جايي رسيده كه براي اجراي آرمانهاي روشنفكرانه يا بايد خائن شد يا شهيد و چه دوراهي دهشتناكي كه جز بر سرگشتگي نميافزايد. اما از اين واقعيت تلخ ترسناك تر رجوع به آن تضاد دروني و ستيز ذاتي روشنفكران با خويش است. اسراف و ابتذال اهل قدرت در بهرهگيري از آن سبب شده بسياري از مواهب زندگي در فتوايي نهاني از جنبش روشنفكري دريغ شود. سياستمداران در فريبدادن مردم و راي ستاندن ازيشان چنان راه عوامزدگي پيمودهاندكه گويي «عوام» دشنامي اجتماعي بيش نيست. زبان روشنفكران روزبهروز از زبان مردم دورتر ميشود و ذهن مردم لحظهبهلحظه از ديدرس چشم نخبگان فاصله ميگيرد. گويي انسانهايي دردو جهان ميزيند. يكي سر بر آسمان ميسايد و ديگري كف بر قعر زمين. در اين ميان عملگرايي بيپايه و بنيان سكه رايج روزگار ميشود و نه فقط حاكمان كه مردمان هم بدان دل ميبندند. روشنفكراني كه عمري درباره تقدم و تاخر توسعه و عدالت مباحثه ميكنند با سياستمداران و عملگراياني مواجه ميشوند كه بدون ذرهاي ترديد در كامروايي خويش و بدون لحظهاي تامل در كامجويي از محبوب قدرت و حكومت به مردم وعده كه نه، نان ميدهند و پول و خانه و همسر. همه اينان نه محافظهكارند و نه اصلاحطلب، نه اصولگرا و نه بنيادگرا. عملگراياني هستند فراتر از هر مكتب و مرام و عقيده و تعهد سياسي و حتي اعتقادي گرچه به ظاهر مومناني تمام اند. عملگرايي بدين معنا ترجمه پراگماتيسم نيست، واژهاي است بومي و خودي كه ميتوانيم افتخار ثبت آن در دانشنامههاي سياسي را براي خويش حفظ كنيم و ما ادراك عملگرايي؟ عملگرايي يعني كار بدون تفكر، تفكر بدون تعهد، غيرقابل پيشبيني بودن. عملگرايي در عين آنكه كوس اصولگراييمان در جهان پر شده است، بازكردن درها درست در لحظهاي كه گمان ميرفت همه درها قفل شدهاند. شكستن تابوها به دست كساني كه خودآن تابوها را آفريدهاند. مذاكره كردن تا سطح استادان مذاكره، تساهل ورزيدن تا سطح نظريهپردازان تساهل، قدسيتزدايي در سطح قائلان به امر عرضي و آنگاه روزي روزگاري كه قابل پيشبيني نيست بستن درها و تاسيس تابوها و قطع مذاكرات و تشديد و تقديس مقدسات و تكثير آنها... در اين ميان البته اين مردمانند كه خشنود و راضي ميزيند. نه از آن جهت كه سعادتمندند بلكه از آن رو كه راضياند و رضايت از سعادت مهمتر است.
عملگرايي بدين معنا برتر از هر علمگرايي است. حساب و كتاب و عدد و رقم و تحليل و تفكر تعطيل مي شود و بخشش و لطف و كرم و عمل و كار جايگزين آن ميشود. علمگرايي دغدغهاي روشنفكرانه است كه تا نرخ تورم تعديل شود و تنشزدايي به صلح بينجامد و حق مسلم ما از دل مذاكره مدبرانه برآيد با تركيب حساب ذخيره ارزي و استراتژي نطقهاي آتشين رضايت ملت حاصل شده است.
عملگرايي عصر ما بازتاب آرمانگرايي نسل ماست. آنان كه آرمانها را چنان به كنج كتابخانهها و كافهها بردند كه خلق را، توده را، مردم را، ملت را از انديشه بيزار كردند اكنون بايد اولين خسرانديدگان از اين رويا پردازيها باشند. كساني كه سياستورزي را تحقير كردند اكنون بايد در معرض سياستبازاني قرار گيرند كه برترين شاگردان ماكياول در عصر جديدند و چه كسي گفته است كه ماكياول متفكري خبيث بوده الا همين روشنفكران كه جوهر سياستورزي مدرن را از او نياموختند و جز تحسين چه ميتوان به اين شاگردان نوين ماكياول گفت كه راه استفاده از شعار و رسانه و تريبون و تدبير را چه نيكو ميدانند؟ روشنفكران ما عمري اقتصادداني را تحقير كردند و بيش از آنكه به اقتصاد علمي بپردازند به اقتصاد سياسي سرگرم شدند كه در ذات و نام خود دال بر دخالت دولت در اقتصاد است و اكنون همين دولت فربه در دست كساني قرار گرفته كه بيتوجه به آن آرمانها فقط عمل ميكنند و عجبا كه كار اصيل روشنفكري يعني كوچك سازي دولت را بر دوش ميكشند ولو با كراهت.
روشنفكران ما عمدي زندگي بورژوايي را تحقير كردهاند. طبقه متوسط را ناديده گرفتهاند. تلويزيون را رسانهاي مبتذل خواندهاند. فوتبال را آلت فعل استعمار ناميدهاند، تفريح را تقبيح كردهاند و زندگي را مبارزه خواندهاند تا روزي كه عملگراياني پيدا شوند و با لباس ورزشي عكس بگيرند و در زمين چمن بدوند و زنان را به ورزشگاه فرا بخوانند و ساعتها در تلويزيون بچرخند.
همميهن اما در آغاز راه جديد خويش در مقام «تماشاگري درگير» يا «ناظري متعهد» قصد دارد راهي باشد ميان عملگرايي و آرمانگرايي. آن عملگرايي كه ما روزي در قالب تكنوكراتهاي حزب كارگزاران و سياستمداران حزب مشاركت از آن دفاع ميكرديم بدانجا انجاميد كه نسل آبادگران سربر آورد. عملگرايي اقتصادي و عملگرايي سياسي بدون هم ناقص بود و ناتمام و آن آرمانگرايي كه ما روزي در قامت روشنفكري عمومي از آن دفاع ميكرديم بدينجا انجاميد كه عوامگرايي بر ذهن و زبان ما چيره شده است. روشنفكري عمومي دايرهالمعارف سياري بود كه براي همه معضلات عالم هستي راهحلي داشت و البته آن راه حل در سطح كليات ميماند. اما روشنفكري تخصصي راهي است به سوي حرف زدن روشن و بيابهام درباره مسائل تاريك و مبهم. مسائلي كه مساله روز مردم است. همميهن بيگمان به سياست توجه ويژهاي خواهد داشت چرا كه سياست سرنوشت محتوم همه ما را تعيين ميكند. اين روزنامه رسانهاي غيرحزبي است اما نه غيرسياسي و گرچه قصد تاسيس حزبي از مقاصد آن دور است اما در ترويج فرهنگ تحزب ترديد نخواهد كرد. همميهن درباره اقتصاد نيز آن گونه سخن ميگويد كه اقتصاددانان سخن ميگويند. اگر در سياست مدافع آزادي است به آزادي اقتصاد از سياست هم ميانديشد و لاجرم نميتواند مدافع هرگونه اقتصاد دولتي باشد. همميهن همچنين روزنامهاي براي زندگي است نه مرگ، نه نبرد، نه جنگ كه صلح، تفاهم و حيات در همه ابعاد آن. زندگي، كردن براي نويسندگان همميهن موكول به آن نيست كه اول دموكراسي مستقر شود و آنگاه زندگي، كه زندگي كردن عين دموكراسي است. ما دموكراسي را در فوتبال، فيلم، تلويزيون، تفريح، كتاب و نوشتن ميجوييم.
همميهن دعوتي به سياستورزي، فرهيختگي، آزاديخواهي و از همه مهمتر فراخواني براي زندگي كردن است. نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد. چه روشنفكر باشيم چه عوام. چه اصلاحطلب چه اصولگرا. همميهن در شرايطي از دل تجربهاي موفق و كارآزموده به نام شرق متولد ميشود و در شرايطي گروه قابل ملاحظهاي از نويسندگان و حريران آن را در درون خود ميپذيرد و با گذشت آنان از خاطره خوش شرق و لذت تاسيس و تداوم آن نهاد چند ساله حيات تازه خود را رقم ميزند كه تنها يك آرزو، يك اميد ما را به ادامه اين راه هدايت ميكند: تلاش براي دفاع روشنتر از آزادي و زندگي. تلاش براي پيوند آرمانگرايي و عملگرايي. تلاش براي آنكه در معيت حق باشيم نه همراه با اشتباه حتي اگر با حق بودن محافظهكاري باشد و همراه اشتباه بودن روشنفكري.
تلاش براي ترجمه حرفهاي روشنفكران براي مردمان و برعكس. تلاش براي پيوند ميان آسمان و زمين. اين بار هم ميخواهيم آسمان را به زمين بدوزيم!
اگر خدا بخواهد.
* منبع: هم ميهن (سرمقاله دوره جديد)
