دريچه ♦ سينماي جهان
امير عزتي - پنجشنبه 16 فروردین 1386 [2007.04.05]

فيلم 300 در ادامه جنجال بزرگي که بر سرآن بر پا شده، همچنان مورد بحث محافل سينمائي و سياسي است. نگاهي داريم به اين فيلم.
نگاهي به فيلم 300
چهره ايراني را فقط غريبه تخريب نمي کند

کارگردان: زاک اسنايدر. فيلمنامه: زاک اسنايدر، کرت جانستد، مايکل گوردون بر اساس داستان مصور فرانک ميلر و لين والري. موسيقي: تيلر بيتز. مدير فيلمبرداري: ئلري فانگ. تدوين: ويليام هوي. طراح صحنه: جيمز بي. بيزل. بازيگران: جرارد باتلر[پادشاه ليونيداس]، لنا هيدي[ملکه گورگو]، دومينيک وست[ترون]، ديويد دنهم[ديليوس]، وينست رگان[سروان]، مايکل فاسبندر[استليوس]، تام ويزدام[آستينوس]، اندرو پليوين[داکسوس]، رودريگو سانتورو[خشايار شاه]. ١١٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.
٤٨٠ سال قبل از ميلاد. خشايارشاه پادشاه پارس به دنبال عملي کردن نقشه بزرگ پدرش داريوش در صدد فتح دولت شهرهاي يوناني است. بزرگ ترين اين شهرها اسپارت و آتن هستند که در برابر فرستادگان خشايارشاه مبني بر تسليم، مقاومت مي کنند. لئونيداس پادشاه اسپارت که پذيرش دستورهاي خشايار شاه را بردگي مي داند، با کشتن فرستاده خشايار شاه به او اعلان جنگ مي دهد. در سناي آتن بر سر جمع کردن سپاه و پشتيباني از لئنيداس اختلاف وجود دارد. اما لئونيداس که از نزديک شدن سپاه خشايارشاه آگاه شده، تصميم به مقاومت در برابر آنان مي گيرد. براي اين کار فقط به سيصد سرباز حرفه اي گارد محافظ خود اطمينان و دسترسي دارد. او مي انديشيد اگر بتواند چند روزي در برابر سپاه پارس بايستد سناي آتن به يگانگي دست سافته و ارتشي جهت نبرد با نيروهاي خشايار شاه فراهم خواهند کند. لئونيداس به همراه افرادش در تنگه ترموپيل موضع گرفته و با رسيدن سپاه پارس درگير جنگي خونين و نابرابر مي شوند. در پشت جبهه گورگو، همسر وي نيز اسير دسيسه هاي خائنان است و تصميم دارد سناتورها را به وحدت فرا خواند. در سومين روز نبرد همگي سيصد اسپارتي و لئونيداس کشته مي شوند. در حالي که آتني ها با کشف خائن و ضرورت فراهم کردن سپاه تصميم به مقاومت در برابر نيروهاي پارس گرفته اند...
فيلم ٣٠٠ بر اساس قصه مصوري به همين نام نوشته فرانک ميلر ساخته شده. اين کتاب در ١٩٩٨ در ٥ جلد تحت عناوين شرف، وظيفه، افتخار، نبرد و پيروزي منتشر شد و چند جايزه هم گرفت. و حالا ٩ سال بعد از انتشار توسط زاک اسنايدر تبديل به يک فيلم سينمايي شده و بر خلاف کتاب که در زمان انتشار خود هيچ واکنشي از طرف ايراني ها برنيانگيخت، با عکس العمل هاي شديد ايراني هاي داخل و خارج کشور روبرو شده و در حال تبديل شدن به يک پديده است. پديده اي که عکس العمل هاي نسنجيده در برابر آن پيامدهاي منفي بيشتري از ساخت آن به دنبال خواهد داشت.
فيلم ٣٠٠ قصه اي تکراري از مقاومت گروهي اندک و نماينده جبهه خير در برابر گروه کثير جبهه شر دارد و به نوعي عمليات انتحاري غربي با هدف حراست از اولين دموکراسي است. اين عمليات انتحاري با انواع مشابه شرقي آن مثل کاميکازه هاي ژاپني يا انواع قديمي و جديد اسلامي آن ؛ هيچ تفاوت ماهوي ندارد. طرف اسپارتي حاضر به انتخاب مرگ با عزت در برابر زندگي توام با ذلت و بردگي است تا برتري اخلاقي خودش را به نمايش بگذارد. نتيجه يک حمام خون با پيامي جانانه به منتقدان سياست هاي جورج بوش و جوان آمريکايي امروز است:
از کلانتر محلي خودتان حمايت کنيد! به عبارت واضح تر بوش را در حمله به ايران تنها و بدون پشتيبان نگذاريد. چون او نيز مانند لئونيداس به نقش خودش در حراست از آزادي و دموکراسي واقف است.
فيلم سيصد يک فيلم حماسي با جلوه هاي ويژه خيره کننده است که قبلاً در اقتباس ديگري از فرانک ميلر به اسم شهر گناه شاهد آن بوديم. با اين تفاوت که از پيچيدگي قصه شهر گناه در اينجا خبري نيست و تمامي هم و غم سازندگان فيلم صرف از کار در آوردن هر چه تماشايي تر صحنه هاي نبرد و در واقع عمليات خوب مردن شده است. اتفاقي که باعث همذات پنداري تماشاگر جوان- که مخاطب اصلي اين فيلم است- با طرف خير و نماينده دموکراسي غربي شده و او را براي قصابي طرف شر؛ يعني ايراني ها در عالم واقعيت آماده مي کند.
سيصد دومين فيلم زاک اسنايدر با صرف٦٠ ميليون دلار هزينه و در استوديوي کوچک تماماً در برابر پرده هاي سبز و آبي و جلوه هاي رايانه اي ساخته شده است. کار اول اسنايدر بازسازي فيلم ترسناک سحرگاه مردگان جورج رومرو بود و اين دلبستگي به فيلم هاي ترسناک در سيصد هم نمود پيدا کرده است تا جايي که طرف شر را به شکل جانوراني زشت و هيولاهايي خونخوار تصوير کرده است. سيصد از نظر ريخت شناسي قهرمان وارث فيلم هاي دوران جنگ جهاني دوم و جنگ سرد است. خشايارشاه فيلم، مانند هر شر آفرين معمول اين فيلم ها –به عنوان نمونه سري جيمز باند- در صدد حکمراني بر دنياست و اطراف او را خدمتکاراني با قيافه هاي مهيب فرا گرفته اند. دو هيولايي که در حکم سلاح مخفي او بر عليه افراد لئونيداس به کار گرفته مي شوند شباهت زيادي به جاوز –مرد زشت و قد بلندي با دندان هاي آهنين-در مون ريکر يا امثال او دارند. خشايارشاه نيز مثل دکتر نو يا بلوفلد سهم اصلي را از اين غرابت و بهتر بگويي زشتي صوري دارد. قدي بسيار بلند، صدايي خوف انگيز و چهره اي مملو از حلقه ها و زنجيرها و تمايلاتي همجنس خواهانه!
فيلم سيصد به نوعي ستايش از خشونت، عمل گرايي، نظامي گري و حرفه اي گري است. طرف اسپارتي متشکل از سربازاني حرفه اي، خوش هيکل و عمل گرا است. مرداني مثل سربازان همه فن حريف فيلم تيم آمريکا که قرار است با سپاه خشايارشاه بجنگند. سپاهي که ترکيبي کامل از تمامي سمبل هاي هراس دنياي غرب است. شباهت گارد جاويدان به نينجاهاي ژاپني يا حضور پياده نظامي با لباس هاي عربي-که تماشاگر بي اختيار به ياد تروريست هاي مسلمان مي اندازد- تصادفي نيست. اين امر در سايه فانتزي بودن فيلم قابل چشم پوشي به نظر مي رسد، چون نه فرانک ميلر و نه زاک اسنايدر و حتي کمپاني برادران وارنر ادعاي ساختن فيلمي تاريخي و مستند را ندارند. اما همين اتفاق از ديدگاه هنري منجر به آشفتگي بصري فيلم شده تا جايي که منتقدان آمريکايي فيلم را در مقايسه با آپوکاليپتو خشن تر و دو برابر آن احمقانه تر ارزيابي کرده اند. سهم اصلي اين آشفتگي به فرانک ميلر و قصه او برمي گردد چون به جرات مي توان گفت که زاک اسنايدر برگردان سينمايي بسيار وفادارانه اي ساخته است.
نمايش سيصد بيش از هر فيلم ديگري در زمان ما جنجال آفريده است و همان طور که در ابتداي صحبت عرض کردم عکس العمل هاي نسنجيده در برابر آن مي تواند نتايج بدتري از ساخت آن به دنبال داشته باشد.[اين جنجال هاي بي خود تا اين لحظه در آمدي ١٣٠ ميليون دلاري براي فيلم فراهم کرده] استفاده دولت ها از سينما يا جانبداري سينماگران از سياست هاي يک دولت يا شخصي خاص، از اولين روزهاي تولد سينماي قصه گو وجود داشته است. اما همان طور که هوارد هيوز تهيه کننده مشهور گفته است: بايد اين قرص تلخ سياست را در لفافه اي شيرين پيچيد و به خورد تماشاگر داد، چون تماشاگر پول مي دهد تا سرگرم بشود و فيلمي که فاقد اين ويژگي باشد، پيام آن هم پشيزي ارزش نخواهد داشت. با اين ديدگاه ساخته شدن ٣٠٠ امري صرفاً سياسي نيست، چون هاليوود هميشه در صدد پول در آوردن از هر چيزي بوده که بر سر راهش قرار گرفته است. فرمايشي نبودن بسياري از اين گونه توليدات هم بر خلاف آثار مشابه توليد شده تحت حکومت هاي ايدئولوژيک و داراي سينماي دولتي هم واضح است، چون بسياري از عوامل توليد چنين فيلم هايي در عالم واقعيت نيز به خاستگاه طبقاتي و دلبستگي هاي سياسي مشخصي تعلق دارند که در فيلم هاي شان انعکاس پيدا مي کند.
از طرف ديگر اگر بپذيريم که دولت آمريکا و جمهوري اسلامي در حالت صلح مسلح به سر مي برند و خطر وقوع يک درگيري فيزيکي در آينده وجود دارد؛ طبيعي است که اين مسئله در کالاهاي فرهنگي هر دو طرف بازتاب پيدا کند. عملي طبيعي که پاسخي از جنس خودش را طلب مي کند. به همين دليل به نظر من ساخته شدن ٣٠٠ يک اتفاق طبيعي و يک قصه فانتزي بر اساس واقعه اي تاريخي است که نبايد بيش از اندازه جدي گرفته شود: چون در حد و اندازه يک کار جدي هنري نيست و مانند همه فيلم هاي تبليغاتي محکوم به فراموشي است. يعني کاربردي مقطعي دارد و بس! و حتي به فرض محال اگر فيلمي جدي باشد وظيفه ما در برابر آن شکيبايي، تحمل نقد و دادن پاسخي با استفاده از همان رسانه است. آيا بهتر نيست کارگردانان ايراني است که بيانيه اي منتشر کرده و ٣٠٠ را دروغ پردازانه و موهن خوانده اند؛ به جاي ساخت زندگي نامه امامان ريز و درشت غير ايراني يا قصه هاي تخيلي اسلامي مانند اصحاب کهف با بودجه هاي کلان دولتي، فيلمي در باره تاريخ ايران-مثلاً مقاومت آريو برزن در برابر اسکندر که بي شباهت به ماجراي لئونيداس و خشايارشاه نيست- بسازند؟ پس مي بينيد متاسفانه آن کسي که چهره ايراني را در سينما تخريب کرده، غريبه نيست!
اجازه بدهيد صحبت را با يک نتيجه گيري فرامتني صحبت ام به اتمام برسانم؛ در آستانه قرن بيست و يکم با دولت و سياستمداراني که هيچ نشاني از ايراني بودن ندارند و در صدد برپايي حکومت جهاني اسلامي هستند، چهره ما در عالم واقعيت به شدت دچار تخريب شده، بياييد به جاي موضع گيري در برابر يک فيلم کم ارزش نيروي خود را صرف ترميم تصوير خود در جهان حقيقي بکنيم.
چون فيلمي فانتزي که به قصد کسب سود مادي ساخته شده، به دليل همزماني نمايش اش با تلاش هاي جمهوري اسلامي براي دستيابي به قدرت اتمي و نبرد اعلام شده جورج بوش با کانون هاي شر در خاورميانه زمينه ساز جنجال هاي فرامتني و حتي غير ضروري فراواني شده. به طوري که دولتمردان جمهوري اسلامي هم مانند ماجراي آيات شيطاني، پس از مدتي تاخير در برابر آن موضع گرفته اند و مطمئن باشيد حضور "رهبري" از جنس آبت اله خميني مي توانست منجر به صدور يک فتواي ديگر شود. چون اين دولت ضد مردمي از هر جنجالي که منجر به انحراف اذهان عمومي بشود، استفاده مي کند. در يک کلام بحران سازي هم استراتژي و هم تاکتيک جمهوري اسلامي است و خوشبختانه يا متاسفانه با يافته شدن يک موضوع واقعي[دستگيري ملوانان انگليسي و اجراي پروژه تواب سازي در باره آنان] اين مسئله خيلي زود فراموش شد.
همان طور که فتواي قتل رشدي براي پوشانيدن ماجراي قطعنامه ٥٩٨ و از همه مهم تر کشتار زندانيان سياسي در سال ١٣٦٧ با قصد ايجاد اتحاد ميان وارثان حکومت اسلامي از طريق آلوده شدن دست هاي شان در يک حمام خون؛ طراحي و اجرا شد. بنابر اين جنجال هاي ايجاد شده در پيرامون فيلم ٣٠٠ نيز مي تواند تبديل به اتفاقي مشابه بشود و جبهه گيري دنيا در برابر تلاش هاي جمهوري اسلامي براي دستيابي به قدرت اتمي را از صدر اخبار روز در داخل کشور حذف کند يا در خارج از کشور به درجه دوم تقليل بدهد. چون اين دولت در طول نزديک به سه دهه گذشته فقط و فقط با ايجاد بحران هاي تصنعي و غوغاسالاري موفق به ادامه حيات خود شده و بس! به همين خاطر کساني را که فکر مي کنند پاسخ هاي رسمي و غير رسمي دولت جمهوري اسلامي از سر وطن پرستي است، به حرف هاي رهبران جمهوري اسلامي ارجاع مي دهم که همواره اسلاميت را عملاً به ايرانيت ترجيح داده اند و حاضر به قرباني کردن ايران و ايراني به پاي اسلام بوده و هستند!
چون اگر ذره اي به تاريخ اين کشور و مردم آن علاقه داشتند در طول ٢٨ سال گذشته دست به حذف آن از کتاب هاي درسي و ايجاد مانع در راه چاپ کتابهاي غير درسي با موضوع تاريخ ٢٥٠٠ ساله ايران نمي شدند. هم اکنون جوان ايراني در طول پروسه مغزشويي دولتي شروع به مطالعه تاريخ ايران از دوره مشروطيت- آن هم به شکلي تحريف شده- مي کند و چيزي که در ذهن او به عنوان تاريخ ساخته مي شود وقايع قصه گونه صدر اسلام است. در کنار اين کارهاي نظري، رفتار عملي اين دولت در نابودي و حذف فيزيکي آثار باستاني به جا مانده از همين تمدن هاي باستاني ايراني-نمونه آخر آن ساخت سد سيوند- در تضاد کامل با بيانيه اخير دفتر نمايندگي شان در سازمان ملل است که ساخت فيلم ٣٠٠ را توهين آشکار و جدي به تاريخ پر افتخار ايران و مردم شريف ايران! اعلام و مصداق بارز تشويش اذهان عمومي و جنگ رواني ناميده است. حال سوال اين است: آ ساخت يک فيلم فانتزي توهين آشکار به تاريخ يک ملت است و البته بايد محکوم شود، اما تخريب عملي تاريخ يک ملت وانکار هويت تاريخي يک ملت توسط دولت خود آن کشور توهين نيست؟
