گفت و گو ♦ سينماي جهان
امير عزتي - پنجشنبه 30 فروردین 1386 [2007.04.19]

گل سرخ انگليسي:کيت اليزابت وينسلت متولد ٥ اکتبر ١٩٧٥، ريدينگ، برکشاير نام و چهره اي آشناست. او با وجود زيبايي، استعداد و همه چيزهايي که شهرت با خود براي وي به ارمغان آورده هرگز براي ستاره شدن تلاش نکرده است. ترجمه گفت وگوئي بتااو را مي خوانيد که در واقه مروريست بر کارنامه بازيگريش.
کارنامه کيت وينسلت
بالاتر از رويا
او نه مثل جوليا رابرتز خنده اي به پهناي صورت! دارد و نه مشت هاي همچون تام کروز را که اين روزها مرتباً حواله اين و آن مي شود. با اين حال او در سومين دهه عمر، چهره يک ستاره و روح و استعداد يک بازيگر سخت کوش واقعي را داراست. پس اگر بعد از سال ها حرف هاي او را درباره تايتانيک خوانديد تعجب نکنيد، چون کيت از ستاره هايي است که از مصاحبه و تبليغات رسانه اي دوري مي کند.
کارنامه ١٧ ساله اش با نقشي کوتاه در فيلم تلويزيوني Shrinks در ١٩٩٠ آغاز مي شود. چهار سال بعد با اولين فيلم سينمايي اش موجودات بهشتي به کارگرداني پيتر جکسون مي درخشد. در طول يک دهه گذشته با آنگ لي در منطق و احساسات، مايکل وينترباتم در جاد، کنت برانا در هملت، جيمز کامرون در تايتانيک، جين کمپيون در دود مقدس، فيليپ کافمن در قلم هاي پر، مايکل آپتد در انيگما، آلن پارکر در زندگي ديويد گيل، ميشل گوندري در درخشش ابدي يک ذهن پاک، مارک فارستر در يافتن نورلند، جان تورتورو در عشق و سيگار، تاد فيلد در بچه هاي کوچک و استيون زيليان در همه مردان شاه کار کرده است. مجموعه اي از کارگردان هاي نام آور و فيلم هايي پر از بازيگراني مشهور که بازي در کنار آنها براي هر نو رسيده اي مايه افتخار و مباهات است. با اين حال کيت وينسلت بازيگر پر کاري نيست[به غير از سال هاي ٢٠٠١ و سال ٢٠٠٦ هر کدام با چهار فيلم]. در کارنامه ١٧ ساله او با ١٩ فيلم بلند سينمايي، ٢ فيلم تلويزيوني و دو فيلم انيميشن برخورد مي کنيد، اما نگاهي به انبوه جوايزي که نامزد دريافت آن بوده يا آن را به چنگ آورده، نشان از کارنامه اي پر بار و بازيگري معتبر دارد.
کيت اولين جايزه اش را از انجمن منتقدان لندن براي موجودات بهشتي گرفته، سه بار نامزد اسکار بهترين بازيگر نقش اول و دوبار نامزد اسکار بهترين بازيگر نقش مکمل بوده، پنج بار برنده جايزه امپاير شده، براي بازي در منطق و احساسات جايزه بافتا را به چنگ آورده و نامزد دريافت بيش از ٥٠ جايزه بين المللي و محلي ديگر بوده و چندين بار به عنوان بازيگر محبوب تماشاگران انتخاب شده است. وي در سال ١٩٩٨ برنده جايزه سکسي ترين هنرپيشه زن و در سال ٢٠٠٠ براي خواندن گفتار آلبومي براي کودکان برنده جايزه گرمي[اسکار موسيقي] شده است.
در سال ٢٠٠٦ چهار فيلم از شما روي پرده بود: همه مردان شاه، بچه هاي کوچک، تعطيلات و Flushed Away. مثل اين که به کار اعتياد پيدا کرده ايد؟
نه، معتاد به کار نشده ام. يکي از اينها انيميشن است که به جاي يکي از شخصيت ها حرف زده ام. ولي راستش را بخواهيد حضور در چهار فيلم در يک سال براي خود من هم تعجب آور است. اما همه کارهايي که بعد از به دنيا آوردن پسرم انجام داده ام، همين هاست و همين روزها پسرم سه ساله مي شود. باز هم عجيب است. بعضي وقت ها همه چيز از کنترل آدم خارج مي شود.
جاد لو ي امسال شما هستيد. [اشاره به پرکاري جاد لو در سال هاي قبل]
شما را به خدا اين طوري نگوييد. فکر نکنيد که اين حرف را از روي دوست نداشتن مي زنم، اين اتفاق ها خود به خود پيش مي آيد.
همه مردان شاه به تازگي تمام شد. آيا براي اکران سال ٢٠٠٦ در نظر گرفته شده بود؟
بله، قرار بود که زمستان سال قبل اکران بشود، اما کمي دچار تاخير شد. دليل اش را باور کنيد نمي دانم. فيلمبرداري در اوايل سال گذشته بود. در طول ماه هاي ژانويه، فوريه، مارچ و آپريل کار کرديم. البته در آپريل خيلي کمتر کار کرديم. نزديک سه چهار هفته سر فيلمبرداري بودم.
در عشق و سيگار، اولين فيلم موزيکالش!
نقش شما، يک نقش فرعي و کوچک است. آيا دليل بازي در اين فيلم کار در کنار بازيگراني مثل آنتوني هاپکينز، شون پن، جاد لو و پاتريشيا کلارکسون بود؟
دليل ديگري مي تواند داشته باشد؟ بله، دليل واقعي اش همين بود. اگر به يک مهماني که اين آدم ها در آن حضور دارند دعوت شده ايد، خوش به حال شما! کمربندهاي ايمني تان را ببنديد و بفرماييد وسط ميدان! تنها چيزي که مي ماند بدون فکر کردن، جيغ کشيدن و پريدن به وسط ميدان است. از بازي در نقش مکمل خوشحالم و خودم را به خاطر پيدا کردن چنين فرصتي خوش شانس حس مي کنم.
در فيلم با همه بازيگرها صحنه هاي مشترک داريد، اما با جاد لو از همه بيشتر.
از کار با جاد خوشم آمد. نمي خواهم بگويم که از اين اتفاق تعجب کردم، ولي به نظرم مي آيد که وظيفه بقيه بازيگرها به وجود آوردن شرايطي بود که من و جاد در کنار هم قرار بگيريم. اما نمي شود گفت که خيلي هم در کنار هم قرار گرفتيم. در اولين روزهاي فيلمبرداري يک تمرين کوچک داشتيم. با خودم گفتم: تو را نمي شناسم. سر صحنه چطوري هستي، اصلاً نمي دانم چه رفتاري داري. اما وقتي کار جلو رفت، فهميدم که روش کار ما، حتي خنديدن ما يکي است.
خيلي عجيب است که قبلاً با هم کار نکرده بوديد.
من هم همين طور فکر مي کنم. هميشه به خودم مي گفتم بايد با جاد آشنا بشوم، با او کار کنم. بايد با او کار کنم. اما نه، جاد با سام[مندس، همسر فعلي کيت] کار کرده بود و شايد به همين خاطر بود که فکر مي کردم، مي شناسمش. موقع ساختن جاده اي به تباهي با سام نبودم و اين حس که جاد را مي شناسم، ديوانگي محض بود.
و حالا نمي توانيد از هم جدا بشويد، چون در فيلم تعطيلات هم با او همبازي بوديد.
بله. نقش برادر مرا بازي مي کند. اين يک همکاري فوق العاده بود، اما حيف که صحنه مشترک کم داشتيم. چون من و کامرون نقش دو زن را که خانه هاي شان را معاوضه مي کنند را بازي مي کنيم. خداي من، باور نميشه دارم در مورد تعطيلات حرف مي زنم. به نظرم مي آيد انگار هفته قبل فيلمبرداري تمام شد.
بگذريم، برگرديم سر موضوع اصلي. با کامرون رابطه عشقي برقرار مي کند. من هم در لس آنجلس در خانه بزرگ کامرون هستم. يعني در خانه اي که مدتي کوتاه را با جک بلک در آن مي گذرانم.

با جک بلک در تعطيلات، به نظر کيت سکسي ترين بازيگر مردي که تاکنون با او همبازي بوده!
جک بلک انتخاب حيرت انگيزي براي همبازي بودن با شماست. براي شما هم غافلگيرکننده بود؟
جک بلک سکسي ترين بازيگر مردي است که تا به حال با او همبازي بوده ام. درجه يک است. شلوغ کن... بانمک... اصلاً شبيه کمدين هايني که باعث آزار آدمي مي شوند، نيست. يک آدم دوست داشتني و شلوغ کن که موقع بازي در يک نقش کميک تنها هدفش خنداندن شماست. اتفاق هاي پشت صحنه را به انتهاي فيلم اضافه کردند. تا آن روز اصلاً موقع فيلمبرداري اشتباه نکرده بودم. آن قدر هيجان زده بودم که مثل يک گنج از آنها را مراقبت مي کنم. اما بايد بوديد و مي ديد، کم مانده صورتم از فرط خنده به خاطر شوخي هاي که جک با من در فاصله برداشت ها مي کرد جر بخورد. جک کسي است که کار کردن با او احساس خوشبختي به آدم مي دهد.
در همه مردان شاه شانس بازي در کنار مريل استريپ را از دست داديد. چون نقش کلارکسون قبلاً به استريپ پيشنهاد شده بود. فکر نمي کنم اين اتفاق باعث دلخوري ات شده باشد، چون استريپ هنوز قهرمان شماست، مگر نه؟
بله همين طور است. سال گذشته در مراسم گلدن گلاب با کلي شرم و خجالت پيش استريپ رفتم. تا آن روز با هم آشنا نشده بوديم. بايد بگويم که کاملاً هشيار بودم. بهش گفتم شما را خيلي دوست دارم و مي خواهم يک بوسه فرانسوي از شما بگيرم. او هم گفت: خوب، باشه.
خوب، بوسيديد؟
البته که نه اما او براي من يعني همه چيز. واقعاً عاشق کارهاي او هستم. خيلي برايش احترام قائل هستم. او الگوي من است. عاشق رفتار، انتخاب ها، روش زندگي و همه چيز او هستم. فهميدن اين مسئله چيز معرکه اي است. آرزو مي کنم به اندازه او باهوش باشم و وقتي به سن او رسيدم هنوز بتوانم کار بکنم.
با پاتريک ويلسون در بچه هاي کوچک، در نقش مادري بي مسئوليت!
بچه هاي کوچک در ميان فيلم هايي که از شما به نمايش در آمد، به خاطر مثبت تصوير کردن يک کودک آزار قاتل از همه بحث برانگيزتر بود. در فيلم انسان هايي هستند که کارهاي بدي مي کنند، اما چيزي به اسم آدم بد يا آدم خوب وجود ندارد.
اتفاقاً به همين خاطر دوستش دارم. فيلم درباره انسان هاست. همه شخصيت ها واقعي، و حتي مي توانم بگويم بسيار واقعي هستند. يک فيلم صميمانه و بدون هر گونه چيز اضافي و از طرف ديگر محرک اعصاب! نه به خاطر اين که موقع ديدن آن به خودتان مي گوييد: نکند دارم يک فيلم مستند تماشا مي کنم؟ نه، از اين وجه اش خوشم مي آيد. به نظر من خيلي شبيه فيلم هاي اروپايي است، راستش من در برابر فيلم هاي کوچک و مستقل نمي توانم زياد مقاومت کنم. براي من يک تجربه غير عادي بود.
نقشي که بازي کرده ايد- سارا- شخصت بسيار خودخواهي است که به دنبال نابود کردن زندگي زناشويي يک مرد است.
ويژگي هاي سخت اين نقش براي من، فقط لهجه يا برهنگي و درگيري هاي دورني اش نبود، بلکه بي شباهت بودنش با شخصيت خودم بود. اين حقيقت را وقتي به وسط هاي فيلمبرداري رسيديم، متوجه شدم. اگر اين زن را در محل بازي بچه ها مي ديدم، پيش خودم بهش مي گفتم: خداي من، چه آدم عجيبي است. يه خورده به خودت برس و موهاتو شونه کن! و سعي کن مادر خوبي بشي!
به عنوان يک مادر اين وجه فيلم بايد شما را ناراحت کرده باشد.
براي من مبارزه سختي بود. به اندازه من يا اطرافيانم، به بچه هايش دلبستگي نداشت. تا آن روز چنين مادري نديده بودم. در بعضي صحنه ها به خاطر رفتار سردي با دختر کوچک داشتم، ان قدر دچار فشار عصبي شدم که... نقش واقعاً سختي بود چون سارا هيچ نکته مشترکي با شخصيت من نداشت. از چنين ديدگاهي، اجبار در فراموش کردن خصلت هاي واقعي تان عنصر تنش برانگيزي است. سرکار رفتن و ١٢ ساعت تلاش سخت است. موقع برگشتن به خانه مخصوصاً در اتومبيل سعي مي کردم موسيقي شاد گوش کنم تا موقع رسيدن به خانه بتوانم دوان دوان وارد بشوم و داد بزنم: يالا بچه ها، وقت حمام است.
همه مردان شاه به خاطر جهت گيري سياسي اش و بچه هاي کوچک به دليل تحريک آميز بودنش، فيلم هاي بحث برانگيزي براي اسکار بودند.
اين کارشان ترسناک بود.
ولي فيلمي است که حتي در امتداد کارنامه تان با شما خواهد بود. نامزد چهار جايزه در مراسم اسکار بود، مگر نه؟
رابطه من با شايعات اسکاري چيزي مثل عشق و نفرت است. نقدهاي جدي را نمي خوانم. اين مکانيسم محافظت شخصي من است.
اصلاً نمي خوانيد؟
هرگز نخواندم و نخواهم خواند، حتي نقد مثبت را... به من مي گويند "ببين، يک نوشته عالي!" و من هم جواب مي دهم"متشکرم، نمي خوانم. اين طوري راحت ترم".
واقعاً؟ وقتي اولين قدم هاي تان را در عالم سينما برداشتيد چي؟ آن موقع نقدها را مي خوانديد؟
اوايل بله، مي خواندم و به خودم مي گفتم بايد بخوانم. بعد رها کردم. علت اش را نمي دانم ولي بعد از مدتي به هيجاني که خواندن اين نقدها به من مي داد و سالم بودن يا نبودن آن فکر کردم. به اين که خواندن نوشته هايي که چيزهاي خوبي درباره تو نوشته اند و اين ممکن است به از خود راضي بودن شما منتهي بشود و از کارتان دور بيفتيد.

با دي کاپريو در تايتانيک، بزرگ ترين فيلم کارنامه اش!
برسيم به تايتانيک که گران ترين فيلم کارنامه شماست. اما فيلمنامه قدرتمندي ندارد و همين باعث شد تا خيلي ها از خودشان بپرسند چرا در اين فيلم بازي کردي؟
راستش...چيز...
چون براي گرفتن نقش حسابي جنگيدي. ولي از اين نقش به عنوان يک سکوي پرش خوب به درون سينماي تجاري استفاده نکردي. پس چرا اين قدر دلت مي خواست دراين فيلم بازي کني؟
از وجه عاشقانه قصه اش خوشم آمد. دختر جواني بودم. اين که دختر ثروتمند به جاي يک مرد پولدار، جوان فقير را انتخاب مي کند جذب ام کرد. يک حسي از حقانيت در رابطه اين دو وجود داشت که جلب ام مي کرد. عشقي که به محبوب تان داريد. شخصيت هاي جالبي هم بودند و وقتي به اصل و نسب رز فکر مي کردم، مي ديدم که در واقع اين نقش نوعي اعلان جنگ او به خانواده اش بود.
شما هم اين طور احساسي داشته ايد؟
وقتي برمي گردم و به پشت سر نگاه مي کنم، اين احساس را پيدا مي کنم که همه اينها را زندگي کرده ام. من هم نمي دانستم کي هستم و از زندگي چي مي خواهم و چه جهتي به زندگي ام خواهم داد. باد هر جا دلش مي خواست مرا مي برد و البته با ترس و لرز! تايتانيک مثل آينه اي بود که در برابر من قرار گرفت. همراه با شهرت و نامزدي ام براي اسکار و غيره... در اين شخصيت چيز صادقانه اي وجود داشت. قصه کشتي و غرق شدن آن را تحت شعاع عشق خودم قرار داده بودم. اين وضعيت را اولين بار دخترم کشف کرد.
کار کردن با جيمز کامرون سخت است، ولي با خودش اعتبار به همراه مي آورد.
متوجه اين موضوع هستم. خشن و سفت و سخت و شما را براي گرفتن بهترين نتيجه زير فشار مي گذارد. چيزي که در شخصيت و نحوه کار او براي من جالب است، تلاش او براي پيشروي و يافتن راه حلي براي مشکلات تازه است. اين که در برابر يک جمعيت دويست نفري به اشتباه بودن افکارتان اعتراف کنيد، جسورانه است نه؟
باز هم دي کاپريو و تايتانيک، در صحنه اي که جايزه بهترين بوسه سينمايي از مراسم MTV را نصيب شان کرد!
کي براي اولين بار به خودتان گفتيد: واي خدا جون! من در بزرگ ترين فيلم تاريخ هستم!
فکر مي کنم موقع اولين تماشاي آن بود. نمايش افتتاحيه را از دست داده بودم، موقع نمايش افتتاحيه فيلم در لندن نبودم، چون براي فيلمبرداري Hideous Kinky به مراکش رفته بودم.
واقعاً انتخاب اين فيلم بعد از تايتانيک و رفتن به مراکش کار عجيبي بود!
با خودم فکر کردم و گفتم:اگر مي خواهي زندگي و کارنامه ات را حفظ کني به مراکش برو و در اين فيلم بازي کن. از قصه اش خوشم آمده بود و از بازي در آن راضي بودم. براي بودن در افتتاحيه تايتانيک به لندن پرواز کردم. ولي گرفتار اسهال خوني شده بودم. خيلي خسته بودم و مثل يک مرده به لندن رسيدم. بنابر اين درست روز افتتاحيه در بيمارستان بستري شدم. زير سرم قرار گرفتم. ولي به محض اين که کمي حالم بهتر شد و شروع به غذا خوردن کردم بايد از آنجا بيرون مي آمدم. طبيعي است که افتتاحيه لندن و بعد لس آنجلس و از همه بدتر معشوق ام را از دست دادم.[کيت در آن زمان با بازيگري ١٢ سال مسن تر از خود به نام استيون تريدر زندگي مي کرد. تريدر بر اثر سرطان استخوان فوت کرد]. مراسم تدفين اش همان روز بود. معلوم است که به هيچ کدامش نرسيدم. تا اين که بعدها در نيويورک با يکي از دوستانم براي ديدن فيلم به سينما رفتيم. پر از آدم هايي بود که قاه قاه مي خديدند و يا هق هق گريه مي کردند. آن موقع بود که با خود گفتم: اين ديگر چه جور فيلمي است. اين يک فيلم عظيم است و من هم در آن هستم. نگاه ببين چطوري اسم مرا به زبان مي آورند![اداي گوينده آنونس فيلم را در مي آورد] کيت وينس-لت. خداي من، چقدر به گوش آدم عجيب و غريب مي آيد. هنوز هم اين حس را دارم. خدايا اين منم؟ شايد باور نکنيد اما هنوز هم وقتي آنونس يا تيتراژ اول فيلم ها را مي بينم به اين فکر مي افتم. اگر کنار سام نشسته باشم، مي گويد "اين تو هستي" و من هم از لاي دندان هايم مي گويم "خفه شو"!
تايتانيک شايد بزرگ ترين فيلم شما باشد، اما فيلمي که شما محبوب خاص و عام کرد درخشش ابدي يک ذهن پاک بود.
درخشش ابدي يک ذهن پاک فيلم محبوب من است. کار در اين فيلم بسيار مفرح و نوعي مبارزه طلبي بود. به معني کامل کلمه هر روز با نقش يکي شده و با آن زندگي مي کردم. براي جمع کردن اطلاعات مربوط به اين نقش خيلي تلاش مي کردم. فکر مي کردم که تلاش هايم به درد فيلم نخورده و به شکل ابلهانه اي خوار و خفيف خواهم شد. اما به درد خورد. کاري بود که قدرش دانسته شد.
با جيم کري و در تلاش براي پاک کردن خاطرات بد از ذهن محبوب!
ولي نمي شود گفت که با جيم کري زوج خوبي تشکيل داديد!
بله، اوفليا و کارآگاه احمق. اما يکي از بهترين کارهايم بود. اگر به فيلم با دقت نگاه کنيد مي بينيد که من کمي نقش جيم کري را بازي مي کنم و او نقش او هم کمي زنانه است. موقع شروع کار اين ويژگي کمي ترسناک بود. اطمينان نداشتم که بتوانم از پس نقش بربيايم. عادت به بازي در نقشي که سويه کميک داشته باشد، نداشتم، اما از نقش خوشم آمده بود.
به عنوان سوال آخر بايد بگويم ديگر نقشي نمانده که بازي نکرده باشيد! آيا براي سي سال آينده کاري براي انجام دادن در نظر داريد. مثلاً وقتي به سن جودي دنچ برسيد آيا در کارنامه تان فيلم هاي جالب توجهي پيدا خواهد شد؟
شوخي نکنيد.
شوخي نمي کنم!
پس اميدوار اين طور بشود. يعني چيزهاي جالبي در آن پيدا بشود. خوب مي شه، مگر نه؟ نمي دانم. تنها چيزي که الان به آن فکر مي کنم ادامه دادن به کار و مورد توجه آدم ها قرار گرفتن است. خيلي دلم مي خواهد وقتي به سن جودي برسم، بتوانم کار کنم و همين دور و برها باشم. براي من مريل استريپ يا جودي دنچ شدن، چيزي بالاتر از رويا است.
