چهار فصل ♦ کتاب
مهيار رحماني - پنجشنبه 14 دی 1385 [2007.01.04]
داستان مرگ صمد بهرنگي از حوادث عبرت آموز جامعه ايران است. مرگ عادي يک نويسنده که رن شهادت مي خورد و سرنوشت هزاران جوان راديگر مي کند. حمزه فراهتي در کتاب تازه انتشار خود، اين داستان رابه تمامي باز مي گويد.

سال مرگ صمد
حمزه فراهتي
به مناسبت جشن هاي تاجگذاري، آتاباي، معاون وزير دربار، ده راس اسب اصيل از مجارستان خريده بود که جفت به جفت، طوري شبيه به هم بودند که نشخيص شان مشکل مي نموند. از آنجا که علاقه او به سوارکاري و سر و کله زدن با اسب هاي چموش ارتش بر سر زبان ها افتاده بود، سرلشکر رئيسيان، فرمانده لشکر 2 تبريز ماموريت حمل اسب ها از جلفا تا تهران را به او واگذار مرد. حمل سالم اين اسب ها چنان اهميت داشت که سرلشکر، عليرغم تمام يال و کوپالش به دست و پا افتاده بود:"دکتر مثل تخم چشمت از آن ها مراقبت کن. اگر يکي از اين اسب ها خراش بردارد، با دربار طرف هستيم و اين براي هيچ کدام مان خوب نيست" ماموريت به همراهي گروهي سرباز و درجه دار، بدون دردسر و با موفقيت انجام گرفت و پس از آن که اسبها را در تهران تحويل شکارگاه سلطنتي داد، نامه اي از آتاباي گرفت که در آن از فرمانده لشکر و او تقدير شده بود. برايش کاملاً روشن بود که تقديرنامه مزبور چه اهميتي براي فرمانده لشکر دارد. بنابر اين يک ماه تمام در تهران خورد و خوابيد و پس از بازگشت به تبريز، يکراست به دفتر فرمانده لشکر رفت و تقدير نامه را تحويل داد. سرلشکر مانند يچه ها ذوق زده شده بود. حتي نپرسيد يک ماه گذشته را در کجا بوده است. بلافاصله به آجودانش دستور تشويق او در دستور لشکري را داد و از رئيس دارايي خواست که:"همين الان فوق العاده و سيصد تومان پاداش به دکتر فراهتي مي دهي!" دستور فرمانده لشکر چنان بي چون و چرا بود که رئيس دارايي- سرهنگي که با دقت و وسواس تمام ثانيه هاي ماموريت ها را کنترل مي کرد و تا پولي در کشويش گذاشته نمي شد، هزار ايراد بني اسرائيلي مي گرفت- فوراً تمامي مبلغ را پرداخت کرد.
رسيدگي به اسب هاي نوارمرزي هم، که بنا به گزارشات رسيده مدام مريض مي شدند، يکي از همين ماموريت ها بود. نوار مرزي شمال آذربايجان، منطقه اي کاملاً کوهستاني ست و از آن جا که در آن زمان جاده هاي ارتباطي بين پاسگاه هاي ژاندارمري هنوز ماشين رو نبودند، اسب تنها وسيله حمل و نقل ژاندارمري محسوب مي شد و مراقبت از آن ها اهميتي جدي و حياتي داشت.
ماموريت مي بايستي در دو بخش انجام مي گرفت: ابتدا پاسگاه هاي نوار مرزي بين جلفا تا مرز ترکيه از طريق مرند و سپس بين خمارلو تا نزديکي هاي جلفا از طريق اهر و کليبر.
داروها و وسايل لازم را آماده کرد و به همراه راننده راهي ماموريت اولي شد. از جلفا تا پاسگاه بعدي ماشين رو بود ولي بقيه راه را مي بايستي با اسب طي مي کرد. از پاسگاه، به همراهي دو نفر سرباز، سوار بر اسب راه افتادند. منطقه اي بود بکر و کوهستاني، زيبايي طبيعت و به ويژه گله هاي انبوه آهوها حيرتش را برانگيخته بود. کار بازرسي و دوا و درمان را از آخرين پاسگاه شروع کرد. هر روز غروب، با دوربين هاي قوي، پاسگاه هاي آن سوي ارس را کنجکاوانه نگاه مي کرد. اولين بار بود که اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي را، هر چند از پشت شيشه هاي دوربين اما از فاصله چند ده متري مي ديد. در آن طرف مرز، خط اهن و به موازات آن جاده اي ماشين رو کشيده شده بود. هر از گاهي قطاري سر مي رسيد و عده اي پياده وسوار مي شدند. پاسگاه ها سفيد وتميز و به اندازه پادگاه هاي ايران بزرگ بودند. همه چيز زيبا و ايده آل به نظر مي رسيد.
پس از بازگشت، يک هفته اي در تبريز ماند و ديده هاي خود را براي دوستانش تعريف کرد. بهروز حقي که در آن دوره مربي کوهنوردي دانشگاه تبريز شده بود، با اين که برنامه کوهنوردي سه چهار روزه اي براي دانشجويان ترتيب داده بود، ابراز تمايل کرد که در ماموريت دوم او را همراهي کند: "سعي مي کنم برنامه کوهنوردي را عقب بيندازم" غروب همان روز، وقتي بهروز و عسگر سفيدکمري، يکي از شاگردان فريدون و همراهان گروه کوهنوردي را مقابل کتابفروشي شمس ملاقات کرد، بهروز را پکر يافت: "نتوانستم برنامه را عقب بيندازم" گرم صحبت درباره همين موضوع بودند که صمد بهرنگي، به طور کاملاً تصادفي و بدون قرار قبلي سر رسيد و وقتي از موضوع خبردار شد ابراز تمايل کرد که به جاي بهروز او را همراهي کند. از نظر او همراهي صمد به اندازه همراهي بهروز بلامانع بود و موافقت کرد.
روز حرکت همراه راننده و با يک دستگاه جيپ به طرف خانه صمد راه افتاد تا طبق قرار قبلي او را هم سر راه سوار کند. در را صمد به رويشان باز کرد و به اصرار او و راننده را به خانه برد. مادر صمد با چايي از آن ها پذيرايي کرد. حدود نيم ساعت بعد صمد تمام وسايلش را که مثل هميشه جمع و جور و مرتب بودند، برداشت و راه افتادند.
يک راست تا ده توولي راندند تا بهمن زماني، معلم و ساکن ده را هم با خود بردارند. يهمن در خانه نبود. منتظر شدند تا بيايد. انتظارشان به طول انجاميد و مجبور شدند شب را در خانه بهمن بخوابند. او خطه ارس را مثل کف دستش مي شناخت و از آنجا که خود زاده منطقه بود، با آداب و رسوم ساکنين منطقه نيز به خوبي آشنا بود. تا ظهر روز بعد نيز صبر کردند و چون خبري از او نشد، خداحافظي کردند و دوباره راه افتادند.
تا جايي که ماشين رو بود، با جيپ رفتند و بعد از آن راننده را مرخص کردند. قرار شد راننده در ده خمارلو منتظر بازگشت آن ها بشود. تا پاسگاه بعدي، که راه زيادي نبود، پياده رفتند. دو راس اسب از پاسگاه گرفتند تا بقيه راه را سواره طي کنند. از آنجا که صمد سوارکار ماهري نبود، به رئيس پاسگاه سفارش کرده بود رم ترين اسب را براي صمد زين کنند. وقتي مي خواستند سوار شوند، به شوخي به صمد گفت: "جلوي ژاندارم ها گند نزني!" صمد با قيافه اي جدي گرفت: "مطمئن باش حمزه، اگر اسبم فلان جايش نخارد، خراب نمي کنم." سوار شدند و دويست سيصد متر اول را در سکوت رفتند و وقتي مطمئن شدند که از پاسگاه ديده نمي شوند، شوخي و خنده شروع شد.
جاده تقريباً در امتداد رود ارس بود، به درخت انجيري رسيدند. انجيرها قبلاً کنده شده بودند و فط تک و توکي سرشاخه ها مانده بود. او بلد بود لحظه اي روي اسب بايستد و شاخه اي را بگيرد و انجيري بکند. صمد تمرين نداشت، در نتيجه نمي توانست. دوباره راه افتادند و اين بار به درخت انجير بزرگ تري رسيدند. صمد گفت: "تو هيکلت سنگين است، من مي روم بالاي درخت و براي تو هم مي اندازم" و انجيري را کند و خورد: " بي مزه است" دومي را هم خورد:"بي مزه است". سر شوخي او باز شد. او تکه سنگي از زمين برداشت و تهديد کرد: "براي من هم نيندازي با همين سنگ مي زنمت". صمد بلافاصله انجيري را که پرنده ها تويش را خروده بودند پايين انداخت: "بخور که کبابي ست!" وقتي دوباره راهافتادند فنوبت او بود که سر به سر صمد بگذارد: اسب هاي ارتش عادت هاي خاص خود را دارند، از جمله اين که هميشه به ستون راه مي روند و سرعت خود را با اسب جلويي ميزان مي کنند. جاده پوشيده از شن نرم بود. پس از آن که چند صد متر اول را قدم آهسته رفتند، ناگهان اسبش را هي کرد. اسب صمد هم به تقليد، چهار نعل تاخت. بلافاصله داد و بيداد صمد بلند شد. هم به او فحش مي داد و هم به اسبش: "وايستا پدرسوخته وايستا، آتووين آغزينا... وايستا!" سرش را برگرداند و ديد که با هر بالا و پايين رفتن اسب، صمد نيز بالا و پايين مي پرد، به طوري که از لاي دوپايش کپل اسبش ديده مي شود. هنوز هم، پس از گذشت بيش از 30 سال، تصوير آن لحظه فراموشش نشده است. صمد هم از چهار نعل تاختن خوشش آمده و هم مواظب بود که زمين نخورد. از يک طرف رودست خورده بود و از طرف ديگر سرش براي شوخي درد مي کرد. هم خوش خوشانش مي شد و هم مي ترسيد. فحش مي داد و مي خنديد. او، بي آن که بداند چند روز بعد اين جاده را با حالي ديگر برخواهد گشت، داد زد: "انجيرها خوب هضم شدند يا باز هم ادامه بدهيم؟" سرشار از شادي و طراوت پيش مي راندند. صداي خنده هاي پر نشاط شان پرنده ها را مي رماند. کوبش ديوانه وار سم هاي اسب هاي شان زمين را مي لرزاند. شناور در امواج خروشان زندگي، در پرتو تابش خورشيد شهريور ماه، در عمق آبي آشمان، در انعکاس خيره کننده نور خورشيد بر سطح رودخانه، در طبيعت بکر و نفس داغ زمين، در بخاري که از بدن هاي اسب هاي شان متصاعد مي شد و عضلات در هم پيچيده و در کش و قوس اسب هاي شان، در بادي که نفيرکشان از بغل گوششان رد مي شد و غبار نرمي که از ضربه هاي سم هاي اسب هاي شان برمي خاست، در بوي عطر گين گل هاي صحرايي که در هوا مي پراکند، در وراي زمان و مکان، در جايي که هيچ جا نبود و در هم آميختگي نيروي جواني و طبيعت سرشار، فارغ از گذشته و آينده، متمرکز شده در لحظاتي که ريتم شان با ضربات سم اسب ها بر شن نرم جاده باريک شمرده مي شد، سبکبار مي تاختند. بالاخره در جايي توقف کردند، اسب ها را به درختي بستند، لخت شدند و به رودخانه زدند. نيم ساعتي در آب ماندند. صمد شنا بلد نبود و فقط مي توانست چند ثانيه اي خود را روي آب نگهدارد محتاطانه مواظب بود که از کناره دور نشود و پا در نقاط عميق نگذارد. دوباره لباس پوشيدند و راه افتادند. ديگر وقتي چهار نعل مي رفتند داد و بيداد صمد بلند نمي شد.
شب را در پاسگاهي خوابيدند و فرداي آن روز، روز نهم شهريور 1347، نزديکي هاي ساعت 11 صبح به پاسگاه مرزي رسيدند. غير از پنج نفر سرباز کس ديگري در پاسگاه نبود. ارس درست در پشت پاسگاه جريان داشت. در ميان خنده و شوخي، لخت شدند و به اب زدند. رودخانه در طرف ساحل ايران نسبتاً ارام و در طرف ساحل شوروي کمي مغشوش و تند بود. جايي که صمد ايستاده بود، اب حتي به بالاتر ا نافش هم نمي رسيد. او خود را در مسير اب ول کرد. سرشار از شوق و شعف يود. با هر دست و پايي که مي زد، تلالو تابش طلايي خورشيد روي سطح رودخانه را برهم مي زد. پنجاه متري شنا نکرده بود که صداي فرياد صمد را شنيد: "دکتر! دکتر!" بلافاصله برگشت و ديد که صمد تا بالاي شانه هايش توي آب است و هراسان دست و پا مي زند. بلافاصله چرخ زد و در خلاف جهت جريان آب، رو به سمتي که صمد بود، با تمام قوا دست و پا زد. تقريباً نصف فاصله را طي کرده بود که صمد براي سومين بار صدايش کرد. اين بار ديگر صدايش ضعيف تر شده بود. سربازها به شنيدن صداي داد و فرياد آن ها از پاسگاه بيرون ريخته بودند. حتي يکي از آن ها پاچه هاي شلوارش را بالا زدو چند متري توي آب رفت ولي بقيه هاج و واج و بي حرکت، مثل برق گرفته ايستاده بودند. صمد فقط توانست سه بار نام او را صدا کند و او هر بار در ميان دست و پا زدن هاي ملتهبانه اش فرايد زد: "صمد دست و پا بزن، دست و پا بزن، رسيدم، دسيدم" ديد که جريان تند صمد را در خود بلعيد. ديد که صمد ناپديد شد. ديد که جهان خاموش شد. ديوانه وار، در ميان آب هاي کدر، اين طرف و آن طرف زد. صداي تپش قلبش را در شقيقه هايش مي شنيد. سعي کرد او را زير آب ها پيدا کند. تا قعر رودخانه کدر رفت. به هر جايي دست انداخت. اما تلاشش بيهوده بود. ديگر در مسير جريان تند و شديد قرار گرفته بود. از نفس افتاده، با اندک رمقي که برايش مانده بود، خود را به پاي ارس کشاند و سربازها را ديد که دست دراز کردند و از رودخانه بيرونش کشيدند. خاموشي دنيا را ديد و لاعلاج و ناباور، تمامي ذهن خود را کاويد تا مگر راهي پيدا کند. ولي نتوانست، هيچ راهي وجود نداشت. صمد ناپديد شده بود، او و پنج سرباز، لاعلاج و نفس بريده روي شن ها شنستند. در جهان، سکوت مرگ حکمفرما بود.
