جنگ پنهان آمريکا با ايران
نگاه نيوزويک به - سه شنبه 24 بهمن 1385 [2007.02.13]
مايکل هرش و مازيار بهاري
در آن روز خنک يکشنبه، کنسول دوم سفارت ايران در بغداد، جلال شرفي همراه با محافظانش براي بازديد از محل جديد يک بانک ايراني در بغداد به محله عرصات هندي رفته بود. او در بازگشت به يک فروشگاه لوازم الکترونيکي رفت تا براي دخترش اسباب بازي بخرد که چهار ماشين گشت گارد ملي عراق او را محاصره کردند و 20 مامور پس از نشان دادن کارتهاي خود او را به داخل يک ماشين بردند. از آن روز به بعد شرفي به همراه عده اي ديگر ناپديد شدند.
اعضاي سفارت و بعضي مقامات عراقي اين کار را به واحد گشت فرودگاه بغداد نسبت ميدهند که زيرنظر افسران نيروي مخصوص آمريکا عمل ميکند.
ايراني ها حق دارند بترسند. در هفته هاي اخير افسران آمريکايي بارها تهران را بخاطر آموزش نظامي و تامين تسليحاتي شورشيان محکوم کرده اند. 21 دسامبر سربازان آمريکايي به دفتر مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق هم حمله کردند و دو نفر را که ادعا ميشد از افسران سپاه پاسداران هستند با خود بردند. سه هفته بعد به دفتر سياسي ايران در اربيل حمله و پنج ايراني دستگير شدند. آمريکائيان ميگويند که ايرانيها احتمالا در حرکتي تلافي جويانه در وقايع کربلا در 20 ژانويه دست داشتند که طي آن چهار سرباز آمريکايي پس از ربوده شدن با شليک گلوله به سر اعدام شدند.
بعضي ها معتقدند آمريکا منتظر بهانه اي براي حمله به ايران است، اما مقامات آمريکايي ميگويند چنين قصدي ندارند و هرگونه دخالت در ربودن شرفي را تکذيب ميکنند. اما واقعيت اين است که جنگ لفظي آمريکا و ايران به مرحله خطرناکي رسيده و مجله نيوزويک اطلاع يافته که سومين ناو هواپيمابر نيز راهي خليج فارس شده است. درگيريهاي عراق حکايت از اين دارد که جنگي پنهان در جريان است.
اما در سالهاي اخير روابط دو کشور همواره خصمانه نبوده، و پس از 11 سپتامبر ايران به آمريکا در حمله به افغانستان کمک کرد. اما تندروهاي دو طرف اجازه نداده اند سياستمداران کار خود را ادامه دهند. سابقه روابط مخفي دولت بوش با ايران حکايت از خودپسندي، عدم اعتماد و شکست دارد، اما نکات اميدوار کننده اي نيز ميتوان در اين روابط پيدا کرد.
11 سپتامبر براي اصلاح طلبان يک سعادت ناخواسته بود، و آنها سعي کردند با محکوم کردن اين جنايت علاقه خود به آشتي با آمريکا را نمايش دهند. دو کشور در حمله به افغانستان نيز با يکديگر همکاري داشتند، گرچه در ميزان کمک عملي ايران اختلاف نظر وجود دارد. بهر تقدير در کنفرانس آلمان که براي ائتلاف نيروي ضد طالبان تشکيل شده بود، فقط پس از پادرمياني محمد جواد ظريف بود که يونس قانوني، رئيس هيات نمايندگي نيروهاي شمال افغانستان موافقت خود را با ترکيب کابينه حامد کرزاي اعلام کرد. به گفته جيم دابين، اولين نماينده آمريکا در امور افغانستان، "در شرايطي که ما نميتوانستيم بر سر ترکيب حکومت در عراق به توافق برسيم، همين کمک ايران ميتوانست مفيد باشد."
اما اين گرمي روابط در فاصله کوتاهي و پس از آوردن ايران در "محور شرارت" رو به سردي گذاشت. آوردن ايران در محور شرارت کار خانم رايس بود که نميخواست تمام توجه به عراق متمرکز شود، در زماني که آمريکا تصميم خود را براي حمله به عراق گرفته بود. اما اين جمله بندي به مذاق جرج بوش هم خوش آمد زيرا يادآور اصطلاح معروف "امپراتوري شيطاني" رونالد ريگان بود.
با اين سخنراني اصلاح طلبان ضربه فني شدند. خامنه اي که از محکوميت حمله 11 سپتامبر حمايت کرده بود، از اين سخنراني متعجب نشد، زيرا همواره نسبت به نيات آمريکا مشکوک بود.
با شروع تدارک جنگ عراق بارديگر دو طرف به هم نزديک شدند، و با پيروزي سريع آمريکا، طرف ايراني علاقه بيشتري براي آشتي از خود نشان داد. در يکي از ملاقاتهايي که دو طرف با هم داشتند، محمد جواد ظريف موضوع مجاهدين خلق را مطرح و معاوضه آنها با اسراي القائده در ايران را پيشنهاد کرد. اين پيشنهاد در جلسه اي با حضور تمامي مشاوران جرج بوش مطرح شد. بوش از اين پيشنهاد بدش نيامد. اما دست آخر ديک چني چيزي در مورد "حفظ تمامي گزينه ها " مطرح کرد که باعث شد موضوع مجاهدين خلق به نتيجه اي نرسد.
درهمين ايام، ايران يک فکس دو صفحه اي براي دولت آمريکا فرستاد و در آن خواستار مذاکره دوجانبه شد. ايران در اين پيشنهاد آمادگي خود براي تبديل حزب الله و حماس به دو سازمان صلح جو و شفافيت کامل در برنامه اتمي اعلام کرد و در عوض از آمريکا خواست از رفتار خصمانه نسبت به ايران دست بردارد، تحريمهاي اقتصادي را لغو کند و تکليف مجاهدين را روشن سازد.
يک ديپلمات ايراني که در تهيه اين نامه شرکت داشته ميگويد طرح اوليه نامه را يک واسطه نزديک به کاخ سفيد و وزارت امور خارجه آمريکا ريخته بود. پس از تهيه نامه موضوع به اطلاع مقامات بالاي نظام رسيد و آنها نيز با ارسال اين فکس موافقت کردند.
آمريکا به اين نامه توجه اي نکرد. پاول و معاون او آرميتاژ مشکوک بودند که چه مقدار از اين نامه کار دولت ايران است و چه مقدار کار سفير سوييس در تهران. رايس هم دو هفته پيش در مقابل کنگره رويت اين نامه را تکذيب کرد. اما به گفته مان، از کارشناس شوراي امنيت ملي آمريکا: "اگر ايراني هاي اين نامه را قبول دارند، پس اهميت آن ميتواند برابر با دو صفحه نامه اي باشد که نيکسون و کيسينجر در سال 1971 از چين در مورد عادي سازي روابط دريافت کردند."
به فاصله چند روز پس از آن بمبي در عربستان سعودي منفجر شد و 29 نفر و از جمله هفت آمريکايي کشته شدند. دولت بوش ايران را به دخالت در اين انفجار متهم کرد. اين رويداد باعث شد طرفداران نزديکي با ايران عقب نشيني کنند. پاول مي گويد: "در يکسال و نيم پايان دوران خدمتم من خواهان شروع مذاکره با ايران و سوريه بودم، ولي رئيس جمهور مايل به چنين کاري نبود. شما نميتوانيد در ابتداي مذاکره از طرف خود بخواهيد به شما آنچيزي را بدهد که بايد در اثر مذاکره بدست آيد."
تروريسم تنها موضوع نگران کننده در مورد ايران نبود. برنامه هاي اتمي ايران نيز بود که مخفيانه دنبال ميشد و ميتوانست شيطان بزرگ را با بمب اتمي هدف قرار دهد. افشاگريهاي يک گروه وابسته به مجاهدين و لو رفتن شبکه عبدالقدير خان موجب آشکار شدن برنامه اتمي ايران شد.
در مذاکراتي که اروپائيان با حسن روحاني داشتند به او گفتند از بابت آمريکا مطمئن نيستند و تا آماده کردن آمريکا به قبول توافق نامه، ايران بايد صبر کند و تعليق غني سازي را ادامه دهد. يک ديپلمات که نخواست نامش فاش شود و در مذاکرات حضور داشت، ميگويد روحاني در آن جلسه در حاليکه عرق مي ريخت، متوجه شد گير افتاده و قادر به انجام هيچگونه توافقي نيست. او از نظر جسمي و روحي خود را باخته بود.
بخشي از گرفتاري روحاني انتخاباتي بود که چند روز بعد انجام شد و تاريکترين چهره هاي سياسي ايران را بقدرت رساند. در ظرف دو ماه از انتخاب احمدي نژاد، غني سازي اورانيوم تبديل به نماد غرور ملي شد، و کار احمدي نژاد به عنوان کسي که در مقابل آمريکا ايستاده است در تمام خاورميانه بالا گرفت. اينک ايرانيها خود را سوار کار ميديدند و علاقه اي به مذاکره نداشتند.
جنگ لبنان و سخنراني احمدي نژاد در سازمان ملل متحد حکايت از سرمستي ايرانيان داشت. از آن طرف کاسه صبر غرب نيز در حال لبريز شدن بود. آمريکائيان در بغداد از خواباندن کشتار فرقه اي عاجز بودند. رهبران عرب نسبت به ظهور "هلال شيعه" اعلام خطر ميکردند. با شکست بوش در انتخابات ميان دوره اي، اسرائيل زمزمه مقابله با تهديد ايران را سر داد. و آمريکا و بريتانيا تصميم گرفتند راهکاري براي مقابله با ايران بيابند.
معلوم نيست اين راهکار تا چه اندازه نظامي است. بنظر ميرسد حمله به تاسيسات اتمي ايران بدون تغيير اين رژيم، جلوي جاه طلبي هاي اتمي ايران را نخواهد گرفت، و براي تغيير رژيم نيز آمريکا نيروي کافي در اختيار ندارد. تحويل تسليحات ايراني به عراق نيز مشکل ديگري است. به گفته يک مقام امنيتي در عراق، حمايت ايران از گروههاي تندرو شيعه باعث وخامت اوضاع در عراق شده است. ايراني ها خود اعتراف ميکنند آنطور که بايد و شايد از مرزها ايران با عراق حفاظت نميکنند.
اما لبه اصلي حمله واشنگتن سياسي است. محدوديت هاي بانکي به نظام اقتصادي ايران فشار ميآورد. راي دهندگان ناراضي ايراني در انتخابات شوراهاي شهر ضربه سختي به احمدي نژاد زدند. بنظر ميرسد خامنه اي نيز احمدي نژاد را بخاطر سخنراني هاي آتشين مورد سرزنش قرار داده است.
در طول پنج سال گذشته هربار که آمريکا و ايران امتيازي بدست آورده اند، مغرور شده و بازي را بهم زده اند. فشار بيشتر بر احمدي نژاد ممکن است او را به شهيد شماره يک تبديل کند. از طرف ديگر شورشيان سني نيز ميتوانند چند آمريکايي را در عراق بکشند و اوراق هويت ايراني را در گوشه و کنار مخفي کنند و جنگ تمام عياري راه بياندازند. مثل هميشه در اين رابطه پيچيده آمريکا و ايران، هم فرصت آشتي به چشم ميخورد و هم خطر بزرگ رويارويي.
نيوزويک، 12 فوريه 2007
