چگونه احمد، احمد ها شد
نوشابه اميري - یکشنبه 13 اسفند 1385 [2007.03.04]
"پسر من هيچ جرمي مرتکب نشده است. جرم او از قرار اين است که پيراهن خونين يکي از هم دانشگاهي هايش را در جريان اعتراضات ۱۸ تير ۷۸ بلند کرده است. براي اين اقدام فرزند ما دستگير شد و برايش حکم اعدام صادر شد.با دستگيري و صدور حکم اعدام براي فرزندمان معنا و روال زندگي ما عوض شد. من و مادر احمد ديگر شب روز نداشتيم. فقط يک هدف داشتيم. نجات فرزندمان از اعدام. پس از تلاشهاي بسيار، پس از دوندگيهاي زياد، پس از اعتراضات گسترده شما در گوشه و کنار دنيا، پس از ارسال نامه هاي متعدد به سازمانهاي حقوق بشري و ملاقات با مسئولين دولتي، پرونده احمد مجددا بازبيني شد و حکم احمد به ۱۵ سال زندان تغيير کرد".
اين را باقر باطبي، پدر احمد باطبي مي نويسد و مي افزايد: "ما شاد بوديم که پسرمان از اعدام نجات يافته است. جشن گرفتيم...."
تا همين جا را با خويش تکرار کنيم: بلندکردن پيراهن خوني يک همشاگردي، دستگيري، صدور حکم اعدام، دوندگي هاي زياد، عاقبت 15 سال حبس؛ و سپس خوشحالي!حال با اينها يک جمله بسازيم؛ نرم ترين جمله: پسر 20 ساله اي به خاطر بلندکردن يک پيراهن خوني به 15 سال حبس محکوم شد. آيا اين خوشحالي دارد؟ آري. آنها که در هراس اعدام عزيزان خويش، روزها به شب رسانده اند، خوب مي دانند که 15 سال حبس، خوشحالي دارد. بودن به از نبود شدن، گرچه در هراس.
اما اين شادي ها مرز دارد. سال ها که بگذرد، و ببينيم "۷ سال بازداشت در زندان چنان وضعيت جسمي احمد را به تحليل برده" که هر روز "پژمرده تر مي شود"، مادر و پدر هم باشيم و شاهد آب شدن شمع وجود فرزند، آن وقت "در تلاش براي آزادي فرزندمان" به هر ريسماني مي آويزيم. آخر نمي خواهيم "احمد بهترين دوران زندگي اش را در گوشه زندان سپري کند". چر ا که: " آرزو داريم درمراسم فارغ التحصيلي اش، درمراسم ازدواج و عروسي اش، و در آرزوي تولد فرزندش شرکت کنيم". و نمي خواهيم تنها "چشم به عکس هاي احمد" بدوزيم و "اشک" بريزيم. "نميخواهيم خراشي به زندگي فرزندمان وارد شود".
آيا پدر احمد باطبي، که فرزندش همسن انقلاب است، از خواست بزرگي سخن مي راند؟ آنچه او مي خواهد، اگر از قانوني که مي تواند لحظه به لحظه تغيير کند، بر نمي آيد، از "قانون گذاران" اين قوانين متغير نيز بر نمي آيد؟ و آن قانون گذار که مي تواند، شب، سر به راحتي بر باليني گذارد که آه هاي پدران و نفرين مادران آن را نشانه گرفته است، کدام فردا را نشانه مي رود؟
آنان که دمادم سخن از"رحمان" و "رحيم" مي گويند، فاصله خويش با "رحمان" و "رحيم" را چگونه توجيه مي کنند؟ نمي دانند که آدمي در اين فاصله است که به ضد خويش و آرزوهاي خويش بدل مي شود و بدان جا مي رسد که ديگر بازشناختنش براي خود نيز، ناميسر است؟
به بند کشيدن احمد، احمدها را بسيار تر کرد.اگر احمد اول، تنها پيراهن خونين بر دست گرفت، صف احمدان يک به يک به خشم و کينه، متراکم تر شد. اگر اولي، تنها در لحظه حکومت احساس و شور، به بند کشيده شد، ديگري ها در خانه"انتقام" پناه گرفتند. شور را مي شد به راهي ديگر برد، انتقام، راه ديگر نمي شناسد جز انفجار.
به ياد داشته باشيد که "من مثل بسياري از شما يک پدرم. مثل همه پدران آرزوي خوشبختي فرزندم را دارم". نحوه برخورد با اين آرزوهاست که فاصله "شور" تا "انتقام" را هموار مي کند و يا بدان رنگ ديگر مي زند.
آخر سخن آنکه: کاش همه ما عکسي از آرمان هايمان با خود داشتيم؛ پيش رويمان مي نهاديمش و روز خويش با آن مي آغازيديم. و کاش همه ما از فرداهاي بي آرمان نيز عکسي پيش رو داشتيم. کاش.
