قاب ♦هنر روز
محمد عبدي - پنجشنبه 30 فروردین 1386 [2007.04.19]

نشنال گالري لندن در يک فرصت استثنايي مجموعه اي از آثار پي ير آگوست رنوار، نقاش برجسته فرانسوي را به نمايش گذاشته است. نگاهي داريم به اين نمايشگاه.
نگاهي به نمايشگاه آثار آگوست رنوار در لندن
در ستايش زندگي

چه چيز باعث مي شود پيرمرد هشت و شش ساله اي با دست هاي چروکيده و عاجز از حرکت، بخواهد که قلم مو را با تسمه به دست هاي خسته اش ببندند تا باز بتواند نقاشي کند و به ستايش زندگي بنشيند؟ جهان را زيبا ببيند و از ميان اين همه زشتي، طبيعت دلنشين اش را به شکلي خستگي ناپذير- از پس چند دهه- ترسيم کند و رو در روي ما قرار دهد؟ يا کماکان دخترکان زيبا را به عنوان مدل روبرويش بنشاند و زيبايي آنها را با جهانيان دوران خود و پس از خود قسمت کند؟ آنها را چون فرزندانش دوست بدارد و مراقبت و محبتش را آنها دريغ نکند...
پاسخ را بايد در نقاشي هايي جست و جو کرد که امروز از پس يک قرن، کماکان يکه و بي همتا رو در روي ما قرار دارند و به دليل نگاه ويژه و منحصر به فرد خالق شان، چهره ديگرتري از جهان را با مخاطب خود قسمت مي کنند. چشم انداز هاي رنوار- که از پايه هاي اساسي مکتب امپرسيونيسم هستند- به رغم تعلق شان به امپرسيونيسم، از دنياي شخصي نقاشي حکايت دارند که بيش – و پيش – از هر چيز جهان را متفاوت از ديگران مي بيند و اين نگاه ويژه و جستجو گرش براي يافتن و نگاه دقيق تر و زيباتر به جهان، به راحتي او را از هم دوره هاي با استعداد – و گاه حتي نابغه اش- جدا مي کند و جايگاه ويژه اي به او مي بخشد.
ورود به نمايشگاه آثار رنوار، ورود به جهان ديگري است، آرمانشهري که در آن همه چيز روبراه است و کسي رنج نمي کشد. رنوار وقتي بندرگاه را تصوير مي کند، از کارگران و فقراي ژنده پوش کنار بندر خبري نيست- تصوير آشناي چند قرن نقاشي کلاسيک-، در عوض نور ملايم و دلچسب خورشيد بندرگاه خالي و آرامي را با ما قسمت مي کند. رنوار اشيا را دوست دارد و طبيعت را مي پرستد. در جهان او طبيعت زنده است و پا به پاي ما نفس مي کشد. زماني که دوست وهمکارش کلود مونه را در دل يک مزرعه پاي بوم مي کشد، اهميت مونه بيش از ساير اجزاي نقاشي – برگ ودرخت و چمنزار- نيست. موج دريايي که تصوير مي کند با همه موج هايي که پيش از اين ديده ايم متفاوت است.

آدم هاي رنوار در دل طبيعت زندگي مي کنند و با آن سرخوشند. پاريسي که مي بينيم، پاريس دوست داشتني اي است که در دل طبيعت به زندگي خود ادامه مي دهد و مردمانش جز شادي و خوشي به چيزي نمي انديشند. نقاشي ها، مارسل پروست را به ياد مي آورند؛ و" در جستجوي زمان از دست رفته"اش را. شايد اگر مارسل پروست هم بيمار و گوشه گير نبود و به جاي قلم، قلم مو به دست مي گرفت، نقاشي هايش به جهان رنوار نزديک مي نمود، چرا که اساساً رنوار هم نوعي نوستالژي را بازتاب مي دهد؛ نوستالژي لحظه هايي که ثبت شان مي کند اما مي گذرند و ما بدون آنها و در جست و جوي شان باقي مي مانيم. تصاوير آنقدر پر احساس هستند که گمان از دست رفتن شان را در تماشاگر قوت مي بخشند؛ در حالي که رنوار هيچ لحظه بخصوصي را ترسيم نمي کند. همه نقاشي ها لحظه هاي عادي اي از زندگي روزمره هستند که در کنار ما جريان دارد: مردي دست در دست معشوق روي شاخه درختي نشسته است، دريايي آرام گرفته است، آدم هايي با لباس هاي رنگارنگ در پارک ايستاده اند و نور خورشيد از لابلاي برگ درختان بر زمين تابيده است.... اما اين نگاه هنرمند است که اين لحظه ها را مهم مي کند.
رنوار پيش از انقلاب مارسل دوشان در اثبات اهميت" انتخاب هنرمند"، ثابت مي کند که از هر چيز ساده و بديهي مي شود اثر هنري خلق کرد و اين تنها نگاه و زاويه ديد و انتخاب هنرمند است که ارزش و اهميت دارد. همين نگاه هنرمند است که به آثار رنوار ارزش و اعتبار مي بخشد؛ اين که او مي تواند به همه چيزهاي عادي زندگي نگاهي ديگرگون داشته باشد و زيبايي جهان را در لحظه هاي معمولي روزمره جست و جو کند و لحظه را دريابد و اين قدرت و جسارت را داشته باشد که فارغ از قرن ها نقاشي پيش از خود، به شکلي مدرن و متفاوت تجربياتش از زندگي را با ما قسمت کند و ابايي نداشته باشد از اين که سال ها قدر نبيند و قدر نشناسندش، و گاه تا ده سال نتواند خريداري براي تابلويش پيدا کند؛ چه باک، زمان هميشه قاضي درخوري است.
