Rooz

مصاحبه♦ سينماي جهان

امير عزتي - پنجشنبه 13 اردیبهشت 1386 [2007.05.03]

po_ezati_01.jpg

سال گذشته براي مل گيبسون، سالي غريب بود. بيشترين روزهاي سال را به فيلمبرداري آپوکاليپتو گذراند. به دليل مستي در حين رانندگي دستگير و سپس در دوران بازداشت با مامورين درگير شد و يهوديان را به روشن کردن آتش اغلب جنگ هاي تاريخ بشر متهم کرد و جنجالي بزرگ به راه انداخت. اين حوادث و آخرين فيلم او موضوع مصاحبه اي است که اولي ريچاردز از نشريه امپاير با وي انجام داده است.

melgibson14.jpg

مصاحبه با مل گيبسون

پهلوان شکست خورده و...

هدف اصلي من از اين مصاحبه، گفت و گو درباره آپوکاليپتو است. اما سوال هايي هم در مورد اتفاقاتي که باعث شد سال ٢٠٠٦ در مطبوعات حضور زيادي داشته باشيد، دارم. همان طور که همه خبر دارند؛ دستگير شديد و حرکتي يهود ستيزانه نسبت به مامور پليس مرتکب شديد...
هوم... هوم...

آن شب دقيقاً چه اتفاقي افتاد؟
مست بودم و حواسم سر جايش نبود.

آيا حرف هايي که آن شب زديد، صادقانه بود؟
نه نبود. من چنين آدمي نيستم.

پس چرا چنين حرف هايي را به زبان آورديد؟
نمي دانم. به خاطرش عذرخواهي هم کردم!

قبل از اتمام آپوکاليپتو اجازه نمايش هاي خصوصي آن را داديد. آيا مي خواستيد با اين کار رسانه ها را از پرداختن به واقعه ناگواري که رخ داده بود، منحرف کنيد؟
قاطعانه مي گويم که خير. فقط مي خواستم فيلم را براي بعضي ها نمايش بدهم. حادثه اي که اشاره مي کنيد يک اشتباه کاملاً انساني بود، يک لحظه غفلت. براي من فيلم در درجه اول اهميت قرار دارد.

melgibson24.jpg

اما خواهي نخواهي با آن واقعه ارتباط پيدا مي کند. به نظر شما انسان ها در درون شان با اين فيلم کنار خواهند آمد؟
البته... چرا نتوانند ؟

چون خواه ناخواه فيلم ها اغلب با سازندگانش به ياد آورده مي شوند. آدم ها نگاه مي کنند و مي گويند" اين يک فيلم از مل گيبسون است" و اگر تصوراتي منفي درباره شما داشته باشند، اين تصورات روي نظرشان درباره فيلم هم تاثير خواهد گذاشت. بازتاب هاي فعلي از چه قرار است؟
نمي توانم بگويم که خيلي مثبت هستند. با وجود اين که فيلم قبل از اتمام هم به نمايش در آمده بود، با اين حال نظرهايي که دريافت کردم خيلي جسارت برانگيز بود.

آيا اين واقعه دستگيري باعث نشد تا موقع اکران فيلم تان بيش از هميشه دچار نگراني بشويد؟
نه. اصلاً اجازه ندادم ذهن ام را مشغول کند. کلاً آدمي هم نيستم که نگران بشوم. راستش، فکر مي کنم آدم ها از مطبوعات دلزده شده اند. بله، رانندگي حين مستي يا کارهايي مثل اين جرم است. اما چند ماه بعد، آدم ها از شنيدن اين خبر کسل مي شوند. من خودم شخصاً حالم به هم مي خورد. بيشتر از اين در اين مورد حرف نزنيم.

بسيار خوب. از لحظه شروع فيلمبرداري آپوکاليتو همه چيز درباره اين فيلم پشت پرده اسرار قرار داشت. دليل اين کار چي بود؟
دقيقاً اين طور نبود. نگفتن هر چيزي به شکل واضح و روشن؛ تاکتيک خوبي براي بازاريابي است. فيلمنامه يا ايده هاي زيادي به سرقت مي رود. مي خواستم کار ما اريژينال باشد. به همين خاطر ترجيح داديم که زياد درباره اش صحبتي نشود. سري بود يا نه، نمي دانم. نسبت به فيلم هاي زيادي بيش از اندازه در کانون صحبت ها بود. فکرش را بکنيد، قبل از تمام شدن فيلم آن را براي خيلي ها به نمايش گذاشتيم!

melgibson34.jpg

چرا فيلمي درباره قوم مايا ساختيد؟
فرهنگ بي نهايت جالبي است. درباره عناصر اصلي اين فرهنگ تا سي سال قبل چيز زيادي نمي دانستيم. اين همه راز آميز بودن، براي من تا بسيار جالب بود. چي به سر آن انسان ها آمد؟ به چه دليل بعضي از تمدن ها محو و ناپديد شدند؟ به پرو مي رويد و به ماچو پيچو نگاه مي کنيد و فکر مي کنيد که انسان ها در يک روز آن جا را ترک کرده و رفته اند. شهر صحيح و سالم سر جاي خود باقي مانده، اما سال ها قبل متروک شده. چرا؟ بيماري همه گيري شايع شده؟ ترسيده اند؟ از چه جيزي ترسيده اند؟ نمي دانيم. روي هم رفته تمدني بسيار قديمي است. بعضي نقاشي ها در معابد مايا متعلق به ٣٠٠٠ سال قبل است. چنين تمدني زماني وجود داشته، و مي دانيم که مدت زماني طولاني هم سر پا بوده.

گفته مي شود که سرنوشت تمدن مايا را براي هجو وضعيت سياسي امروز به کار گرفته ايد. حقيقت دارد؟
به نظر من تاريخ عادت و علاقه زيادي به تکرار خودش دارد. فکر مي کنم همه چيزهايي که جامعه امروزي را تحت تاثير قرار مي دهد، و آن را دگرگون مي کند قبلاً نيز تجربه شده است. همين!

بگذاريد بگويم با نگاه کردن به عوامل موثر در پايان دادن به يک دوره به کنترل انسان ها به وسيله ترس در زمان حال و يا اين که سياره ما رفته رفته در حال تبديل به يک زباله داني است، پي مي بريم. خوب، دلايل موجود در هر دو دوره کمي بالا و پايين شبيه هم است. اينها معضلاتي است که همين حالا با آنها دست به گريبان هستيم. من شخصاً فکر مي کنم که با سرعت به طرف پايان در حرکت هستيم.

فيلم قرار بود در ماه آگوست به نمايش در بيايد. دليل تغيير تاريخ نمايش چي بود، مشکلات توليد يا مراسم اسکار؟
در ماه آگوست هنوز داشتيم فيلمبرداري مي کرديم. اگر با شرايط سخت و صحنه هاي مشکل کلنجار مي رويد، که فيلم ما پر از صحنه هاي مشکل بود، يا با بازيگراني که قبلاً در توليدات بزرگ حضور نداشته اند، و يا با حيوانات و بچه ها کار مي کنيد، فيلمبرداري مي تواند از چهار ماه به هشت ماه تبديل بشود. وضعيت ما اين طور بود. قرار بود در ماه آگوست اکران بشود، اما متاسفانه نشد.

آپوکاليپتو جنجال زيادي به پا کرد ولي در مقايسه با مصائب مسيح، جنجال کم دامنه تري بود. رسانه ها درباره عدم موفقيت آن فيلم دچار پيشداوري شده بودند. در حالي که نمايش جهاني فيلم ٦٠٠ ميليون دلار درآمد داشت. اين موفقيت شما را متعجب نکرد؟
خير، اصلاً.

melgibson44.jpg

واقعاً؟ منتظر اين موفقيت بوديد؟
بله. مي دانستم که تماشاچيان گرسنه فيلم و نگاه تازه اي هستند. در مورد آپوکاليپتو نيز اين موضوع صدق مي کند. خيلي وقت ها فکر مي کنم که کسي به تماشاچيان اهميت نمي دهد و آنها را در وضعيتي که به محصولات هميشگي و يکسان عادت کرده اند، رها کرده اند. فيلم ها تبديل به سريال هايي شده اند که دنباله هاي شان مرتباً در حال ساخته شدن است. به نظر من تماشاچيان گرسنه ديدن فيلم خوب هستند. من به عنوان يک تماشاگر اين طور فکر مي کنم. به همين خاطر براي رفع اين نياز تلاش مي کنم.

مصايب مسيح و آپوکاليپتو را به تنهايي تهيه کرديد. آيا فکر مي کنيد کاملاً از چرخه توليد هاليوود خارج شده ايد؟
اين وضعيت کمي پيچيده تر از آني است که ديده مي شود. من تمام دانسته هايم را از هاليوود دارم. من داخل اين چرخه بودم، حالا هم هستم. ولي در نهايت فيلمنامه نويس، کارگردان و تهيه کننده فيلم من هستم. همين اتفاق در مصائب مسيح هم افتاد. اين کار را فقط در مورد کاري مي توانيد انجام بدهيد که به آن دل سپرده باشيد. چون اعتقاد داريد که کار خوبي خواهد شد.

به نظر شما آپوکاليپتو به اندازه مصائب مسيح تماشاگر خواهد داشت؟ ماياها به اندازه مسيح شناخته شده نيستند!
هر چند فرهنگ مايا را جالب مي دانم ولي فکر مي کنم مسئله اصلي فيلم اين نيست. مسئله اصلي اين فيلم متفاوت بودن است. آپوکاليپتو در نگاه اول يک فيلم اکشن/ماجرايي فوق العاده و يک فيلم بزرگ تعقيب و گريز به چشم مي آيد. ولي از طرف ديگر، اگر در مورد وضعيت هاي مختلف زندگي انسان، مثل ساختار خانواده، پدر بودن و شرايط حاکم بر زمانه فکر کنيد مي بينيد که در قلب تان اثر مي گذارد. به اين ترتيب تبديل به فيلمي مي شود که پا روي زمين دارد. ولي باز هم فيلم سبک و مفرحي است.

آيا فکر مي کنيد امروزه انسان ها در مورد فيلم داراي اطلاعات بيش از اندازه اي هستند؟ چون در تلويزيون ها شاهد تمامي مراحل توليد فيلم هستيم.
بله، با شما هم عقيده ام. ما اکنون در عصر MTV زندگي مي کنيم. وقتي به فيلم هاي دهه ١٩٦٠ نگاه مي کنيد، کند و بي روح به نظر مي رسند ولي در آن زمان هيچ کس آنها را اين طور نمي ديد. واقعاً امروزه خيلي ها چه در زمينه روايت قصه و چه در زمينه تکنيک هاي فيلمبرداري متخصص شده اند. از همه مهم تر اين فيلم ها در ذهن ما حک شده. راستش را بخواهيد حالا هيچ کس فيلم خودش را نمي سازد. هيچ کس از ديگر فيلم ها و استعدادها بي نياز و مستقل نيست. بدون اين که متوجه باشيم، هميشه از چيزي تاثير مي گيريم. يک روز همه اينها به شکلي غير قابل تفکيک از همديگر درخواهد آمد، چون اين روند را نمي توانيد قطع کنيد. هر کاري که مي کنيم، وام گرفتن از کسي در گذشته است. حتي بعضي وقت ها چيزهايي را هم از خودمان وام مي گيريم. اما فيلم ها هم هر اندازه که تماشاگران مطلع تر مي شود، پيچيده تر مي شوند. بايد راه هاي جديد براي انتقال پيام کشف کرد. بايد اصول جزمي را کنار گذاشت و به با هم کنار آمد.

megibson54.jpg

چه چيزهايي در کارگردان شدن شما نقش داشت؟
خداي من! فکر مي کنم هر فيلمي که تماشا کردم. اما بيشتر از کارگردان هايي که در ابتداي کارنامه ام با آنها کار کردم، تاثير گرفتم. چون درباره اتفاق هايي که پيرامونم مي افتاد، اطلاعات کمي داشتم. مرتباً از کارگردان هايي مثل جورج ميلر، پيتر وير، ريچارد دانر و فرانکو زفيره لي سوال مي کردم. آنها استادان واقعي اين هنر هستند. و من اين شانس را داشتم که آنها را موقع کار از نزديک تماشا و از آنها سوال کنم. هرگز سر صحنه اصلاً بيکار نبودم، مرتباً تماشا مي کردم و سوال مي پرسيدم.

آيا کارگردان شدن چيزي بود که هميشه در فکرش باشيد؟
نه، به شکل آگاهانه نبود. فقط کنجکاو بودم که بهترين راه هدايت وسيله اي که در دست دارم چيست. براي انجام اين کار چيزهاي زيادي بايد ياد بگيريد. فکر مي کنم چيزهايي که من در طول ساليان متمادي ياد گرفتم در پوشه اي در گوشه و کنار مغزم حفظ شده بود. موقع ساختن اولين فيلم ام مرد بدون چهره[١٩٩٣] واقعاً مضطرب بودم. تازه نابخشوده کلينت ايست وود را ديده بودم و به او تلفن کردم. گفتم"کلينت، من واقعاً نگران و مضطربم. آخر و عاقبت اين کار چي خواهد شد؟" او هم به من گفت[صداي ايست وود را تقليد مي کند]"نگران نباش، چيزهايي که تا امروز ياد گرفته اي، در گوشه اي از مغزت ثبت شده و زماني که به آنها احتياج پيدا کني، خود بخود ظاهر خواهند شد". او حق داشت. دقيقاً همان طوري شد که گفت. نمي توانيد حدس بزنيد چه چيزهايي به ذهن آدمي خطور مي کند.

اولين محرک تان براي کارگردان شدن چي بود؟
من هميشه در حال قصه تعريف کردن بوده ام. وقتي کوچک بودم، براي دوستانم قصه تعريف مي کردم. مثلاً سعي مي کردم چيزهاي خنده داري براي شان تعريف کنم. فکر مي کنم من اين چيزها را به روش خودم براي شان تعريف مي کردم و از اين ديدگاه فکر مي کردم چيزهايي براي دادن به ديگران داشتم. مي خواستم اين کار را بکنم. همه اش همين بود. از طرف ديگر اين کار را رضايت بخش تر از بازيگري مي دانم.

آيا مي توانيم بگويم که بازيگر بازنشسته اي محسوب مي شويد؟
خير. بازنشسته نيستم. فقط مدتي است بازي نمي کنم. نمي دانم چرا، شايد نيازي به اين کار حس نمي کنم. شايد به زودي اين کار را بکنم، معلوم نيست... سي سال اين کار را کردم و فکر مي کنم در نقطه اي از خودم پرسيدم "آيا به اين کار بايد ادامه بدهم، يا وقت آن رسيده که چيز تازه اي را تجربه کنم؟". واقعاً نياز به جلوي دوربين بودن را در خودم حس نمي کنم. تجربه کردن مي تواند بعد از مرحله اي شما را نابينا کند. مي توانيد درون کاري که مدت زيادي است انجام مي دهيد، به تله بيفتيد و تا ابد داخل آن بمانيد. نبايد اجازه بدهيد اين اتفاق بيفتد. بايد کمي فاصله بگيريد و از دور به موضوع نگاه کنيد. وقتي اين فاصله را گرفتيد، دوباره مي توانيد به سر کارتان برگرديد.

melgibson64.jpg

آيا کارنامه بازيگري و کارگرداني تان را مقوله هايي جدا از هم مي دانيد؟
فقط از نظر زماني. بازيگري و کارگرداني از هم جدايي ناپذير هستند. چون شاخه هاي يک درخت هستند. هر دو همديگر را تغذيه مي کنند. به نظر من به عنوان تهيه کننده و کارگردان چيزهايي که تجربه نکرده بودم راه مرا براي برقراري همدلي با آنها و تبديل شدن به يک بازيگر خوب را تضمين کرد. همين چيز درباره پشت دوربين هم صدق مي کند. هر دو کار جزئي از هنر روايت قصه هستند، فقط چشم اندازهاي متفاوتي را ترسيم مي کنند.

کارگرداني لطف بيشتري دارد؟
نه! ولي راستش از يک ديدگاه همين طور است چون کارگرداني نياز به تلاش بيشتري دارد. از طرفي به خاطر اين که روي کليت فيلم کار مي کنيد، جذابيت بيشتري دارد. ولي از طرف ديگر مسئوليت و فشار رواني بيشتري وارد کار مي شود. کار کارگردان با گفتن کلمه "دوربين" شروع و با گفتن کلمه "کات/قطع" تمام نمي شود... کارهاي زيادي هست که بايد زير نظر گرفت و درباره آنها فکر کرد.

سه فيلم آخرتان توليدات عظيمي هستند. آيا به ساختن فيلم هاي کوچک و شخصي تر فکر مي کنيد؟
حتماً. آپوکاليپتو هم به عنوان يک فيلم کوچک شروع شد. حتي از بعضي جهت ها، هنوز هم هست. قصه ساده يک انسان، فقط راه هايي براي بزرگ شدن اش وجود دارد.[مي خندد]

آيا به عنوان يک کارگردان موفق شده ايد همان هيجان روز اول را حفظ کنيد؟
آه، بله. فکر مي کنم. و دلم مي خواهد فيلم هاي متفاوت زيادي بسازم. فکر ميکنم دفعه بعد کار کاملاً متفاوتي انجام خواهم داد.

melgibson74.jpg

چه کارهايي؟
اين را به شما نخواهم گفت. [مي خندد] چون امکان دارد شکست بخورم.

گفته بوديد که چندان عصبي نبوديد. اين حرف ها به صحبت هاي چنين آدمي شباهت ندارد.
عصباني نمي شوم. چرا بدون دليل براي خودم تله پهن کنم؟[مي خندد]

به هر حال به عنوان يک بازيگر شناخته شده ايد و فيلمنامه هاي زيادي دريافت مي کند.
خداي من کوهي از فيلمنامه دور و بر من هست. ولي بودن اين همه فيلمنامه، مرا بيشتر به طرف نوشتن فيلمنامه هاي خودم هل مي دهد. هيچ چيز تازه و متفاوتي وجود ندارد. نه يک قصه تازه و نه يک شخصيت تازه.... تنها چيزي که اهميت دارد چگونگي به تصوير کشيدن شان است و اين که چه چيزهايي موقع فيلمبرداري پيش بياد...

خوب، کارهايي هست که دل تان بخواهد انجام بدهيد و به خاطر کارگرداني وقت انجام شان را پيدا نمي کنيد؟
بله، با چند پروژه برخورد کردم. فقط دو تا البته. يکي در مرحله پيش توليد است و فيلمبرداري دومي تمام شده. فيلمنامه هاي خوبي بودند که در آنها شخصيت هايي واقعي وجود داشت. فعلا با اين فيلمنامه ها مشغولم. نمي خواهم زياد درباره شان حرف بزنم، چون کسي ديگري آنها را ساخته و واقعاً هم به خوبي از عهده کار بر آمده.

melgibson84.jpg

در چنين موقعيتي احساس پشيماني نمي کنيد؟
خير، ابداً. بر عکس به خاطر اين که به خوب بودن آن فيلمنامه ها پي بردم، خوشحالم.

کار بعدي تان کارگرداني است يا بازيگري؟
هيچ فکري ندارم. فقط مي خواهم کاري را که در دست دارم، تمام کنم و ببينمش. بعد مدتي استراحت مي کنم و اطمينان دارم در اين فاصله در مغزم فکرهاي تازه اي شروع به شکل گرفتن خواهد کرد.

به عنوان کسي که سي سال بازيگري کرده، تصور مي کنيد بتوانيد سي سالي هم کارگرداني بکنيد؟
نه... اصلاً تصورش را هم نمي کنم، به هر حال يک روز به آخرش خواهم رسيد. آه ه، کي مي داند. خواهيم ديد....

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.