فيلم روز♦ سينماي جهان
آرينا امير سيلماني - پنجشنبه 16 فروردین 1386 [2007.04.05]
اولين صفحه فيلم روز در سال 1386 بروال هميشگي به معرفي فيلم هاي روز سينماي جهان اختصاص دارد.
فيلم هاي روز سينماي جهان

پليس سخت گير Hot Fuzz
کارگردان: ادگار رايت. فيلمنامه: سايمون پگ، ادگار رايت. موسيقي: ديويد آرنولد. مدير فيلمبرداري:جس هال. تدوين: کريس ديکنز. طراح صحنه: مارکوس راولند. بازيگران: سايمون پگ[گروهبان نيکلاس انجل]، نيک فراست[پاسبان دني باترمن]، جيم برادبنت[سربازرس فرانک باترمن]، تيموتي دالتون[سايمون اسکينر]، اليويا کولمن[پاسبان دوريس تاچر]، استوارت ويلسون[دکتر رابين هچر]، ادوارد وودوارد[تام ويور]، بيل وايت لا[جويس کوپر]، پل فريمن[کشيش فيليپ شوتر]. ١٢١ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آنگلستان. نام ديگر: پليس خشمگين Raging Fuzz.
نيکلاس انجل بهترين پليس لندن با سابقه اي درخشان در دستگيري مجرمين ريز و درشت به خاطر سخت گيري هاي فراوان خود، از سوي مافوق هايش به شهرک سوت و کور سندفورد منتقل مي شود. استعداد و نيروي انجل در اين شهر، که به نظر مي رسد هيچ نوع خلافي در آن صورت نمي کيرد، در حال تباهي است. در مرکز پليس سندفورد همکاري خيال باف به نام دني باترمن-پسر سرپرست پليس سندفورد، سر بازرس فرانک باترمن- را به او تحميل مي کنند. دني عاشق فيلم هاي اکشن پليسي است، اما در اين دهکده ساکت هرگز مجال تجربه اتفاق هاي اين گونه فيلم ها را در واقعيت نيافته است. اما نيکلاس انجل که پي برده، در پشت ظاهر آرام اين شهر جنايت هايي فجيع در شرف رخ دادن است، خيلي زود فرصت مناسبي براي يک زد و خورد حسابي را براي خود و همکار تازه اش فراهم مي کند. غافل از اين که سر نخ تمامي اين اتفاقات در دستان رئيس پليس و صد البته همه بزرگان شهر قرار دارد...
چرا بايد ديد؟
سومين فيلم بلند ادگار رايت و دو يار غار او که تا نيمه ماه مارچ ٢٠٠٧ بيش از ٢٠ ميليون پوند در اکران انگلستان به چنگ آورده، قرار است مانند پليس خوب پليس بد [که در هفته هاي گذشته معرفي شد] هجويه اي از اين سوي اقيانوس درباره فيلم هاي اکشن باشد که در قالب محصولي پر خرج عرضه شده است. داستان پليسي بزرگ در شهري کوچک که به نظر مي رسد جايي براي ظهور استعدادهاي شغلي وي ندارد، اما خيلي زود خلاف اين قصه ثابت مي شود. زوج ناجور فيلم در ترکيب با شوخي هاي سنجيده- و آشنا- توانسته اند فيلم را تبديل به اثري مفرح و جذاب کنند. بسياري از بازيگران نام آور سينماي امروز انگلستان-مانند استيو کوگان و بيل نيگي- در نقش هايي کوتاه ظاهر شده اند و در عمل فيلمي را تبديل به محصولي بومي و پاسخ سينماي بريتانيا به اکشن هاي پر خرج و پر فروش آمريکايي کرده اند.
ايده وجود گروهي متعصب و خشکه مقدس که دوست دارند شهري به دور از رفتارهاي مدرن داشته باشند و در عمل با حذف فيزيکي آدم ها شهر را در حالت قديمي آن حفظ مي کنند، در سينماي انگلستان سوژه تازه اي نيست. اما نوعي حالت بومي دارد که در فيلم هاي استوديوي همر و در دهه هفتاد با مرد حصيري به اوج رسيد. پليس سخت گير آش هفت جوشي- به معناي خوب - از همه فيلم هاي اکشني است که تا به حال ديده ايد. حتي بازيگراني چون تيموتي دالتون نيز با ايفاي نقش هاي مشابه فيلم هاي قبلي خود و حتي در تضاد با آنها، توانسته اند حالتي خودماني به فيلم ببخشند. به جرات مي توان گفت که تيم بازيگران فيلم در مقايسه با بسياري از محصولات سينماي انگلستان بسيار به دقت و ظرافت انتخاب شده است. فيلم قصه اي مردانه به سبک و سياق اين گونه فيلم ها دارد و ادگار رايت شوخي هاي مناسبي با اروتيسم مردانه اين گونه فيلم هاي آمريکايي در فيلم اش گنجانده که در ترکيب با پلات آگاتا کريستي وار خود به کمال مي رسد. يقين دارم با وجود کليشه اي بودن بسياري از حوادث از تماشاي فيلم لذت خواهيد برد. چون کليشه هم خوبش، خوبه!
ژانر: اکشن، کمدي، جنايي.

ظهور هانيبال Hanibal Rising
کارگردان: پيتر وبر. فيلمنامه: تامس هريس بر اساس داستاني از خودش. موسيقي: ايلن اشکري، شيگرو اومه باياشي. مدير فيلمبرداري: بن ديويس. تدوين: والريو بونللي، پيترو اسکاليا. طراح صحنه: الن استارسکي. بازيگران: گاسپار اولييل[هانيبال لکتر]، گونگ لي[بانو موراساکي]، رايس ايفانس[گروتاس]، دومينيک وست[بازرس پوپيل]، کوين مک کيد[پتراس کولناس]، ريچارد برک[انريکاس دورتليش]، استيون والترز[ژيگماسميلکو]، ايوان مارويچ[برونياس گرنتز]، شارل ماکوينيون[پل موموند/قصاب]. ١١٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه، انگلستان، آمريکا. نام هاي ديگر: هانيبال ٤، داستان هانيبال لکتر جوان، تغييرات لکتر، هانيبال جوان، هانيبال جوان: پشت نقاب.
سال ١٩٤٤، لتوني. هانيبال و خواهر کوچکش ميشا به شدت به همديگر علاقه دارند. با رسيدن ارتش نازي، پدر و مادر آن دو تصميم به ترک قلعه موروثي و پناه گرفتن در ويلاي جنگي خود مي گيرند. اما نيروهاي نازي و روس همزمان به ويلاي آنها رسيده و بعد از نبردي که به کشته شدن پدر و مادر آنها ختم مي شود، ميشا و هانيبال به چنگ روس ها مي افتند. با درک اين موضوع که آذوقه اي تا فرا رسيدن نيروهاي کمکي روس در کار نيست، سربازان روس ميشا را در برابر چشمان هانيبال کشته و مي خورند. هانيبال تصادفا از چنگ آنها نجات يافته و بعد از جنگ تحت نظر افسران کمونيست در قلعه موروثي خود که به تصرف کمونيست ها در آمده، آموزش مي بيند. اما کابوس قتل خواهر و اروزي انتقام گرفتن از مسببين اين واقعه لحظه اي او را راحت نمي گذارد. يک شب هانيبال بعد از درگيري در مدرسه شبانه روزي مي گريزد و نزد زن عمويش بانو موراساکي پناه مي گيرد. قتل ماهيگيري که به موراساکي اهانت کرده، بازرس پليس را به هانيبال مشکوک مي کند. اما موراساکي که هانيبال را دوست دارد، موجبات خلاصي وي را فراهم مي کند. آن دو بعدها به پاريس مي روند وهانيبال تحصيل در رشته طب را اغاز مي کند. اما هانيبال با يافتن سر نخي از محل زندگي قاتلين خواهرش دست به کار شده و اولين قرباني خويش را باز بدون بر جاي ردپايي شکار مي کند. اما بازرس پليس که کم و بيش به نقش هانيبال در وقوع قتل ها ايمان دارد، دست از تعقيب وي برنمي دارد. هانيبال نيز براي کشتن يکي ديگر از قربانيانش به شوروي رفته و بعد از حذف يکي ديگر از قاتلان به پاريس بازمي گردد. اما غافل از اين که رقبا نيز به وجود او پي برده اند و با دزديدن بانو موراساکي قصد دارند به وي دست يافته و براي هميشه از آتش انتقام وي رهايي يابند....
چرا بايد ديد؟
چهارمين قسمت از ماجراهاي هانيبال لکتر آدمخوار که اين بار نه در زمان حال، بلکه در گذشته رخ مي دهد و قرار است پيشينه پزشکي قابل قبولي براي آدمکشي و آدمخواري اين نابغه جنايت فراهم کند. فيلم همچون ديگر قسمت هاي اين مجموعه بر اساس کتابي به همين نام از تامس هريس[درباره سه مقطع از زندگي هانيبال لکتر از کودکي در لتوني تا نوجواني در انگلستان و جواني در فرانسه و بديهي است قبل از دستگيري توسط ويل گراهام مامور FBI در اژدهاي سرخ] و اين بار با فيلمنامه خود او و بودجه اي ٥٠ ميليون دلاري ساخته شده است.
ظهور هانيبال که تا نيمه ماه مارچ نزديک ٢٨ ميليون دلار عايدي داشته، دومين فيلم بلند يک عاشق سينماست که با اولين فيلم خود- دختري با گوشواره هاي مرواريد- توانست جايزه تماشاگران و هيچکاک طلايي جشنواره دينارد و جايزه C.I.C.A.E. جشنواره سن سباستين را از آن خود کرده و در چندين جشنواره بين المللي ديگر نامزد دريافت جوايز ارزنده اي ديگر شود. دختري با گوشاره مرواريد درامي عاشقانه و بيوگرافيک بود که توانست براي کارگردان و بازيگر نقش اول زن فيلم- اسکارلت جوهانسون- شهرتي بسزا کسب کند. اما به نظر نمي رسد زندگينامه تخيلي لکتر جوان به مثابه يک خونخوار نازنين و قابل عفو براي وبر يا گروه بازيگرانش اعتباري به دنبال داشته باشد. جستجو در ميان ويرانه هاي حکومت اتحاد جماهير شوروي براي يافتن دليلي بر خونخواري لکتر و نوعي انتقام از دشمن ايدئولوژيک سابق نوعي چوب به مرده زدن و قرار دادن فرصت در دستان نويسنده و کارگرداني است که همچون شخصيت اصلي قصه دق دلي خود را خالي کنند. اطمينان دارم که کنجکاوي علاقمندان به سرنوشت اين دکتر خونخوار، که با ساختار خوب سکوت بره ها به شهرت رسيد، دليل اصلي گسب همين مقدار عايدي در گيشه بوده.
يکي از دلايل اصلي عدم توفيق فيلم انتخاب بازيگري به شدت دافعه برانگيز براي بازي در نقش جواني دکتر لکتر است که با يک من سريشم نيز نمي توان آن را به سيماي آنتوني هاپکينز وصل کرد. چال صورت، رفتار عصبي و صورت دراز و کشيده گاسپار اولييل تمامي جذابيت هاي گونگ لي و بازي او را نيز بي رنگ کرده و ادامه اين مجموعه با وي امکان پذير به نظر نمي رسد. از طرف ديگر با وجود اين همه آدمخوار واقعي در زمانه ما-عيدي امين حالا موجود شريفي است- چه به کسي به اين آدمخواران روان پريش و قابل ترحم زاده تخيل نياز دارد؟
با اين حال اگر کنجکاوي امان تان را بريده و مي خواهيد از زندگينامه لکتر مطلع شويد، يا دل تان براي ديدن گونگ لي در محصولي هاليوودي تنگ شده، فرصت را از دست ندهيد. من آن شرط بلاغ بود گفتم!
ژانر: درام، ترسناک، مهيج.

گوست رايدر/ شبح موتورسوار Ghost Rider
نويسنده و کارگردان: مارک استيون جانسون. موسيقي: کريستوفر يانگ. مدير فيلمبرداري: راسل بويد. تدوين: ريچارد فرانسيس بويد. طراح صحنه: کرک ام. پتروچلي. بازيگران: نيکلاس کيج[جاني بليز/ گوست رايدر]، اوا مندس[روکسان سيمپسون]، وس بنتلي[بلک هارت]، پيتر فاندا[مفيستافلس]، دونال لاگ]مک]، سام اليوت[نگهبان گورستان]. ١١٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Spirited.
جاني بليز به همراه پدرش با نمايش کارهاي خارق العاده توسط موتورسيکلت روزگار مي گذرانند. تا اين که يک روز براي رهايي پدرش از چنگال بيماري مهلکي دست به معامله با مفيستوفلس[شيطان] مي زند. اين معامله ناعادلانه که با مرگ پدر و از دست دادن محبوبش روکسان پايان مي يابد، تمامي زندگي او را تحت تاثير خود قرار مي دهد. مرگ از او گريزان است و انجام نمايش هاي مگ اور هر لحظه بر شهرت او مي افزايد. اما اين شهرت و پول همراه آن نتوانسته براي لحظه اي او را شاد کرده يا عشق روکسان را از خاطر وي پاک کند. سال ها مي گذرد و يک روز جاني بار ديگر با روکسان که اينک گزارشگر تلويزيون شده، رو در رو مي شود. همزمان فرزند مفيستوفلس به نام بلک هارت عصيان مي کند و خواستار فرمانروايي پدر مي شود. مفيستوفلس به جاني پيشنهاد مي کند اگر بلک هارت را شکست دهد، قرارداد را لغو و او را آزاد خواهد کرد. جاني مي پذيرد و براي انجام اين کار شب ها تبديل به شبحي موتورسوار مي شود، چون تصميم دارد اين بار به هر قيمتي شده روکسان را از دست ندهد...
چرا بايد ديد؟
يکي ديگر از قصه هاي مصور مشهور و محبوب مارول که توسط کارگردان يکي ديگر از همين قصه ها [Daredevil]به روي پرده سينما راه يافته است. مارک استيون جانسون متولد ١٩٦٤ مينه سوتا در ١٩٩٨ با فيلم سايمون بيرچ شروع به فيلمسازي کرد و گوست رايدر سومين فيلم اوست. نيکلاس کيج که نقش اصلي اين برگردان ابلهانه از فاوست گوته را بر عهده دارد، در يکي از بدترين نقش هاي تمامي زندگي هنري خو-بعد از مرد حصيري- ظاهر شده و به نظر مي رسد که به شدت در حال از دست دادن جايگاه و مرتبت هنري خويش است. کسي که با غرور و پشتکاري مثال زدني بدون استفاده از نفوذ عمويي چون کاپولا توانست در فيلم هاي مستقل يا کم خرج و جدي هاليوودي جايگاهي شايسته براي خود فراهم کند، اينک به خاطر مشتي دلار در سراشيبي سقوط قرار گرفته است. يقيناً بازي در چنين نقشي چالشي براي او به دنبال نداشته، اما براي تهيه کنندگان فيلم سرمايه خوبي فراهم کرده تا بودجه ١٢٠ ميلون دلاري خود را با فراغ خاطر بازگردانند.
قهرماني که کيج و مارک استيون جانسون عرضه مي کنند بر خلاف قهرمان گوته نه از روي حرص و طمع، بلکه از روي علاقه به پدر روحش را به شيطان واگذار مي کند و قرار است همين اتفاق شکل دهنده اين شخصيت بوده و چهره هيولاوش او را در صحنه هاي قلع و قمع افراد بلک هارت دوست داشتني کند. او يک قهرمان محبوب آمريکايي است![قابل توجه منتقداني که ريخت شناسي قهرمانان سينماي آمريکا برايشان جدي است]
فکر مي کنم با ساخته شدن اين فيلم زمان صحبت جدي پيرامون قصه هاي مصور مارول و مشابه ان فرا رسيده است. امروز با انتشار مجلاتي چون فانتاگرافيکز در آمريکاي شمالي توسط انتشاراتي هاي مستقل يا نمونه هاي استادانه ان که در شرق و به خصوص ژاپن منتشر مي شود، کمتر کسي-لااقل در ميان خوانندگان بزرگسال- به قهرمانان مارول توجهي نشان بدهد. به همين دليل مارول و انتشاراتي هاي بزرگ ديگر که متوجه اين قضيه هستند با دست اندازي به فرمول هاي تازه در صدد سر پا نگه داشتن قهرمان هاي مخصوصاً محبوب هاي شان هستند. يکي از دم دست ترين راه ها برگردان سينمايي آنهاست که يکي بعد از ديگري سر از سالن هاي سينما در مي آورند تا از اين راه چند صباحي بيشتر در ذهن نوجوانان زنده بمانند. هاليوود نيز کم کم در حال تبديل شدن به مارول وود است. اما در چنين وضعيتي انتخاب يکي از پرفروش ترين قصه ها که در دستان نويسندگاني چون گرت پريچر با مجلدات تازه اش توانسته مشتريان تازه اي براي مارول فرهم کند، کاري نسنجيده است که با سپردن سکان هدايت آن به دست کارگرداني که در تجربه قبلي خود براي برگردان قصه مصور ديگري چندان توفيقي نداشته، لگد به بخت خود زدن است. تنها نقاط قوت فيلم پيتر فاندا در نقش مفيستوفلس و سام اليوت هستند که زمان زيادي را به خود اختصاص نمي دهند.
گوست رايدر در مقايسه با بتمن اغاز مي کند يا هالک فيلمي متوسط يا بهتر بگوييم يک شکست آبرومندانه است که دليل زمين خوردن اش فيلمنامه ضعيف و انتخاب غلط بازيگران و از طرفي نبود عمق در قصه و پرداخته نشدن شخصيت ها توسط کارگردان است. دست انداختن کارگردان و فيلمنامه نويس به قصه جاوداني فاوست هم آنها را نجات نمي دهند و حتي سبب حيرت تماشاگر نوجوان هم مي شود!
ژانر: اکشن، فانتزي، مهيج.

تک خال سوخته Smokin' Aces
نويسنده و کارگردان: جو کارناهان. موسيقي: کلينت منسل. مدير فيلمبرداري: مائورو فيوره. تدوين: رابرت فريزن. طراح صحنه: مارتين ويست. بازيگران: بن افلک[جک دوپره]، اندي گارسيا[استنلي لاک]، آليشا کيز[جورجيا اسکايز]، ري ليوتا[دانلد کاروترز]، جرمي پايون[بادي ايزرائيل/آس]، رايان رينولدز[ريچارد مسنر]، پيتر برگ[پيت ديکس]، جوزف راسکين[پريمو اسپاراتزا]. ١٠٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ انگلستان، آمريکا، فرانسه. برنده مدال برنز بهترين تيتراژ ابتدا و انتهاي فيلم از جشنواره نيويورک.
ريچارد مسنر مامور FBI در صدد به دام انداختن کمديني لاس وگاسي به نام بادي ايزرائيل مهروف به تک خال است که روابطي نزديک با مافيايي ها دارد و مي تواند به عنوان شاهدي در جهت از هم پاشاندن اين سيستم تبهکارانه به کار گرفته شود. اما سرکرده رو به موت مافيا قراردادي يک ميليون دلاري براي قتل بادي منعقد مي کند. در پوشش اين قرارداد فوجي از آدم کش هاي حرفه اي به راه مي افتند تا بادي ايزرائيل را از ميان بردارند. مسنر و مافوق هايش از بادي مي خواهند تا خود را هر چه زودتر در اختيارشان گذاشته و در برنامه حفاظت از شهود قرار بگيرد. اما بادي مي خواهد قبل از تغيير نام و هويت اش يک بار ديگر روي صحنه حاضر شده و شاه نقش خود را بازي کند. اين اتفاق فرصتي طلايي در اختيار آدم کش هاي اجير شده مافيا قرار مي دهد و تمام تلاش هاي مسنر و همکارش کاروترز در جهت حفاظت از جان او را دچار مخاطره مي کند. در پايان بادي از حمام خوني که به راه افتاده، نجات مي يابد اما مسنر که بعد از رويارويي با مافوقش استنلي لاک به ماجراهايپشت پرده عمليات نابودي مافيا پي برده و مرگ کارتروز را بي فايده مي داند با قطع دستگاه هاي بيمارستاني بادي و مهره اصلي مافيا-اسپارتزا- را از ميان مي برد.
چرا بايد ديد؟
جو کارناهان متولد ١٩٦٩ ساکرامنتوي کاليفرنيا کارگردان کم کار و گزيده کاري است که در طول دهه گذشته توانسته موقعيت و جايگاه قابل توجهي در سينماي آمريکا براي خود دست و پا کند. دومين فيلم او به نام مواد مخدر در ٢٠٠٢ جايزه ويژه جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک را گفت و نامزد جايزه ويژه داوارن جشنواره سندنس شد. در همين سال با کارگرداني اپيزود قلب در مجموعه کرايه توانست قدرت قصه گويي خود را در کنار بزرگاني چون فرانکن هايمر و توني اسکات به نمايش بگذارد. تک خال سوخته چهارمين فيلم اوست که بعد کاترگرداني بدون چهره در ٢٠٠٤ براي تلويزيون آن را ساخته و به نظر مي رسد که از اين به بعد-لااقل تا پايان اولين دهه قرن تازه- از لاک کم کاري در ايد. يقين دارم که پروژه بازسازي فيلم کلاسيک باني ليک گمشده توسط او در ميان پروژه اي آتي او جايگاهي خاص خواهد داشت. اما در حال حاضر بپردازيم به تک خال سوخته!
تک خال سوخته با فوجي از هنرپيشگان نامداري که جز دقايقي کوتاه بر پرده ظاهر نمي شوند به خودي خود فيلمي کنجکاوي براگيز است. اما قصه پر پيچ و خم آن که کارناهان موفق مي شود تا آخرين سکانس هاي فيلم تعليق را در آن حفظ کند، در کنار فيلمبرداري پر کنتراست و موسيقي تکان دهنده آن تماشاگر را وادار به تحسين کرده و به او مي باوراند که استعداد تازه اي در روايت قصه هاي کارآگاهي و گنگستري به منصه ظهور رسيده است.
تک خال هاي سوخته با فروشي معادل ٣٥ ميليون دلار تا امروز محصول نسبتاً موفقي است که به زودي تبديل به اثر محبوب بسياري از سينما دوستان خواهد شد. جرات مي کنم و کار او را با گاي ريچي مقايسه مي کنم، البته از نظر ضرباهنگ چون فاقد طنز کارهاي اوست. با اين حال اگر مدتي طولاني است که يک فيلم پليسي و مهيج خوب نديده ايد، تک خال سوخته بهترين فرصت براي از عزا در آوردن دل شماست!
ژانر: اکشن، کمدي، جنايي، مهيج.

تاکسيدرمي Taxidermia
کارگردان: گيورگي پالفي. فيلمنامه: گيورگي پالفي، سوفيا روتکاي بر اساس قصه هاي کوتاهي از لايوش پارتي ناگي. موسيقي: آمون توبين. مدير فيلمبرداري: گرگلي پوهارنوک. تدوين: ريکا لمهنيي. طراح صحنه: آدريان آژتالوس. بازيگران: کسابا چنه[موروسگواني]، گرگلي تروسکاني[بالاتوني کالمان]، پيروشکا مولنار[هادناگني]، آدل استانچل[آزيل گيزي]، مارک بيشوف[بالاتوني لايوشکا]، گابور ماته[اورگ بالاتونيکالمان]، زولتان کوپاني[ميشلني بلا]، گزا هگدوس[دکتر آندور]. ٩١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ مجارستان، اطريش، فرانسه. نامزد جايزه بزرگ و برنده جايزه دن کيشوت از جشنواره کاتباس/سينماي جوان اروپاي شرقي، برنده جايزه تماشاگران و بهترين فيلم از جشنواره فانتاسپورتو، برنده جايزه منتقدان، بهترني بازيگر نقش مکمل/چنه، بهترين بازيگز زن نقش مکمل/آدل استانچلو جايزه بزرگ از هفته فيلم مجار، برنده جايزه بهترين کارگرداني از جشنواره ترانسيلوانيا.
سه قصه. سه دوره. سه مرد. پدربزرگ، پدر و نوه. اولي آدمي معمولي، دومي ورزشکار[از نوع خاص آن] و سومي استاد تاکسيدرمي. خواسته اولين شان عشق، دومي موفقيت و سومي جاودانگي.
پدربزرگ با خيالات خود زندگي مي کند و هيچ چيز قادر به جلوگيري از خيالبافي او نيست.پدر قصد دارد تا در رشته خوردن شيريني مقام اول را به دست آورد و با زني به نام سوفيا ازدواج کند. کسي که روابطي با رقيب او دارد. و پسر که با حيوانات سروکار دارد و تصميم دارد کاري را به انجام برساند که هيچ کس تصورش را هم به معز خود راه نداده: جاوادنگي از راه تاکسيدرمي کردن خود...
چرا بايد ديد؟
گيورگي پالفي متولد ١٩٧٤ بوداپست از نسل جديد کارگردان هاي اروپاي شرقي و مجارستان به حساب مي آيد که در سال ١٩٩٧ با فيلم A Hal شروع به فيلمسازي کرده است. در سال ٢٠٠٢ با فيلم سکسکه بيش از ده جايزه بين المللي دريافت و به شهرتي جهاني رسيد. تاکسيدرمي دومين فيلم بلند اوست که در فاصله ساختن آن و سکسکه، اپيزودي از فيلم اتوبوسي آمد کارگرداني کرده است. تاکسيدرمي که با سرمايه اي معادل دو نيم ميليون دلار ساخته شده، فيلمي يگانه از نظر محتوي است. قصه سه نسل از مردم مجارستان در قرن بيستم از وراي بلاهايي که بر سر پوست سه عضو يک خاندان مي آيد، به خودي خود پروژه اي بلندپروازانه است. با اين حال تاکسيدرمي يک فيلم خانوادگي نيست، سرگذشت پدربزرگ، پدر و نوه فقط بهانه اي براي دادن نظم زماني به قصه يک ملت و يک کشور است. پدربزرگ يک خانواده را بنا مي نهد، پدر آن را به اوج مي رساند و نوه به روش خود آن را جاودانه مي کند.
اگر فيلمي از سينماي مجارستان نديده ايد، يقيناً تاکسيدرمي شما را برخواهد آشفت، اما سينما دوستاني که سينماي اروپاي شرقي را دنبال کرده اند غرابت هاي آن را با رئاليسم جادويي آمريکايي لاتين مقايسه خواهند کرد. تاکسيدرمي يک تاريخچه تاليفي و شخصي از پالفي و نويسنده قصه هايي است که مبناي ساخت فيلم بوده اند. فيلمي درباره انسان هايي که معماهايي ابدي آزارشان مي دهد. تاکسيدرمي شخصاً براي من نشانه اي مستدل از زنده بودن سينماي سورئاليستي و هراس انگيز به معناي واقعي آن است، فيلمي که آن را بايد چندين بار ديد. البته اگر تحمل اش را داشته باشيد!
ژانر: درام.

مي ترسم مادر Korkuyorum anne
کارگردان: رها اردم. فيلمنامه: نيلوفر گون گورموش، رها اردم. مدير فيلمبرداري: فلورنت هري. تدوين: ناتالي له گاي، رها اردم. طراح صحنه: مهتاپ ئون کانيبلي. بازيگران: علي دوشن کالکار[علي]، ايشيل يوجه سوي[نريمان]، کوکسال انگور[راسيح]، شناي گورلر[ايپک]، آرزو بازمان[اوميت]، تورگاي آيدين[کتن]، آي دوغان اوفلو[آيتکين]، بولنت امين يارار[قصاب]، اوزان اويگون[چتين]، اسرا بزان بيلگين[سلوي]. ١٢٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٤-٢٠٠٦ ترکيه. برنده جايزه فيپرشي از جشنواره فيلم استانبول، برنده جايزه بهترين کارگرداني، جايزه اونات کوتلار براي بهترين فيلمنامه، هترين بازيگر زن نقش مکمل/يوجه سوي، بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/انگور، بازيگر خوش آتيه/اوزان اويگون از جشنواره فيلم آنکارا، بهترين بازيگر مرد/علي دوشن کالکار از جشنواره ترک/آلمان نورنبرگ، برنده جايزه هيئت داوران، بهترين فيلمنامه، بهترين بازيگر زن نقش مکمل/يوجه سوي از جشنواره پيله طلايي، برنده جايزه ويژه، بهترين فيلمنامه، بهترين طراحي صحنه، طراحي لباس و تدوين از جشنواره آنتاليا.
علي راننده تاکسي بر اثر ضربه اي که بر سرش خورده، حافظه خود را از دست داده و قادر با ياد آوري خيلي چيزها نيست. از جمله پدرش که بعد از مرگ مادر او را با دقت بزرگ کرده است. همزمان با حادثه اي که براي علي افتاده، يک طلافروشي سرقت شده و تاکسي علي نيز در ان حوالي بوده، همين مسئله زمينه ساز شگ پليس و همسايگان و دوستان علي به وي شده است. علي رفتاري کم و بيش کودکانه يافته، و همه ساکنان مجتمع مسکوني شان مي کوشند تا وي حافظه اش را باز يابد. اما همگي اين آدم ها نيز به نوبه خود دچار معضلاتي هستند. ايپک از سوي دوست پسرش در حالي که آبستن است، ترک شده و پسر خانم نريمان که عشقي بر زبان نيامده نسبت به او دارد، خواهان ازدواج با او نگه داشتن فرزند وي است. از طرفي ايپک براي تنها نبودن هم اتاقي مونث و زيبايي به اسم اوميت را قبول کرده، که خيلي زود مورد توجه علي قرار مي گيرد. خانم نريمان نيز دچار آلرژي است و قصاب محل مشکل را در وجود سگ محبوب وي مي داند. اما خانم نريمان حاضر به جدايي از سگ دست آموز چندين و چند ساله اش نيست و همه اين آدم ها، خيلي زود با انگشتري ايپک که براي فروش آن را نزد طلافروش به امانت گذاشته، به گونه اي ناخواسته مرتبط مي شوند...
چرا بايد ديد؟
سومين فيلم بلند رها اردم که سرانجام بعد از دو سال تاخير و تغيير نام[قبلاً انسان مگر چيست؟ نام داشت] به نمايش عمومي در آمد، پاسخي جانانه به همين سوال است. راستي انسان چيست؟
رها اردم در اين فيلم طبيعت آدمي و طرز زندگي اش را زير ذره بين گذاشته و قصه اي با شخصيت هاي متعدد خلق کرده که هر کسي مي تواند بازتاب خود در ميان آنها به راحتي پيدا کند. فيلمي گرم و صميمي درباره انسان هايي که شانه به شانه، پشت به پشت، چشم در چشم، لب بر لب و دست در دست همديگر در کوچه هاي ساحلي استانبول که از فرياد مرغان دريايي آکنده است، زندگي مي کنند. با هراس هاي شان، شادي ها و غم هاي شان... علي و پدرش راسيح...خانم نريمان خياط و پسرش کتن... ايپک و فرزندي که در شکم دارد... رضاي سرايدار و همسرش سلوي و پسرشان چتين که در خانه همه جا دارد و از ختنه شدن مي ترسد... چاکير سگ نريمان....هم اتاقي زيبا رو و ورزشکار ايپک به نام اوميت که اميد را براي بسياري به ارمغان مي آورد، اما خود شکست ها وتلخي هاي کوچکي ار تجربه مي کند...آقا کمال قصاب محله...آي تکين مشت زن سابق و دوستش زنبق و و و...
همه اين آدم ها نگاهي خاص از دريچه کوچک زندگي و کارشان به دنياي اطرف دارند و صاحب فلسفه و جهان بيني ساده اي هستند که پر بيراه هم نيست. اين آدم ها را به رهم ريختن ذهن علي به هم پيوند مي دهد. اما اين آشفتگي ذهني مگر جزو اتفاق هاي عادي و روزانه پيرامون ما نيست؟ اين آشفتگي که حيات نام دارد؟
شخصيت هاي فيلم اردم با تعريفي که نسبت به بدن آدمي به دست مي دهند، فلسفه خود را به نمايش مي گذارند. بديهي است که خانم نريمان به خاطر خياط بودنش و سر و کار داشتن با اندام بسيار، در اين زمينه صاحب کرسي باشد.
اردم در پايان با بازگشت حافظه علي و همگامي اش با کتن از روي ترس[هر دو در بالاي سنگي مرتفعه به دام افتاده و فرياد مي زنند: مي ترسم مادر!] به ما م يگويد زندگي حافظه اي انباشته از ترس ها، شکست ها و پيروزي هاي کوچک، آرزوها و حسرت هاست و اندامي شکننده متشکل از خون و گوشت و استخوان و عصب!
در پايان فيلم ما هم همراه علي که حافظه اش را بازيافته، در مي يابيم که انسان چيست؟
بايد از عمر آتاي تهيه کننده ثابت و همکار اردم سپاسگذاري کرد که فرصت ساخته شدن چنين فيلم هايي را با به خطر انداخته سرمايه خويش، فراهم کرده است. در يک کلام شاهکاري که در ديدنش نبايد غفلت کرد.
ژانر: درام، کمدي.
