Rooz

روزنه ♦ هنر روز

امير عزتي - شنبه 9 دی 1385 [2006.12.30]

po_ezati_01.jpg

بخش اول سخنراني اورهان پاموک هنگام دريافت جايزه نوبل ادبيات در شماره قبل هنر روز منتشر شد. بخش دوم و پاياني خطابه در اين شماره از نظر خوانندگان مي گذرد.

orhanpamokcp.jpg

چمدان پدرم

اما مي دانستم اين دقيقاً همان کاري است که شايد نتوانم انجام دهم، اين را وقتي حس کردم که با اين نگراني به چمداني که پدرم جا گذاشته بود، نگاه کردم. پدرم گاه روي تخت نيمکتي مقابل کتابخانه اش دراز کشيده، کتاب يا مجله اي را که در دست داشت رها کرده و به فکر و خيال هاي دور و دراز فرو مي رفت. در چهر ه اش حالتي غير از حالت هايي مانند شوخي کردن ها، دست انداختن ها و درگيري هاي کوچک وجود داشت که در زندگي خانوادگي ديده بودم، نگاه به درون مشخص بود، اغلب در دوران کودکي و سال هاي نوجواني با ديدن اين حالت پدرم نگران مي شدم. حال، پس از سال ها اين ناراحتي ها را يکي از محرک هاي اصلي نويسنده شدن آدمي مي دانم. براي نويسنده شدن، قبل از صبر و تحمل رنج، وجود اين محرکه دروني که از شلوغي، جمعيت، زندگي روزمره، تجربه هاي عادي فرار کرده و در يک اتاق خود را محبوس کنيم؛ لازم است. صبر و اميد را براي خلق دنيايي عميق با نوشته براي خود نياز داريم. اما خواست محبوس کردن خود در يک اتاق، اتاقي پر از کتاب اولين چيزي است که ما را به حرکت وا مي دارد. اين کتاب ها را با لذت خواندن، بحث بر سر گفته هاي ديگران فقط با گوش دادن به نداي وجدان خويش و افکار و دنياي خود را شکل دادن به وسيله حرف زدن مداوم با کتاب ها، اولين سرمشق بزرگ چنين نويسنده آزاد و مستقلي يقيناً آثار مونتاين آغازگر ادبيات مدرن است. مونتاين نويسنده اي بود که کتاب هايش را پدرم مکرر مي خواند، و خواندنشان را به من نيز توصيه مي کرد. هر کجاي دنيا که مي خواهد باشد، خواه در شرق خواه در غرب، دوست دارم خود را جزئي از اين عرفِ نويسنده هايي که از مردم بريده و خود را با کتاب ها در اتاقي محبوس مي سازند، ببينم. براي من ادبيات واقعي از آدمي آغاز مي شود که خود را با کتابها در يک اتاق محبوس مي کند.

اما آن قدر که مي پنداريم در اتاقي که خود را حبس کرده ايم، تنها نيستيم. ما را ابتدا حرف هاي ديگران، قصه هاي ديگران، کتاب هاي ديگران، يعني چيزي که آن را عرف مي ناميم همراهي مي کند. باور دارم که ادبيات با ارزش ترين اندوخته اي است که بشر براي درک خويشتن گرد آورده است. جوامع بشري، قبايل و ملت ها زماني که به ادبيات خود اهميت مي دهند، به همان اندازه که به نويسندگان خود گوش مي سپارند غني تر، باهوش تر و سر بلندتر مي شوند، و همان طور که همه مي دانيم، کتاب سوزي ها و تحقير نويسندگان براي ملت ها پيام آور دوران تاريکي و بي خردي است. ولي ادبيات هيچ گاه فقط يک موضوع ملي نبوده است. نويسنده اي که خود را با کتابهايش در اتاقي محبوس کرده و در درون خود به سفر برمي خيزد، در آنجا و در طول سال ها قواعد مثبت و غير قابل چشم پوشي ادبيات خوب را کشف خواهد کرد: ادبيات هنر حکايت کردن قصه خود به عنوان قصه ديگران و روايت قصه ديگران به عنوان سرگذشت خود است. براي يافتن قدرت انجام اين کار با قصه ها و کتاب هاي ديگران به راه مي افتيم.

پدرم کتابخانه اي خوب با بيش از هزار و پانصد جلد کتاب داشت که براي هر نويسنده اي کافي بود. وقتي بيست و دو ساله بودم، شايد همه کتاب هاي اين کتابخانه را نخوانده بودم، اما همه کتاب ها را تک تک مي شناختم، مي دانستم کدام شان مهم، کدام شان سبک است و راحت خوانده مي شود، کدام شان کلاسيک، کدام شان قطعه اي غير قابل چشم پوشي از ادبيات دنيا ست، کدام شان شاهد تاريخ فراموش شدني محلي اما سرگرم کننده، و کدام شان متعلّق به نويسنده اي فرانسوي است که پدرم به او بسيار اهميت مي دهد. بعضي وقت ها به اين کتابخانه از دور نگاه مي کردم، و نزد خود اين خيال را مي بافتم که يک روز در خانه اي ديگر چنين کتابخانه اي، حتي خيلي بهتر از اين خواهم داشت، و با کتاب ها براي خود دنيايي خواهم ساخت. وقتي از دور به کتابخانه پدرم نگاه مي کردم به چشم من مانند تصويري کوچک از دنيا مي آمد. اما اين دنيايي بود که از محله ما، از استانبول به آن نگاه مي کرديم. کتابخانه نيز همين را نشان مي داد. پدرم اين کتابخانه را با کتابهايي که در سفرهاي خارجي خود، مخصوصاً به پاريس و آمريکا، خريده بود، يا در جواني از مغازه هايي که در استانبول دهه ١٩٤٠ و ١٩٥٠ کتاب هايي به زبان هاي خارجي مي فروختند گرد آورده، يا هر کدام را از کتابفروش هاي قديم و جديد- که من هم مي شناختم- يافته بود. دنياي من يک دنياي محلي و ملي بود که با دنياي غرب در هم آميخته بود. من هم از دهه ١٩٧٠ به شکلي پر ادعا شروع به جمع کردن کتابخانه اي براي خود کردم. هنوز تصميم قطعي براي نويسنده شدن نگرفته بودم، همان طور که در کتابم به نام استانبول شرح داده ام، به اين که ديگر نقاش نخواهم شد پي برده بودم اما هنوز نمي دانستم زندگي ام در چه مسيري خواهد افتاد. در درونم از طرفي کنجکاوي سيري ناپذيري نسبت به همه چيز و عطش خواندن و دانستن بيش از حد خوش بينانه اي وجود داشت؛ از طرف ديگر نيز مي دانستم زندگيم يک زندگي "ناقص" خواهد بود، و حس مي کردم هرگز نخواهم توانست مانند ديگران زندگي کنم. بخشي از اين حس، مانند حس زماني که به کتابخانه پدرم نگاه مي کردم، با فکر دور بودن از مرکز، همان طور که استانبول در آن سال ها اين حس را به همه ما منتقل مي کرد، با حس زندگي در شهرستان ارتباط داشت. نگراني يک زندگي ناقص خواه نقاشي کردن باشد، خواه نويسندگي، طبيعي است از اين نکته ناشي مي شد که به خوبي مي دانستم در کشوري زندگي مي کنم که براي هنرمندان هيچ کدام از اين دو رشته اهميت زيادي قائل نشده، اميد چنداني عرضه نمي کند. در دهه ١٩٧٠ انگار با تمايل از بين بردن اين نقص هاي زندگي ام، با حرص فراوان و پولي که پدرم داده بود هنگام خريد کتابهاي دست دوم، زرد شده و پر گرد و خاک از کتابفروشي هاي قديمي استانبول، از مغازه فروشنده کتابهاي دست دوم تا بساط کتابفروش هايي که کنار خيابان، دالان مساجد و کنار ديوارهاي مخروبه جاي گرفته بودند، از احوال پريشان، به هم ريخته و فقير و در بسياري مواقع نا اميد کننده کتابفروش ها، به اندازه کتابهايي که مي خواندم تحت تاثير قرار مي گرفتم.

در مورد جايگاه خودم در جهان، همان گونه که در زندگي داشتم در ادبيات نيز اين حس بنيادين "دور از مرکز بودن" را با خود حمل مي کردم. در مرکز دنيا، دور از زندگي ما، زندگي غني تر و جذاب تري وجود داشت که من و همه اهالي استانبول و ترکيه در خارج از آن قرار داشتيم. امروز فکر مي کنم اين حس را با اکثريت بزرگي از دنيا شريک هستم. به همين شکل، ادبياتي جهاني موجود بود که مرکزيتي دور از من داشت. در واقع چيزي که فکر مي کردم ادبيات غرب بود، نه ادبيات دنيا، و ما ترک ها در خارج از اين يکي هم قرار داشتيم. کتابخانه پدرم نيز اين را اثبات مي کرد. در يک طرف دنياي محلي ما که بسياري از جزئيات را دوست داشتم و از دوست داشتن آن نمي توانستم چشم پوشي کنم، کتاب ها و ادبيات استانبول قرار داشت، و در طرف ديگر بي شباهت به آن کتاب هاي دنياي غرب، که شباهت اش هم براي ما دردناک و هم اميد بخش بود. خواندن و نوشتن انگار خارج شدن از يک دنيا و تسلي يافتن با تفاوت ها، غرابت ها و شرايط فوق العاده اش است. احساس مي کردم پدرم نيز بعضي وقت ها، مثل کارهايي که بعدها من نيز کردم، براي فرار از زندگي خودش به دنياي غرب رمان مي خواند. يا لااقل کتاب ها براي من در آن زمان چيزي بود که به چشم من براي از بين دادن اين گونه حس کمبود هاي فرهنگي به آنها پناه مي برديم. فقط خواندن نبود، نوشتن نيز چيزي مانند رفتن و برگشتن از زندگي مان در استانبول به دنياي غرب بود. پدرم براي پر کردن بسياري از دفترهاي داخل چمدانش به پاريس رفته بود، خود را در اتاق هاي هتل حبس کرده بود، سپس با نوشته هايش به ترکيه بازگشته بود. حس مي کردم اين نيز وقتي به چمدان پدرم نگاه مي کردم، مرا ناراحت مي کرد. خود را حبس کردن در يک اتاق به مدت بيست و پنج سال براي سرپا ماندن به عنوان نويسنده در ترکيه، اين که نوشتن کاري است که بايد همان گونه که از درون مي جوشد انجام شود، کاري که بايد پنهان از جامعه، دولت و ملت انجام داده شود، وقتي به چمدان پدرم نگاه مي کردم ديگر عاصي مي شدم. شايد هم بيشتر به اين خاطر که نويسندگي را مثل من جدي نگرفته بود عصباني مي شدم.

در واقع از اين که پدرم هرگز مثل من زندگي نکرده، براي هيچ چيز کوچکي مجبور به مبارزه نشده و در جامعه، در ميان رفقا و چيزهايي که دوستشان داشت خنده کنان با خوشبختي زندگي کرده، عصباني بودم. اما اين که مي توانستم به جاي "عصباني مي شدم" از "حسادت مي کردم" استفاده کنم و شايد فهم اين که کلمه درست همين است در گوشه اي از ذهن ام وجود داشت، ناراحت مي شدم.

آن زمان مثل هميشه با صداي گرفته و خشمگين از خودم مي پرسيدم: "خوشبختي چيست؟" آيا خوشبختي تصور يک زندگي عميق با تک و تنها زيستن در يک اتاق است؟ يا با مردم، باور داشتن به چيزهايي يکسان، يا تظاهر به باور داشتن و زيستن يک زندگي راحت است؟ آيا زندگي سازگار با هر کس داشتن، و از سوي ديگر در جايي مخفيانه نوشتن خوشبختي است يا در واقع بدبختي؟ اما اينها سوال هايي بيش از اندازه عصبي و خشمگينانه بود. مهم تر از همه اين که، از کجا به اين نتيجه رسيده بودم که خوشبخت بودن معيار يک زندگي خوب است؟ انسان ها، روزنامه ها، همگي طوري رفتار مي کردند که انگار خوشبختي مهم ترين معيار زندگي است. آيا اين کار، درست بودن عکس آن را به صورت موضوعي که ارزش بررسي کردن را دارد، در نمي آورد؟ در واقع چقدر پدرم را که هميشه از خانواده گريزان بود مي شناختم، تا چه حد قادر به ديدن ناراحتي هاي او بودم؟

چمدان پدرم ابتدا را با چنين انگيزه هاي باز کردم. آيا بدبختي و رازي وجود داشته باشد که پدرم با ريختن اش در قالب نوشته آن را تحمل کرده باشد؟ به محض باز کردن چمدان، بوي کيف سفري را به خاطر آوردم، بعضي دفترها را شناختم که پدرم سال ها قبل بدون اين که تاکيدي روي آنها کرده باشد، به من نشان داده بود. بسياري از اين دفترهايي که يکي يکي به آنها دست زده و به هم ريختم، در زمان جواني پدرم- وقتي ما را رها کرده و به پاريس مي رفت- نوشته شده بود. پس من داشتم کاري همانند خواندن زندگي نامه نويسندگاني محبوب ام انجام مي دادم، مي خواستم بدانم پدرم وقتي به سن من بوده چه فکر مي کرده و چه نوشته است. در مدت زمان کوتاهي فهميدم که با چنين چيزهايي هم روبرو نخواهم شد. مهم تر از همه اين که از يافتن لحن يک نويسنده در اين گوشه و کنار نوشته هاي پدرم ناراحت هم شده بودم. با خود مي گفتم اين صدا، صداي پدرم نيست؛ واقعي نيست، يا به کسي که من او را پدر واقعي خود مي دانم تعلق ندارد. در اينجا ترس شديدتري بيش از چيز ناراحت کننده اي مانند اين که پدرم موقع نوشتن، پدرم نبوده وجود داشت: ترس اين که از درون حقيقي نباشم، از اين که بفهمم نوشته هاي پدرم خوب نيست، يا حتي از اين که پدرم از نويسنده ديگر بيش از اندازه تاثير گرفته باشد، پيشي گرفته بود. اين ترس همان طور که در جواني ام بود، مرا به بحران حقيقي بودن رهنمون مي کرد که همه هستي ام، زندگي ام، ميل به نوشتن ام و نوشته هايم را زير سوال ببرم. اين ترس را به شکلي در ده سالي اولي که شروع به رمان نويسي کردم، بسيار عميق حس مي کردم و مقابله کردن با آن برايم سخت بود، از اين فکر که مثل انصراف دادنم از نقاشي کشيدن، يک روز شکست خورده و رمان نوشتن را نيز رها خواهم کرد، مي ترسيدم. از دو حس عمده اي که چمدان در کوتاه مدت در من ايجاد کرد حرف زدم: حس در شهرستان بودن و نگراني ام از حقيقي بودن. البته اين اولين بار نبود که در زندگي دچار چنين احساسات ناراحت کننده مي شدم. اين احساسات، کليت آن، نتايج جانبي اش، عصبيت ها، مشکلات هاي دروني و صورت هاي مختلفش را طي سال ها خواندن و نوشتن، با خودم پشت ميز کلنجار رفته، در خود کشف کرده و در آنها عميق شده بودم. البته بسياري از اينها را مخصوصاً در جواني با دردهاي معلوم و نامعلوم، حساسيت هاي زايل کننده لذت و افکار مغشوشي که يکي در ميان از زندگي واقعي و کتابها به من سرايت مي کرد، تجربه کرده بودم. اما آرزوي زيستن در شهرستان و اضطراب حقيقي بودن را فقط با نوشتن رمان ها و کتاب ها درباره آنها [مثلاً برف براي شهرستان، استانبول براي اضطراب حقيقي بودن، نام من قرمز يا کتاب سياه] به تمامي شناخته بودم. براي من نويسنده بودن يعني، مکث کردن روي زخم هاي پنهاني که در درون خود آنها را حمل مي کنيم و درباره آنها کم مي دانيم، با صبر آنها را کشف کردن، شناختن، آشکار کردن و اين زخم ها و دردها را آگاهانه به عنوان جزيي از نوشته و هويت خود در آوردن است. نويسندگي يعني سخن گفتن از چيزهايي که همه مي دانند اما از دانستن آن آگاه نيستند. کشف اين آگاهي و گسترش و تقسيم آن؛ به خواننده لذت گردش کردن در دنياي آشنايي را مي بخشد که از ديدن آن حيرت مي کند. البته اين لذت را از هنر ريختن واقعيت- همه چيزهايي که مي شناسيم- در قالب نوشته هم به دست مي آوريم. نويسنده اي که خود را در يک اتاق حبس کرده و هنر خود را تعالي مي بخشد، براي ساختن يک دنيا تلاش مي کند وقتي با زخم هاي پنهان خود آغاز به کار مي کند، آگاهانه يا ناآگاهانه به نوع بشر اعتماد نشان مي دهد. اين که ديگران هم زخم هايي مشابه با خود دارند، از اين رو درک خواهند شد، اين اعتماد ناشي از تشابه انسان ها نسبت به همديگر را سال ها با خود حمل کردم. همه ادبيات راستين، بر پايه اين احساس اعتماد مشابه کودکانه و خوش بينانه انسان ها به يکديگر بنا شده است. در واقع کسي که سال ها خود را حبس کرده و مي نويسد، مي خواهد چنين انسانيت و دنياي فاقد مرکزي را مخاطب قرار دهد.

اما از چمدان پدرم و البته زندگي رنگ پريده ما در استانبول مي شد فهميد که دنيا مرکزيتي دور از ما دارد. از اين احساس روستايي چخوف وار ناشي از تجربه اين حقيقت بنيادي، به عنوان نتيجه فرعي اضطراب حقيقي بودن در کتابهايم بسيار سخن گفته ام. اين که اکثريت مردم دنيا با اين احساس ها زيسته اند و حتي بدتر از آن؛ با فقدان اعتماد به نفس و ترس تحقير شدن مبارزه کرده اند را بر اساس تجربه هاي خودم مي دانستم. بله، اولين درد بشر هنوز، نداشتن زمين، خوراک و خانه است... ولي ديگر تلويزيون ها و روزنامه ها اين دردهاي بنيادي سريع تر از ادبيات و به اشکالي راحت تر از آن براي ما روايت مي کنند. اصيل ترين چيزي که ادبيات امروز بايد آن بررسي و روايت کند، ديگر دردهاي بنيادي انسان يعني ترس از بيگانگي و ناچيز پنداشتن خود است، و در کنار اينها احساس بي ارزش بودن، به عنوان يک اجتماع غرور هاي پايمال شده، حساسيت ها، نگراني از تحقير شدن، عصبيت هاي گوناگون، زود رنجي ها، تصور تنفرهاي بي پايان و برادر اينها غرور ملي، برتر بيني. . . در بسياري مواقع اين خيال هاي دور از ذهن را که با زباني بيش از اندازه احساساتي از درونم به بيرون مي تراويد، با نگاه به تاريکي هاي درونم درک مي کردم. با همذات پنداري خود با مردم انبوه خارج از دنياي غرب، به خاطر اضطراب جمعيت هاي بزرگ، اجتماعات و ملت ها از تحقير شدن ها و زودرنجي ها، شاهد اسارت آنها در چنگ ترس هايي احمقانه مي شويم. با همان سادگي با دنياي غرب نيز همذات پنداري مي کنم و غرور ناشي از رنسانس، عصر روشنگري، کشف مدرنيسم و ثروت بيش از آن را مي بينم که در بسياري از مواقع ملت ها و دولت ها را با حماقتي مشابه اسير حس خودپسندي مي کند.

orhanpamokppnd.jpg

پس فقط پدرم نبود، همه ما به اين فکر که دنيا مرکزي داشته باشد بيش از اندازه اهميت مي دهيم. از اين رو چيزي که ما را براي نوشتن وادار به حبس کردن خود در يک اتاق مي کند، اعتمادي کاملاً بر عکس است؛ يک روز نوشته هاي مان خوانده شده و درک خواهد شد، چون باور داريم که انسان ها در هر نقطه از دنيا به هم شباهت دارند. اما اين را از نوشته هاي خود و پدرم مي دانم که اين امر خوش بيني ناشي از درد و خشم کنار ماندن است. عشق و نفرتي که داستايوسکي در تمام طول زندگيش نسبت به دنياي غرب در درون خود حس مي کرد را بارها و بارها در درون خود نيز احساس کردم. اما چيزي بنيادي تري که از او ياد گرفتم؛ منبع واقعي خوش بيني اش بود، اين نويسنده بزرگ از عشق و نفرت به دنياي غرب به راه افتاده، دنياي کاملاً متفاوتي در وراي آن خلق کرده بود.

نويسنده هايي که زندگي خود را وقف اين کار کرده اند، اين حقيقت را مي دانند: با تمام دلايلي که براي نشستن پشت ميز و نوشتن داريم، دنيايي که سال هاي سال اميدوارانه با نوشتن ساخته ايم، در نهايت به جاهاي متفاوتي مي رسيم. از پشت ميزي که با اندوه يا خشم نشسته ايم، به دنيايي وراي آن خشم و اندوه مي رسيم. آيا پدرم نيز نمي توانست به چنين دنيايي دست يافته باشد؟ دنيايي که پس از سفري طولاني به آن رسيده مي رسيم، درست مانند پايان يک سفر دريايي دراز، مانند جزيره اي که با تمام رنگ هايش پس از کنار رفتن مه در برابر ما ظاهر مي شود و حسي از يک معجزه را به ما مي بخشد. شايد اين حس شبيه چيزي باشد که جهانگردان غربي با ديدن مناظر پس از کنار رفتن مه سحرگاهي هنگام نزديک شدن به استانبول از سمت جنوب، دچارش مي شوند. در پايان سفر درازي که با اميد و کنجکاوي آغاز شده، در آنجا مسجد ها، مناره هاي شان، تک تک خانه ها، کوچه ها، تپه ها، پل ها، شهري که با سربالايي ها يکي شده، دنياي کاملي وجود دارد. انسان، مثل گم شدن يک خواننده خوب در صفحات يک کتاب، مي خواهد وارد اين دنياي نو شود که در برابرش ظاهر شده و خود را در آن گم کند. در حومه شهر، در شهرستان يا خارج؛ به خاطر اين که خشمگين يا خيلي سر راست بگويم غمگين بودن مان پشت ميز نشسته و دنياي تازه براي فراموش کردن اين احساسات کشف مي کنيم. بر خلاف احساسي که در کودکي و جواني ام داشتم استانبول ديگر براي من مرکز دنيا ست. اين فقط به خاطر آن نيست که همه زندگيم را در آنجا گذرانده ام، سي و سه سال است که خودم را با تک تک کوچه ها، پل ها، آدم ها، سگ ها، خانه ها، مسجدها، چشمه ها، قهرمان هاي عجيب، دکان ها، آدم هاي شناخته شده اش، نقاط تاريک، شب ها و روزهايش يکي پنداشته و سخن گفته ام. از يک نقطه به بعد، کنترل دنيايي را که در خيال ساخته ام از دست من نيز خارج شده و در فکر من از شهري که در آن زندگي مي کنم نيز واقعي تر مي شود. در آن زمان، همه آن انسان ها و کوچه ها، اشياء و ساختمان ها انگار همه با هم شروع به حرف زدن با يکديگر کرده، انگار ارتباطي را که قبلاً من حس نکرده بودم در ميان خود برقرار مي کنند، انگار که نه در خيال من و کتاب هايم، بلکه خود به خود شروع به زندگي مي کنند. در آن لحظه، اين دنيا که با قدرت خيال، همچون کندن چاه با سوزن، آن را بنا کرده ام براي من از هر دنيايي واقعي تر به نظر مي آيد.

وقتي به چمدانش نگاه مي کردم، مي خواستم بدون پيشداوري باشم. شايد پدرم ني، خوشبختي نويسنده هايي که عمر خويش را وقف اين کار کرده بودند را کشف کرده بود. از طرف ديگر چون هرگز پدري معمولي و آمر، منع کننده، سرکوب کننده و مجازات کننده نبود، هميشه مرا آزاد گذاشته و با احترامي بيش از حد با من برخورد کرده بود، از او ممنون بودم. باور داشتم که بر خلاف بسياري از دوستان دوره کودکي و نوجواني ام، به دليل نبود ترس از پدر قدرت تخيل خود را هميشه آزادانه و کودکانه به کار انداخته ام، بعضي وقت ها نيز به خاطر اين که پدرم در جواني مي خواسته نويسنده شود صميمانه به فکر نويسنده شدن بودم. بايد نوشته هاي او را با خوش بيني مي خواندم، بايد نوشتن هاي او در اتاق هاي هتل ها را درک مي کردم.

چمدان پدرم را- که روزها، همان جا که رها کرده بود مانده بود- با اين افکار خوش بينانه باز کرده و بعضي دفتر ها و بعضي صفحات را با استفاده از همه نکته سنجي خود خواندم. پدرم چه نوشته بود؟ تصاويري از هتل هاي پاريس را به ياد مي آورم، بعضي شعرها، بعضي تناقض گويي ها، ارجاع به موضوعاتي ديگر. . . خودم را مثل کسي حس مي کردم که بعد از يک سانحه اتومبيل چيزهايي را که بر سرش آمده، به سختي به ياد مي آورد و حتي اگر تحت فشار قرار گيرد نمي خواهد به ياد بياورد. وقتي در کودکي ام، پدر و مادرم به پايان يکي از دعوا هاي خود مي رسيدند، يعني وقتي يکي از آن سکوت هاي مرگبار آغاز مي شد پدرم براي عوض کردن حال و هواي خانه بلافاصله راديو را روشن مي کرد، موسيقي به ما کمک مي کرد تا واقعه اي را که رخ داده و تمام شده زودتر فراموش کنيم. من هم با يکي دو کلمه که کاربرد همان موسيقي را دارد و مورد پسند قرار خواهد گرفت، موضوع را عوض مي کنم!

"همان طور که مي دانيد، بيشترين سوالي که از ما نويسنده ها پرسيده مي شود، و محبوب ترين سوال ها اين است: چرا مي نويسيد؟ چون دلم مي خواهد مي نويسم! چون نمي توانم کار معمولي ديگري بکنم مي نويسم. مي نويسم چون مي خواهم کتابهايي مانند آن چه مي نويسم نوشته شود تا بخوانم. مي نويسم چون از دست همه شما خيلي خيلي عصباني هستم. مي نويسم چون از نشستن در يک اتاق در تمام طول روز و نوشتن خوشم مي آيد. مي نويسم چون حقيقت را تا زماني که نتوانم آن را تغيير بدهم، نمي توانم بپذيرم. مي نويسم براي اين که همه دنيا بداند من، ديگران، همه ما، که در استانبول، در ترکيه چگونه زندگي کرده ايم، زندگي مي کنيم. مي نويسم چون بوي کاغذ، قلم و مرکب را دوست دارم. مي نويسم چون به ادبيات و هنر رمان يبش از هر چيز باور دارم. از روي عادت و اشتياق مي نويسم. مي نويسم چون از فراموش شدن مي ترسم. مي نويسم چون از شهرت و توجهي که با خود مي آورد خوشم مي آيد. براي تنها ماندن مي نويسم. مي نويسم تا شايد بتوانم درک کنم چرا از دست همه شما، از دست همه خشمگين هستم. مي نويسم چون از خوانده شدن خوشم مي آيد. مي نويسم چون به خود مي گويم بگذر اين رمان، اين نوشته، اين صفحه اي را که آغاز کرده ام تمام کنم. مي نويسم چون به خود مي گويم همه از من انتظار دارند که بنويسم. مي نويسم چون کودکانه به جاودانگي کتابخانه ها و ايستادن کتاب ها در طبقات آن باور دارم. مي نويسم چون زندگي، دنيا و همه چيز به اندازه اي باور نکردني زيبا و حيرت انگيز است. مي نويسم چون از ريختن اين زيبايي ها و ثروت ها به قالب کلمات لذت مي برم. مي نويسم نه براي اين که قصه اي روايت کنم، بلکه براي اين که قصه اي خلق کنم. مي نويسم چون مي خواهم از دست اين حس خلاصي پيدا کنم که هميشه جايي براي رفتن هست و من- انگار هميشه يک در رويا-هرگز نمي توانم به آنجا بروم. مي نويسم چون مي خواهم خوشبخت بشوم."

يک هفته بعد از اين که به اتاق کارم آمده و چمدان را در آنجا گذاشت، پدرم مثل هميشه پاکتي شکلات در دست[فراموش مي کرد چهل و هشت سال دارم] به ديدنم آمد. مثل هميشه از زندگي، سياست و شايعات خانوادگي حرف زديم و خنديديم. يک لحظه چشم پدرم به گوشه اي که چمدانش را گذاشته بود افتاد و متوجه شد که آن را از آن جا برداشته ام. چشم مان در چشم يکديگر افتاد. سکوت ناراحت کننده و شرم آوري حاکم شد. چشم هايم از نگاه وي گريخت، نتوانستم به او بگويم که چمدان را باز کرده و سعي کرده ام نوشته ها را بخوانم. اما او فهميد. من هم فهميدم که او فهميد. او هم فهميد که من فهميده ام که او فهميده است. اين درک کردن ها هم چند ثانيه، يعني همان قدر که طول مي کشد، طول کشيد. چون پدرم فردي مطمئن به خود، راحت و انساني خوشبخت بود: مثل هميشه خنديد. وقتي موقع خروج از خانه، مثل هميشه حرف هاي دلگرم کننده و زيبايش را چونان يک پدر بار ديگر تکرار کرد.

مثل هميشه از پشت سر با حسادت به خوشبختي، بي دردي و احوال لاقيدانه پدرم نگاه کردم. اما به ياد مي آورم که آن روز درونم از تکانه هاي خوشبختي شرم آوري هم پر شده بود. شايد مثل او راحت نيستم، مثل او زندگي لاقيدانه و توام با خوشبختي را نزيسته ام، اما احساس اين که حق نوشتن را ادا کرده ام، مي فهميد که. . . اين را به خاطر اين که در برابر پدرم احساس مي کردم خجالت مي کشيدم. از همه مهم تر اين که پدرم مرکز سرکوبگر زندگي من نبوده، مرا آزاد گذاشته بود. همه اينها به ما يادآوري کند که نوشتن و ادبيات؛ به احساس خوشبختي و گناه همراه با کمبود موجود در مرکز زندگي ما، عميقاً وابسته است. اما تقارن ديگر قصه من که حس گناهکاري عميق تري را منتقل مي کرد، نيمه ديگري است که بلافاصله همان روز به ياد آوردم. بيست و سه سال قبل از اين که پدرم چمدان خود را به من تحويل بدهد، وقتي بيست و دو ساله بودم همه چيز را رها کرده و تصميم گرفته بودم که رمان نويس شوم. خودم را در يک اتاق حبس کرده بودم، چهار سال بعد اولين رمانم آقا جودت و پسرانش را تمام کرده و يک نسخه تايپ شده آن را با دست هايي لرزان به پدرم داده و از او خواسته بودم تا قبل از چاپ خوانده و نظرش را به من بگويد. اين را فقط به خاطر اين که به ذوق و هوش وي اعتماد داشتم نکرده بودم، بلکه گرفتن تائيد او لازم بود چون بر خلاف مادرم، با رمان نويس شدنم مخالفت نکرده بود. در آن زمان پدرم نزد ما نبود، در دوردست ها بود. بي صبرانه منتظر بازگشت او شدم. دو هفته بعد وقتي برگشت دويدم و در را به رويش باز کردم. پدرم هيچ نگفت، اما بلافاصله آن چنان مرا بغل کرد که فهميدم کتابم را بسيار پسنديده است. مدتي را در ميان لحظات بيش از حد احساساتي، با بحران هاي بي دست و پايي و سکوت گذرانديم. سپس به محض اين که کمي فارغ شد و شروع به صحبت کرديم، پدرم اطمينان خود را به من يا کتابم با زباني ييش از حد هيجان زده و اغراق آميز بيان کرد و به من گفت که يک روز، اين جايزه را که با خوشبختي هر چه تمام تر قبول کرده ام، دريافت خواهم نمود.

اين حرف را بيش از اين که براي او باوري ايجاد کند يا اين جايزه را به عنوان هدفي نشانش دهد، مانند يک پدر ترک که به پسرش مي گويد"يک روز ژنرال خواهي شد!" براي اين ازکه پسرش حمايت کرده و به او جسارت بدهد، گفت. سال هاي بعد نيز در هر ملاقات براي جسارت بخشيدن به من اين حرف را مرتباً تکرار کرد.

پدرم در دسامبر سال ٢٠٠٢ مرد.
اعضاي آکادمي سوئد که افتخار دريافت اين جايزه با ارزش را به من داده ايد، و ديگر ميهمانان گرامي، خيلي دوست داشتم امروز پدرم در ميان ما بود.

بازگشت به صفحه اول

ad_vertical.jpg
استفاده‌ غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ کریتیو لایسنس و به‌ طور مشروط آزاد است.